سلام

جاتون خالی چند روزی رفته بودم پابوس آقا امام رضا(ع)!

نمیدونید اعتکاف تو حرم آقا چه حالی داشت!

خواب و بیداری

در شهري كه به دنيا آمدم زن و دختري بودند كه عادت داشتند در خواب راه بروند! 
 در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند. 
 مادر به دخترش گفت: هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه كردي تا زندگي خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد كني. اي كاش مي توانستم تو را به قتل برسانم! 
 دختر پاسخش داد و گفت: اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي كسي كه سدِّ راه آزادي من شده اي! اي كسي كه دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس زندگي فرسوده  خود كند! آيا شايسته  هلاك نيستي؟ 
 در همين اثنا بود كه خروس بانگ زد و هر دو در حالي كه در باغ راه مي رفتند از خواب بيدار شدند. 
 لذا مادر با مهرباني گفت: اين تو هستي اي كبوتر من! 
 دخترش با صداي شيرين پاسخ داد و گفت: آري! من هستم اي مادر مهربانم!

 

خود ساخته

در این مقاله 16 خصوصیت افراد خودساخته را برایتان عنوان می کنیم. فرد خودساخته اینجا به معنی فردی است که درصدد واقعیت دادن به توانایی های خود است. بعد از اینکه تک تک این خصوصیات را به دقت مطالعه کردید، به نسبت میزان نزدیکی که به هریک از خصوصیات دارید، به خود نمره 1 تا 10 بدهید. نتیجه ای که به دست می آورید نمایش شهودی نقاط ضعف و قدرت شما در حرکت به سمت به واقعیت وکشف توانایی های فردیتان است. وقت بگذارید و به این فکر کنید که واقعاً چرا در برخی خصوصیات قوی تر از بقیه هستید. چه چیز باعث شده که برای فلان خصوصیت نمره بالایی بگیرید؟ برای اینکه نمره هر خصوصیت را در خودتان بالاتر ببرید، چه باید بکنید؟ بالاترین نمره ای که می توانید به دست آورید 160 است. شما چقدر به این عدد نزدیکید؟
1. فرد خود ساخته درک کارآمدتری از واقعیت دارد و با آن احساس راحتی بیشتری می کند. او قادر است خوب و بد و بالا و پایین ها را بپذیرد وتفاوت آن را تشخیص دهد.
ادامه نوشته

12

من در دست هاي كودكي دبستاني ۷۰ ساله ،« پاک کنی» را دیدم که به جای این که سیاه کاری ها را بزداید، سپيدي ها را نيز سياه مي كرد.هر مشقي را كه خود اشتباه مي دانست ، مي زدود و عملا بر سياه كاري ها مي افزود.

 

ادامه نوشته

11

من گلي را دیدم سرخ و آتشین ، اما به زير گام هاي سرد و سنگين. او زيبايي را با همه وجودش فرياد مي كرد، اما اين صداي نازك و نرم در غوغاي دنياي بي شرم گم مي شد. گوش ها همه انباشته از غوغا و سرها در آخور غوغاسالاران!

من ملتی را دیدم که با هزاران امید و آرزو و تلاش و تکاپو نهالی را در بستر تاریخ سرزمینشان نشاندند و با اشک های دیده و خون های جکیده آن را آبیاری کردند. همه  دلخوشی و امیدشان این بود که در فردایی روشن ، برگ و باری عطرآگین و میوه هایی شیرین برمی آورد و همه كام ها را نوشين مي كند و دل ها را آرمين مي بخشد؛ اما چند صباحي نگذشت كه از آن طوباي نويد، جز ثمراتي پليد نروييد. نمي دانم چه شد كه از آن ريشه هاي آفرين، نهال نفرين جوانه زد و..   

  من باران را دیدم ، كه بي دريغ باريد....

                            بي منت حيات آفريد....

                                      بي توقع طراوت بخشيد......

                                            و بي خبر رفت !!

  من « مرشد»ی را دیدم بس خودخواه و بسی فرگاه . او در زمين، خدا را به جاي بندگي ، نمايندگي مي كرد. او تنها سپيدجامه بود و همه سياه نامه . ايمان ديگران آن گاه زلال بود كه از غربال او بگذرد. او تنها خود را نزيه مي ديد و همه را در بزه. آفرينشگر هستي اگر او را بر آستان بهشت مي نشاند، بي شك بهشت رضوان خالي مي ماند!!

