الهی
الهی٬ به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که تو چنانی٬ دریاب که می توانی
الهی٬ عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم، گفتی و فرمان نکردم٬ درماندم و درمان نکردم
الهی٬ عاجز وسرگردانم٬ نه آن چه دارم دانم و نه آن چه دانم دارم
الهی٬ اگر تو مرا خواستی٬ من آن خواستم که تو خواستی
الهی٬ به بهشت و حور چه نازم٬ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم
الهی٬ در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار
به لطف٬ ما را دست گیر و به کرم٬ پای دار٬ الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:12 توسط محمد عطاری
|