حالا
من متقاعد شده ام كه براي مديران هيچ كاري مهمتر از بكارگيري و توسعه افراد نيست. در پايان روز شما روي كاركنانتان حساب كرده ايد نه استراتژي ها.
ساده ترین کار در جهان این است که خود باشی ! و سخت ترین کار در جهان این است که کسی باشی که دیگرانت می خواهند !
من واژه هایی را دیدم که بسیار حقیر و در عین حال کثیر به نظر می رسیدند؛ اما در بيان حرف هاي دل ناتوان و از حمل اين بار گران، نگران بودند.
من تصویر سیمای آینده را در آیینه گذشته به وضوح دیدم
من « شجاع» ی را دیدم که می ترسید، مي هراسيد و مي لرزيد؛ اما با همه اين ها گامي هم به جلو برمي داشت. ...و همين رمز كاميابي و راز شادابي او بود. ...و من دانستم که ترسیدن و لرزیدن گاه ناگزیر است، اما گام نهادن به پيش تنها تدبير است.
من شخصي را ديدم متين با شخصيتي وزين كه بر اين باور بود كه وزن شخصيت هر كس به اندازه حجم سختي هايي است كه در راه روشنگري مردم تحمل مي كند.
من « خار»ی را دیدم که در سایه «گل» ، نه « خاری» را احساس می کرد و نه « خواری» را ! زيرا خار برای گل، نه مايه وبال ، كه مايه كمال بود.
مدیریت :
روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می کرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟»جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود! ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند؛ نه این که یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
یک مدیر موفق سازمانی را بنا می گذارد که مدیر وکار کنان آن به خاطر کار زندگی نمی کنند بلکه به خاطر زندگی کار می کنند .
با ها انسان ها را جمع می کنند، قلب ها را پیوند می زند ، و گاه بر احوال خود ها ی ها ی می گریند !!!
همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است.
اگر بیمار شوید، کارتان از شما مواظبت نخواهد کرد اما دوستانتان و خانواده تان چرا!
و اگر در کار و مسئولیتتان کوتاهی نکنید خیلی از مصائب و مشکلات و بیماری ها دفع خواهد شد!
چهار نفر بودن. اسمشون این ها بود:
۱)همه کس، ۲)یک کسی، ۳)هرکسی، ۴)هیچ کس.
کار مهمی در پیش داشتن و همه مطمئن بودن که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه. هرکسی می تونست این کار رو بکنه، اما هیچ کس این کار رو نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد.. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده…. ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!…