 من پرنده ای را دیدم که از خلوتگاه خورشید می آمد و به دیار پرابهام امید می رفت . کوله بارش پر از واژه های آگاهی بود و انبانش انباشته از پیام های پگاهی. به هر گمشده ای شاخه ای از شعور می بخشید و به هر شب زده ای شراره ای از شور.

جایگاه

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت کرد.ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!ملا نصر الدین با خود گفت:   لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد، هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

حالا

سلام

احتمالا امروز یه روز به یادماندنی برای من و خیلی ها خواهد شد؟!

ادامه نوشته

حالا

"تو در مقام فتوت کم از درخت نباش که سنگ میزنند و میوه میریزد"

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخته بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند

بـخوانید مرا تا اجــابت کنم شما را

آه ای روزگاران نامرادی ، آه ای غم و درد های نهانی ، آه ای ناله های مهجور درونی .
باز چگونه فرصت یافته از روزنه های احساس وجودم؛ بازتابها ی خود را نمایان می سازید!!!!
باز چرا دنیا برایم رنگی دگر گرفته است؟
باز چرا پرده های تار وبارانی، پنجره نگاهم را زینت بخشیده؟
آه چرا بارش بی امان اشک فرصت فرو بردن بغضم را نمی دهد؟
باز چرادوست دارم با سیلاب قطرات اشک گرد وغبارِ اندوه وحسرتم را محو سازم ؟ وچرا سوزش چشمانم براثر طغیان یافتن دریای احساسم مهلت نوشتن را به من نمی دهد....
پس ببارید!! ای اشک ها ، بباریدو جاری شوید ، ببارید و در هم بکوبید رشته های امید و آرزوهایم را..
خداوندا :اگر آه وناله های بنده گنه کارت می تواند دریچه رحمتت را به روی او بگشاید!!!
پس فروریزید همه آه های مانده در گلوهای خاموش ، پس جمع شوید همه بغض های فروخورده؛ همه آرزوهای بر بادرفتۀ دلهای شکسته؛ همه خواسته های اجابت نشده ی دیده های بردر مانده ، تا آهم را درد ناک تر غممرا سنگینتر و نیازم را به تو ای مهربانترین مهربان عالم بیشتر سازد .
خـــدای من تقاضایم را با کدامین کلام با کدامین واژه با جاری شدن چه میزان اشک از در گاهت خواستار گردم تا لایق اجابت گردد؟
پس عذرم را بپذیر از گناهانم در گذرو دعــــایم رااستجابت فـرما

فرياد

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !
من به تنگ آمده ام ، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم :
-آري !
با شما هستم !
اين در ها را باز كنيد !
من به دنبال فضايي مي گردم :
لب بامي ، سر كوهي ، دل صحرايي
كه درآنجا نفسي تازه كنم.
آه !
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد !
من به فرياد ،
همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد ،
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها ،
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد !
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما "- خفته ي چند – !"
چه كسي مي آيد با من فرياد كند ؟

آسمان

سلام

تا به امروز ساکت نشستم و هیچ نگفتم اما عادت ندارم به کسی که نمیشناسمش و نمیدونم چه کسی هست جواب بدم!امیدوارم متوجه شده باشید

با کمال احترام از طرف مدیر

حالا

ساده ترین کار در جهان این است که خود باشی ! و سخت ترین کار در جهان این است که کسی باشی که دیگرانت می خواهند !

مردم خدا رو هر روز می بینن، اونها فقط اونـو تشخیـص نمیــدن!
People see God every day, they just don’t recognize him. Pearl Bailey

بارانی ام

با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام

ها به کجا می کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام

خدایا

خدايا!
متبرك‌مان گردان تا عشق ورزيدن
و خنديدن را بياموزيم.
به همه عشق بورزيم، حتي كساني كه ما را دوست ندارند،
دركمان نمي‌كنند، به ما آسيب رسانده‌اند،
از ما بد گفته‌اند، و از ما بهره‌كشي كرده‌اند.
و بادا كه در همه شرايط و موفقيت‌هاي زندگي بخنديم
و بدانيم كه در هر چيزي روي مي‌دهد،
رحمت تو نهفته است.

در برابر خدا

ازتنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه ، اي خداي قادر بي همتا
يك دم زگرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه ي من بيني
اين مايه گناهي و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون طپيده ،آه ، رهايش كن
يا خالي از هوا و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من ، آن صفاي نخستين را
آه ، اي خدا چگونه تو را گويم
كز جسم و خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي اي خدا و بيا موزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفا كاري
در عشق تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي واز دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستي را
راضي مشو كه سيل سر شكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه ، اي خداي قادر بي همتا

معرکه

دنگ دنگ !
آی بیا پهلوان
وارد میدان بشو
نوبتت آخر رسید
معرکه است ، معرکه کشتی تو با خداست
*
این طرف گود منم ، یک تنه
آن طرف گود ، خدا با همه
زور خدا از همه کس بیشتر است
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
*
بازوی من را گرفت
برد هوا ، زد زمین
خرد شدم ، زیر خمش این چنین
آخر بازی ولی
گفت : بیا
جایزه بازی و بازندگی
یک دل محکم تر است
یک زره آهنی
پاشو ، تنت کن ولی
باز نبینم که زود
زیر غمم بشکنی !

حالا

فقط يك لحظه دلچسب
دلم براي شب امتحان تنگ شده
پا فشاري براي حل مسئله هاي فيزيك
و روزهايي كه برنامه هفتگي جدايشان مي كرد
دلم يك سير خواب راحت ،
بعد درس خواندن هاي سخت مي خواهد
و يك جمعه واقعي ،
بعد از يك هفته طولاني
دلم شنبه هاي كار را مي خواهد و
دل تنگِ نيمكت هاي خراشيده از زخم خودكار
دلم فقط يك لحظه دلچسب مي خواهد
لحظه اي كه در ميان روز هاي مدرسه گمش كرده ام

حالا

دلداری احمدی نژاد به مشایی !

مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینکه مهم نیستی !

بسیجی سر جداست

با همان‌هایم که در دین غش زدند    ریشـــــــه اســـلام را آتـــــــــش زدند
پای خـــــــــندق‌ها احد را ساخـتند    خون فروشی کرده خود را ســــاختند
زنـــــــــده‌های کمتر از مـــــــردارها     با شما هستــم، غنیمت خــــــوارها
بــذر هفتـــــاد و دو آفت در شــــما     بردگان ســـــکـــه! لـــعنت بر شـــــما
باز دنـــیا کــــــاسه خمر شماست     باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولـــــــی      شـــــوکــــران کردند در کام علــــــی

آرش شدند

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت  بر کـــــویرم بارشی بی‌صبر داشت
اینک اما عده‌ای آتش شــــدنـــــــــد   بعد کـــــوچ کــــــــوه‌ها آرش شدند
بعضی از آنها که خون نوشــــیده‌اند   ارث جنگ عشــــــق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیـــــده اند    عده‌ای را قصـــــــــــر ها بلعیده اند
بزدلانـــــی کز هراس ابتر شــــــدند    از بسیجی‌ها بسیجـــی تر شدند
توچه می‌دانی تگـــــــــرگ و برگ را    غرق خون خویش،‌ رقص مـــرگ را
تو چه می‌دانـــــی سقوط "پاوه” را     " عاصمی” را "باکری” را "کاوه” ‌را

تو خود گفتي که به دل شکستگان نزديکم :
من نيز دلي شکسته دارم . اي کساني که اين تجربه يا وصيت نامه يا در اصل اين خواهش و تقاضاي عاجزانه را مي خوانيد .اگر من به آرزويم رسيدم و دل از اين دنيا کندم. بدانيد که نالايق ترين بنده ها هم مي توانند به خواست او به بالاترين درجات دست يابند ، البته در اين امر شکي نيست ؛ ولي بار ديگر به عينه ديده ايد که يک بنده گنه کار ، به آرزويش رسيد .
يا رب ز کرم بر من درويش نگر
بر من منگر بر کرم خويش نگر
هر چند نيم لايق بخشايش تو
بر جان من خسته ي دل ريش نگر
اگر که به عينه ديده ايد شما را به خالقم عاجزانه التماس مي کنم بياييد و به خاکش بيفتيد ، زار و زار گريه کنيد و اميدوار به بخشايش و کرمش باشيد و با او آشتي کنيد زيرا : بيش از حد مهربان و بخشنده است . فقط کافي است يک بار از ته دل صدايش کنيد . ديگر مال خودتان نيستيد و مال او مي شويد ، ديگر هر چه مي کند او مي کند و هر کجا مي برد او مي برد ولي در اين راه ، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختي و رنج هايي همانند مظلوم کربلا حسين (ع) و پيامدار او زينب (س) باشيد و رنج هاي ما در مقايسه با آن نمي تواند قطره اي در مقابل دريا باشد .بله خدا گونه شدن ، درد و مصيبت دارد ، زيرا کليد و نشانش همين است و در عوض آن چيزي که براي شما مي ماند بسيار عظيم و شيرين است .خدايا عاقبت به خيرمان کن ! خدايا ! آبروي ما را نريز و گناهانمان را ببخش.

حالا

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرف تر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وی گيجم کرد. به او نزديک شدم و پرسيدم: مگر آن ماشينی را که تميز کرديد، متعلق به شما نبود؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت:   من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم، کثيف و نامرتب جلوه کند.  يک کارگر ژاپنی در پاسخ به این سوال که : "چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟" جواب داد :   اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد.

نظم فروشی

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود . در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد، ولی ترتیب اثر نمی دهند. 
ادامه نوشته

10

من تصویر سیمای آینده را در آیینه گذشته به وضوح دیدم. هر برگ از کتاب دیروز صد گلبرگ از کتاب فردا را تفسیر می کرد و هر صفحه صد صحیفه از تاریخ را به تصویر می کشید.

 

 من واژه هایی را دیدم که بسیار حقیر و در عین حال کثیر به نظر می رسیدند؛ اما در بيان حرف هاي دل ناتوان و از حمل اين بار گران، نگران بودند. 

ادامه نوشته

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود     عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...........

دوست داشتن

آنها كه دوست دارند، هميشه درد كشيده اند، هميشه در جدال با خويش و با درد آوران و فرو مايگان بوده اند. آنها كه دوست دارند، هميشه چوب خورده اند و هميشه با صراحت و صداقت زيسته اند و مظلومانه به مسلخ رفته اند. آنها كه دوست دارند، هميشه با گرگ به نبرد برخاسته اند، جنگيده اند و بي امان هم جنگيده اند كه خاك عشق و صراحت شمشيرشان، مزارع خونين گرگ هاي ديگر را، از همان تبار و در همان آب و خاك، آبياري كرده است.آنكه دوست دارد، در انديشه برد و باخت نيست، چرا كه همة وجودش التهاب رهايي ست و همة درونش ميل به آزادي و رسيدن به پنجره اي باز، تا شوقش را و عشقش را از كمند هواي مسموم وارهاند. غافل كه ديگران، باز پنجره را مي بندند و هوا را مسموم مي كنند

کسی که

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.
کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.
کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.
کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.
کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.
کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.
کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.
کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است

دوستت دارم ها

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را ، عاشقت هستم ‌ها را… این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،از امروز گفتنشان پشیمان نخواهی شد! سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی اش .... شروع می‌کنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد  درسفر اگرشوخ بود اگرمدام به خنده‌ات انداخت واگرمنظره‌های قشنگ رانشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی. برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود... یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند ......غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هرچه او عاشق‌تر،ماسرخوش‌ترهر چه او دل نازک‌تر،مابی رحم ‌تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

حالا

سوزش بي امان قلبم ، خنده هاي رقيبم ، شكست هاي مداوم غرورم ، حتي لحظه اي خيال تو را از من نگرفت .هر روز تو را ميبينم ؛هروز از كنار پنجره ي اتاقم به تو خيره مي شوم دلم مي خواهد بدون حتي لحظه اي درنگ، پنجره را بگشايم و بي مهابا نامت را فرياد كنم دست بر دستگيره ي در مي برم نامت را زير لب زمزمه مي كنم اما دستانم ديگر طاقت و توان گذشته را ندارند . وقتي تو را با او مي بينم قلبم پاره پاره ميشود بي اختيار روي دو زانو مي افتم . چشمانم از گرمي اشك مي سوزد. دردي تمام توانم را به يغما مي برد. بغضي سخت، آن آشناي ديرين ؛باز هم راه صدايم را در سكوت خود به انزوا مي كشاند .

"...تير گي ها را به دنبال چه مي كاوم
پس چرا باز در انتظارش بيدارم
در دل مردان كدامين مهر جاويد است
نه ... دگر هرگز نمي آيد به ديدارم
پيكري گم مي شود در ظلمت دهليز
باد در را با صدايي خشك مي بندد
مرده اي گويي درون حفره ي گوري
بر اميدي سست و بي بنياد مي خندد "

آخر

آقا رضا

طعمش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم.
نمی دانستیم که دواست.دوای تلخ ترین دردها!
نمی دانستیم معجون است.معجون انسان شدن. گمش کردیم.شیطان از دستمان دزدید.بی طاقت شدیم ونا آرام.دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه… ودیگر عزم آهنین و طاقت فولادین نداریم.
دیگر پای ماندن و شانه ی سنگی نداریم.انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.برای شکستنمان طوفان لازم نیست.ما با هر نسیمی هزار تکه میشویم.ترک می خوریم.می افتیم.می شکنیم.می ریزیم.و شیطان هم همین را می خواست.
خدایا،ما را ببخش.این تعریف انسان نیست.ما دیگر ایوب نیستیم.از اینجا تا تو هزار راه فاصله است.اما،ما چقدر بی حوصله ایم.
ما پیش از آن که راه بیفتیم،خسته ایم.از نا هموار می ترسیم.از پست وبلند می هراسیم.از هر چه نا موفق می گریزیم.شانه هایمان درد می کند.
اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش بکشیم.ما زیر هر غصه ای آوار می شویم…
خدایا!!!ما را ببخش.این تعریف انسان نیست.ما دیکر ایوب نیستیم. خدایا!!!ما را به ما برگردان.آن معجون تلخ را به ما برگردان.آن اکسیر مقدس…آن “صبر” قشنگ را!!!!!

برنامه نویس

يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.»  مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود.مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

نمک بپاش

چندیست زمان من بر وفق مراد نیست.توهم نمک بپاش بر زخمهای من.بپاش...
چرا می اندیشی که من همیشه جا زده ام؟من همیشه پشت خالی کرده ام؟چرا یک بار نخواستی از پنجره ی چشم های من بنگری به این سمند افسار گسیخته ی لحظه هایم.شمارش تپش های بی وقفه اما بی هدف...بشمار...خون من پر از عشق بود زمانی که صداقت بود اما اکنون سم خاطرات جز تنفر در خون من چیزی تراوش نمی کند...
پس آرزو های من چه می شود؟منی که از دار دنیا خودم بودم و خودم در این بیابان پر خار و خسی که هر لحظه جراحتم را آرزو می کند؟من به دنبال صداقتم و منی که ساده دل میبازم اگر شکست بخورم قلبم پاره پاره خواهد شد..من همینم که هستم.نه چیزی دارم که بیشتر بگویم نه بی زبانم که کمتر.من اندیشه های ناب دارم من همیشه همراه میخواهم نه رفیقی که تنها مرا برای گریز ار ترس تنهای بخواهد.اگر این چنین است من خویش تنهای تنهای تنهای عالمم.تو بیا و همه ی مرا فراموش کن.من هم رهگذر تو میشوم در باد.من رهگذری میخواهم که التیام زخمهایم باشد.تو هجوم آورده ای با حرفهایت به سبزه زار دلم و داس به دست درو میکنی هرچه از نو میکارم و میروی...به خیالت که غرور همیشه ی مرا می شکنی و سر خوشی
اما غافل از اینکه در پس این غرور سرسخت..زنی نشسته است زانو در بغل گرفته
و یک قلب...یک قلب بی حفاظ با یک عمر ترکهای بی التیام...نمک بپاش رهگذر.من زخمهای خوبی برای حرفهایت دارم...

