معرکه
دنگ دنگ !
آی بیا پهلوان
وارد میدان بشو
نوبتت آخر رسید
معرکه است ، معرکه کشتی تو با خداست
*
این طرف گود منم ، یک تنه
آن طرف گود ، خدا با همه
زور خدا از همه کس بیشتر است
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
*
بازوی من را گرفت
برد هوا ، زد زمین
خرد شدم ، زیر خمش این چنین
آخر بازی ولی
گفت : بیا
جایزه بازی و بازندگی
یک دل محکم تر است
یک زره آهنی
پاشو ، تنت کن ولی
باز نبینم که زود
زیر غمم بشکنی !
+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:31 توسط محمد عطاری
|