اللهم عجل
جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد
نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد
بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم
مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد
جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد
نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد
بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم
مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد
بارالها!
اجلم را تو به تاخیر بنداز چند روزی است دلم تنگ محرم شده است...
سنگ صبورم کی می تونه باشه .؟خدا می دونه.!
آن غباری کز فلک چشم ملک را طوطیاست
خاک درگاه سپه سالار شاه کربلاست
اسم اعظم نیست گر اسمش بود اسم عظیم
چون که هر بیچاره و درمانده را مشکل گشا ست
محرم هم اومد، ماه عاشقیامون، بوی خون، بوی دلبستگی هامون، بوی بی کسی هامون،بوی تنهاییامون،بوی جنون.... یادش بخیر پیرهن مشکی هامون، زنجیرهامون،هیات گرفتنامون، سینه زدنامون، گریه کردنامون،نذری دادن ونذری گرفتنامون ، نوحه هامون، مرثیه هامون، خاکی شدنامون،غریب دیدنامون، تشنگی چشیدنامون....
زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند!!!
من خوشبخت را كسي نديدم كه مشكلاتي ندارد، بل كه خوشبخت كسي است كه با مشكلات، مشكلي ندارد.
من عرصه زندگی را پر از گره های پیوسته و درهای بسته دیدم. گره ها و درهایی که من نبسته بودم ، اما مسئوليت بازكردن آن بر دوش من بود.
من در گستره پر پيچ و خم حيات در هر فرازي، رازي را شكفته و در هر فرودي، سودي را نهفته ديدم. دانستم اگر راهبري امور را به رهبر هستي بخش حكيم بسپارم ، او بهتر ما را به سرچشمه كمال مي رساند.
من انسان ها را در حال یک بازی دیدم،که گاهی می برند و گاهی چیز یاد می گیرند.
نی کجا این نکته ها آموخته؟؟؟ نی کجا داند نیستان سوخته؟؟؟
بشنو از من بهترین راوی منم!!! راست خواهی هم نی و هم نیزنم!!!
نشنو از نی!نی حصیری بیش نیست/ بشنو از دل!دل حریم دلبریست/
نی چو سوزد خاک و خاکستر شود/ دل چو سوزد خانه ی دلبر شود...
من زنانی را دیدم که خود را می آراستند، چون بر اين باور بودند که چشم مردان، تکامل یافته تر از مغز آنان است.
من شهريار ناآگاه از درد شهروندان را چونان گوركني ديدم كه به دفن دانايي دل بسته و رشته افكارش از هم گسسته است ؛ زيرا مردم امانت آسمان و اصالت خان و مان شهريارند.
من شهرياراني را ديدم كه بر سر شاخ نشسته و بيخ را مي بريدند و هر شهروند بيم دهنده را زبان از كام برمي كشيدند....و من نمي دانم چقدر از اين ناآگاهان خودخواه بايد در زباله داني تاريخ سقوط كنند تا اين خيل عظيم شهرياران ناشنوا و نابينا به هوش آيند و ديده را بگشايند!!
من چه بسيار حاجياني را ديدم كه خانه خدا را نه طواف مي كنند، كه خدا را دور مي زنند.
من جمعيت انسان ها را رو به افزايش، اما انسانيت را رو به كاهش ديدم.
من شهر سرب و سراب را چونان دريايي خروشنده با فضاي توفنده ديدم كه خس و خاشاك هاي بي ارزش را برمي كشاند و بر صدر مي نشاند؛ اما گوهرهاي ارزشمند و سرافرازان سربلند را به ژرفاي انزوا مي برد.
1.افراد احساساتی:
افرادی که زیاد با قلبشون سعی میکنن,ازدواج کنن و کار ازدواج خودشون رو انجام بدن,احتمال داره تو کارشون,با مشکل مواجه بشن.
جلسه ی محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود عشق را محکوم به تبعید به دور ترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد . قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. دیدی ای قلب . همه از عشق بیزارند، ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده است چرا هنوز از او حمایت می کنی؟ قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها یک تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با نام عشق می توانم یک قلب واقعی باشم پس من همیشه از عشق حمایت می کنم
روزي كلاه فروشي از جنگلي مي گذشت. تصميم گرفت زير درخت مدتي استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابيد. وقتي بيدار شد متوجه شد كه كلاه ها نيست. بالاي سرش را نگاه كرد. تعدادي ميمون را ديد كه كلاه ها را برداشته اند.فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگيرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و ديد كه ميمون ها همين كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و ديد كه ميمون ها هم از او تقليد كردند. به فكرش رسيد كه كلاه خود را روي زمين پرت كند. اين كار را كرد و ديد ميمون ها هم كلاه ها را بطرف زمين پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد.سال هاي بعد نوه او هم كلاه فروش شد. پدربزرگ اين داستان را براي نوه اش را تعريف كرد و تاكيد كرد كه اگر چنين وضعي برايش پيش آمد چگونه برخورد كند. يك روز كه او از همان جنگل گذشت در زير درختي استراحت كرد و همان قضيه برايش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. ميمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، ميمون ها هم اين كار را كردند. نهايتا كلاهش را بر روي زمين انداخت ولي ميمون ها اين كار را نكردند. يكي از ميمون ها از درخت پايين امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشي محكمي به او زد و گفت: «فكر مي كني فقط تو پدر بزرگ داري.»
زماني كه ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند. براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزي پيام هاي خود را رايگان به شهرهاي ديگر بفرستند. وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد «مفت باشد كوفت باشد.» يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال مي كنند. همين طور هم شد. مردم كم كم و با ترس براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتي كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمي شود.»مي گويند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.
معجزه ای میخواهد برای زنده شدن ,
دمی مسیحایی,
ارباب عشق !
این روزها که روز عزایت هست
مسیحای من می شوی ؟!
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
بد است
در برابر وحشی ترین تازیانه ها ،
سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.
در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.
من از نالیدن بیزارم.
سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،
تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.
نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است
پایه و اساس زندگی جمعی بر همکاری و تعاون بنا شده است. بنابراین همه باید در تحقق اهدافی که جنبه همگانی و عام المنفعه دارند، تلاش کنند و از یاری یکدیگر بهرمند شوند.
گاهی ندانسته از یک نفر بتی درست میکنی آنقدر بزرگ ، که از دست ابراهیم نیز کاری بر نمی اید...
من فرقي بين قطره و اقيانوس نديدم، زيرا مهم اين است كه آسمان در سيماي زلال و سينه سيال او جلوه گر باشد.
من كاخ خوشبختي را بر چهار ستون استوار ديدم: فراموشي غم هاي گذشته،فراموش نكردن عبرت هاي گذشته ، غنيمت شمردن حال و اميدواري به آينده.
من شاهین را سریع ترین و کرکس را بلندپروازترین پرنده دیدم؛اما... ...اما ندانستم در این شتاب شکوهمند و پرواز بلند آن كه مرزي را نمي شناسد و از هيچ لرزي نمي هراسد شاهين فكر و كركس ذكر است كه سينه سپهر را درنورديده و گنجينه مهر را ديده اند.
من آغاز عمر واقعی هر انسان را از لحظه ای دیدم که خود می اندیشد و راه مي سپارد و بر لوح باور خود، سرنوشت خود را مي نگارد.
من آفتاب را ديدم كه تنها به گياهاني نور و گرمي مي بخشد كه دانه را چاك كرده و سر از خاك به درآورده باشند.ای حیات دل هر زنده دلی سرخ رویی ده هر جا خجلی
چاشنیبخش شکر گفتاران کار شیرین کن شیرین کاران
دفتر عمر است و می آید به پایان غم مخور
پســـرم!پسر ِخوبم میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!
گفتم : منظور؟!
گفتم : اولا تند نرو ! پياده شو ، با هم برويم ! ثانيا اكنون كدام راه موفقيت بر روي شما نسل جوان بسته است ؟
من خوشبختی را دیدم که به سراغ کسانی می رفت که فرصت اندیشیدن به بدبختی را نداشتند.
من دریادلانی را دیدم که هر سنگی را بداندیشان به سوی آنان پرتاب می کردند، آنان به جاي متلاطم شدن سنگ را در ژرفاي سينه گسترده خود غرق مي كردند.
من انسان هاي شجاع را ديدم كه خوشبختي و بدبختي را چون دست هاي راست و چپ هر دو را به كار مي گرفتند.
من زندگي را چون نگارگري بدون پاك كن ديدم ، بنابراين كوشيدم به گونه اي نقش بيافرينم كه نياز به پاك كردن نداشته باشد.
من لازمه خوشبختي را حذف افكار كهنه ديدم نه جذب چيزهاي تازه.
هنگام درس دادن استاد سر کلاس : (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)
وقتی استاد خبر امتحان رو میده : (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)
موقع امتحان: (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)
وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری: (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)
وقتی که نمره ها رو میزنن : (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)
هر شب 20 دقیقه و هر نفر 5 دقیقه نوبت صحبت كردن داشته باشد.
هیچكس حرف دیگری را قطع نكند
تمام شد شب عید و نوای غم آید....
که نم نمک غم عالم به روی هم آید....
صدای قافله میرسد بر گوش....
که هفت شب دیگر محرمت می آید