حالا

در روزگاران دور ، بازرگاني بود که روغن ، خريد و فروش مي کرد . همسايه اين بازرگان ، يک درويش فقير و ساده بود . آن درويش ، هيچ کار و حرفه اي و در نتيجه هيچ درآمدي نداشت ، ولي در صداقت و شرافت و خوش قلبي ، زبان زد خاص و عام بود . بازرگان که خيلي ثروتمند بود و به صداقت و پاکي همسايه اش خيلي اعتقاد داشت ، هميشه به درويش کمک مي کرد
ادامه نوشته

اما....

در بيشه اي دور ، کلاغي بر روي درختي بلند خانه داشت . او غمي بزرگ داشت که روزگارش را مانند رنگ پرهايش سياه کرده بود . در نزديکي خانه کلاغ ، مار بزرگ و زشتي زندگي مي کرد . هر وقت کلاغ تخمي مي گذاشت و جوجه اي به دنيا مي آمد ، مار بدجنس مترصد فرصت مي شد تا کلاغ براي آوردن غذا از لانه بيرون برود . به محض خروج کلاغ از لانه ، مار از درخت بالا مي رفت و جوجه او را مي خورد .
ادامه نوشته

حالا

وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف ، اما بر سه گونه : سخن گفتن ، معلمی کردن و نوشتن .
آن چه تنها مردم می پسندند : سخن گفتن ،
و آن چه هم من و هم مردم : معلمی کردن ،
و آن چه خودم را راضی می کند و احساس می کنم با آن نه کار ، که زندگی می کنم : نوشتن !

اللهم عجل

السلام علي القائم المنتظر والعدل المشتهر
سلام بر قائم منتظر و عدل پر اوازه
السلام علي السيف الشاهر والقمر الزاهر و النور الباهر
سلام بر شمشير از نيام بر امده و ماه تابان و نوردرخشان
السلام علي ربيع النام نضبره الايام
سلام بر بهار مردمان و خرمي زمان
ای غايب هميشه حاضر!
چگونه بخوانمت؟
با دستهایی که به نشانه ی خواهش به اسمان بلند است
با لبهایی که التهاب انتظار را زمزمه میکنند
با چشمهایی که شوق دیدار را در زلال اشکهای بی قرار خلاصه میکنند
و یا با نگاه هایی که امتداد جاده را بارها و بارها مرور میکنند
اری میخوانمت با واژه های بردباری

هیچ

همه موجودات بهره‌مند از نور وجود خدای تعالی هستند؛ اما این بهره‌مندی دلیل بر خدابودن آن ها نیست.


روزی شخص جاهلی به محضر میرزا جواد آقای ملکی تبریزی‌رحمه الله علیه وارد شد، شیخ یك استكان چای جلوی او گذاشت . او از خوردن امتناع کرد. وقتی شیخ علت را پرسید، پاسخ داد:
شما نجس هستید؛ چرا که قائل به وحدت وجودید. شیخ پرسید:
وحدت وجود چیست؟ گفت: یعنی قائلید همه خدایند! شیخ گفت:
بیا بخور ! ما تو را هیچ چیزی نمی‌دانیم

حالا

ثروت حقیقی یک ملت در ذخیره طلا و نقره او نیست. بلکه در توان یادگیری او و در بصیرت او و در درستکاری فرزندان اوست.

هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.
No fowler will ever find pearls in a narrow waterway pouring into a puddle

به رویاهایت بیاندیش اما نه آنقدر که جلوی دیدن واقعیت را بگیرد.
به واقعیت ها بنگر اما نه آنقدر که جسارت رویاپردازی را از تو بگیرد.
fantasize! But not that much so that it blinds you on reality.
Live the truth! But not that much so that it steals away your courage to fantasize

سایه همه آدم ها با هر نژاد و رنگی؛ سیاه پوست، سفید پوست، زرد پوست و سرخ پوست یک رنگ است!
People, although being Indian, yellow skinned, brown, and white, have the same shadow color

فرزندان ما آنچه می گوییم نمی شوند ، آنچه می خواهیم نمی شوند ، فرزندان ما همان خواهند شد که ما هستیم
به راستی ما چگونه ایم؟

من متقاعد شده ام كه براي مديران هيچ كاري مهمتر از بكارگيري و توسعه افراد نيست. در پايان روز شما روي كاركنانتان حساب كرده ايد نه استراتژي ها.

I am convinced that nothing we do is more important than hiring and developing people. At the end of the day you bet on people, not on strategies.

 

مولی جان

تو از هر باوری برایم باورتری !
و از هر روشنایی روشنتر .
آن قدر برایم ،ثابت شده ای ،
که عطر یادت هر صبح وشب
وهر لحظه ازعمرم را معطر می کند .
تو بهشتی
وفراخوانی به بهشت هر مومنی را .
وتو سنگ محکی
برای مومنان در آخر الزمان .
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به تنگ آمد
وقت است که باز آیی

مهدی موعود

ای خــــدای فریــــاد رس من!

به شکایت نزد تو آمده ام، اما
نمی دانم از کدامین درد باید نالیدن
از فراق محبوب تو مصطفی(ص)
یا غیبت آشکار ترین حجتت بر گستره هستی
از کمی دوستان یکرنگ ویک دل
یا بسیاری دشمنان هرزه
وازهجوم نا پاک مردمان
نمی دانم کدامین رنج، دست نوازش تو را بر سرم می کشاند؟
لیک کویر تفتیده جانم
باران عـــدل تو را انتظار می کشد
تا کــام خشکیده اش سیراب شود
ودل آزرده ام ظهور عـــزیــــزی را می طلبد
تا زخمهایش التیام یابد
به لطف ورحمتت دل بسته ام.

ای خدا

دلم، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد.
دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.
می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كی برمی آید و كی فرو می شود...
و ندانم كه كدامین قرن از پی كدام قرن می گذرد.
و كاش چشم كه باز می كردم، دقیانوسی دیگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمی هزار ساله ام كه هزاران بار گریخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام.
اما هر جا كه رفته ام،‌ دقیانوسی نیز با من آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است.
دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به كار من نمی آید.
من كجا بگریزم از دقیانوسی كه در پیراهن من نَفَس می كشد و با چشم های من به نظاره می‌نشیند
و چه بگویم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكیه زده است و آن سواران كه از پی من می آیند،
نه در راهها كه در رگ های من می دوند.
چه بگویم كه گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم
نه، ای خدای خواب‌های معرفت و غارهای تنهایی، من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب
كه این دقیانوس كه منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید.فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم
بی زره و بی شمشیر و بی كلاه، تن به تن و رویارو؛ زیرا كه زندگی نبرد آدمی است و دقیانوس خود

بهترين دوست من...

رالف والدو امرسون می گوید: "دوست و همراه من کسی است که قبل از اینکه وی را پیدا کنم، بلند فکر می کردم". دوست و همراه واقعی کسی است که ما را محدود نکند و همانطور که هستیم ما را بپذیرد.
آلبرت هابارد عقیده دارد: "دوست و همراه تو کسی است که همه چیز را در مورد تو می داند و باز هم دوستت دارد".
هنری فورد می گوید: "بهترین دوست و همراه من کسی است که از من بهترین را بسازد". هنری فورد به ما یادآوری می کند که یک دوست و همراه خوب باید فردی باشد که از شما بهترین فرد ممکن را بسازد. اگر وقت مان را با مردمی می گذرانیم که ما را تحت تاثیر خود قرار می دهند و ما را به زندگی بهتر هدایت می کنند، پس در مسیر درستی قرار گرفته ایم.

بزرگترين آرزوي من اين است كه ...
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ وی پاسخ داد: بزرگتریم آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم ای رفقا ! چرا با این حرص و ولع، بهترین و عزیزترین سال های خود را به جمع آوری ثروت و عبادت طلا می گذرانید؟ در حالی که آنگونه که باید و شاید در تعلیم اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید ، همت نمی گمارید؟!

تست مدیریت

كوئیز زیر از چهار سؤال تشكیل شده كه به شما خواهد گفت:

 آیا برای این كه یك مدیر حرفه ‌ای باشید، شایستگی لازم را دارید، یا نه؟

سؤال‌ها مشكل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی كنید خودتان پاسخ بدهید و بعد پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده‌اید، یا خیر.

ادامه نوشته

خوشبختی

خوشبختي ما در سه جمله است:

تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم

"حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا"

لحظه اي تامل

خدا هست، خدا همه جا هست، خدا جايي كه تو فكر ميكني به نيستي رسيدي هم هست. خدا تو رو ميبينه اما تو خدا را نمي بيني ؛براي همينه كه همه ي هستي ات را رو به نيستي ميبيني. تو خدا را فراموش كردي تو قادر متعالي را كه مي تونه در چشم بر هم زدني تمام دنياي تو را كن فيكون كنه نمي بيني .وقتي به حلقه ي آويز نگاه مي كني و مي خواي خودتو از دست اين همه نكبتي كه خودت سر خودت آوردي خلاص كني، براي لحظه اي هم كه شده صبر كن كمي عقب بايست و به حلقه خيره شو فكر مي كني چي پشت اون حلقه است . به بعد از مردن فكر كن ببين توي اين دنيا بهتر مي توني جبران كني يا توي اون دنيا ؟تو اين دنيا خدا بيشتر دستت را به گرمي مي گيره يا تو اون دنيا . به لحظه اي فكر كن كه دارن تو رو در قبر مي ذارن و ميرن .كي پيشت مي مونه ؟ كي تو رو ياري ميكنه .همه ميرن تا تو رو با همه ي اعمالت تنها بذارن. اين خودت هستي كه بايد پاسخگوي اين همه خود خواهي هات باشي كه تو را به اين جا كشونده . اون لحظه است كه افسوس ها و گريه هاي بي امانت براي بازگشت ديگه فايده اي نداره . همه ميرن و بعد از يك مدت هم ،همه تو رو فراموش مي كنن. تو مي توني قبل از اينكه روي صندلي بايستي و خودت را خلاص كني كمي روي اون بشيني و سرت رو بين دو تا دستات قرار بدي به بعد فكر كني به اينكه هنوز خدا مي تونه دوستت داشته باشه . هنوز راه هاي نرفته ي زيادي هست كه تو ميتوني با اونها به كمال انسانيت برسي قبل از اينكه روحت با درد از در اتاقت بيرون بره تو مي توني خودت از اين در به سلامت بيرون بري . كمي به صداي ناله هاي مادرت پشت در گوش كن ببين هنوز هم كساني هستند كه تو رو بيشتر از خودت دوست دارن و مي خوان تو رو ياري كنند به صداي گرم و صميمي پدرت گوش بسپار كه بهت ميگه هنوز هم من و تو مي تونيم با هم رفاقت داشته باشيم . به نداي درونت هم گوش كن مي بيني هنوز هم خدا درونت زنده است . فقط كافيه كه در را به روي خدا كه توي دلت حبسش كردي باز كني و روح پليد شيطان را اسير كني .سرت را از بين دستات در بيار و به آينه ي روبه رو نگاه كن باز هم همان آدم گذشته را مي بيني ؟ نه.... اين بار تو كسي را مي بيني كه از فرط پشيماني پهناي صورتش را اشك ندامت پوشونده .چشماتو ببند نفس عميقي بكش اين بار به آينه دلت خيره شو آينه اي كه حقايق را به وضوح به تو نشان ميدهد . گذشته را به فراموش كن خودت را به خدا بسپار و در را به روي زندگي اي تازه باز كن . زندگي اي كه مي تونه خيلي زيباتر از حد تصور تو باشه ...

خدا

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

گذشته

پیری برای جمعی سخن میراند،لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار ندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

9

 من دو پديده خاردار ديدم: حقيقت و گل سرخ.  

ادامه نوشته

حلم

کلام حق

وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ. (آل عمران: 134)

(پرهیزگاران، همان کسانی هستند که) فروخورندگان خشم و درگذرندگان از مردمند و خداوند، نیکوکاران را دوست می‌دارد.

 

اختران عصمت و ولایت

حضرت رسول(ص)

ادامه نوشته