تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
درمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداست
گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی‌کینه است
مثل نوری دردل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
دوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا
می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کرد
می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت
می‌توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد
می‌توان درباره هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت