اللهم عجل

جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

ادامه نوشته

سوم 302

دانش آموزان محترم مشخصات - آدرس ایمیل و آدرس وبلاگ خود را در قالب نظر ثبت نمایید

سوم 301

دانش آموزان محترم مشخصات - آدرس ایمیل و آدرس وبلاگ خود را در قالب نظر ثبت نمایید

محرم

محرم و صفرزمان بالیدن است نه فقط نالیدن بساطش آموزه است نه موزه تمرین خوب نگریستن است نه خوب گریستن نماد شعور است نه فقط شور مذهب

 

بارالها!
اجلم را تو به تاخیر بنداز چند روزی است دلم تنگ محرم شده است...

محرم

عشق

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت    سال ها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز .دفتر عمر مرا ... دست ایام ورق ها زده است  زیر بار غم عشق  قامتم خم شد و پشتم بشکست   در خیالم اما   همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز . در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی   منم آن عاشق بازنده هنوز . آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز

محرم

محرم هم اومد

سنگ صبورم کی می تونه باشه .؟خدا می دونه.!

آن غباری کز فلک چشم ملک را طوطیاست

خاک درگاه سپه سالار شاه کربلاست

اسم اعظم نیست گر اسمش بود اسم عظیم

چون که هر بیچاره و درمانده را مشکل گشا ست

محرم هم اومد، ماه عاشقیامون، بوی خون، بوی دلبستگی هامون، بوی بی کسی هامون،بوی تنهاییامون،بوی جنون.... یادش بخیر پیرهن مشکی هامون، زنجیرهامون،هیات گرفتنامون، سینه زدنامون، گریه کردنامون،نذری دادن ونذری گرفتنامون ، نوحه هامون، مرثیه هامون، خاکی شدنامون،غریب دیدنامون، تشنگی چشیدنامون....

ادامه نوشته

تنفر

من برای متنفر بودن از کسانیکه از من متنفرند  وقتی ندار م!!!

زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم   که مرا دوست دارند!!!

143

من خوشبخت را كسي نديدم كه مشكلاتي ندارد، بل كه خوشبخت كسي است كه با مشكلات، مشكلي ندارد.  

 من عرصه زندگی را پر از گره های پیوسته و درهای بسته دیدم. گره ها و درهایی که من نبسته بودم ، اما  مسئوليت بازكردن آن بر دوش من بود. 

من در گستره پر پيچ و خم حيات در هر فرازي، رازي را شكفته و در هر فرودي، سودي را نهفته ديدم. دانستم اگر راهبري امور را به رهبر هستي بخش حكيم بسپارم ، او بهتر ما را به سرچشمه كمال مي رساند.

  من انسان ها را در حال یک بازی دیدم،که گاهی می برند و گاهی چیز یاد می گیرند.

من احمق را دیدم و دانستم که نباید با او بحث کنم و باید بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.   

نشنو از نی

بگذر از نی من حکایت میکنم      وز جدایی ها شکایت میکنم!!!

        نی کجا این نکته ها آموخته؟؟؟      نی کجا داند نیستان سوخته؟؟؟

               بشنو از من بهترین راوی منم!!!     راست خواهی هم نی و هم نیزنم!!!

                          نشنو از نی!نی حصیری بیش نیست/   بشنو از دل!دل حریم دلبریست/

                                      نی چو سوزد خاک و خاکستر شود/ دل چو سوزد خانه ی دلبر شود...

حالا

من زنانی را دیدم که  خود را می آراستند، چون بر اين باور بودند که چشم مردان، تکامل یافته تر از مغز آنان است.

142

من شهريار ناآگاه از درد شهروندان را چونان گوركني ديدم كه به دفن دانايي دل بسته و رشته افكارش از هم گسسته است ؛ زيرا مردم امانت آسمان و اصالت خان و مان شهريارند.

من شهرياراني را ديدم كه بر سر شاخ نشسته و بيخ را مي بريدند و هر شهروند بيم دهنده را زبان از كام برمي كشيدند....و من نمي دانم چقدر از اين ناآگاهان خودخواه بايد در زباله داني تاريخ سقوط كنند تا اين خيل عظيم شهرياران ناشنوا و نابينا به هوش آيند و ديده را بگشايند!! 

من چه بسيار حاجياني را ديدم كه خانه خدا را نه طواف مي كنند، كه خدا را دور مي زنند. 

 من جمعيت انسان ها را رو به افزايش، اما انسانيت را رو به كاهش ديدم. 

من شهر سرب و سراب را چونان دريايي خروشنده با فضاي توفنده ديدم كه خس و خاشاك هاي بي ارزش را برمي كشاند و بر صدر مي نشاند؛ اما گوهرهاي ارزشمند و سرافرازان سربلند را به ژرفاي انزوا مي برد. 

۱۰ مورد و اشکال مهم,در رابطه با ازدواج

1.افراد احساساتی:

افرادی که زیاد با قلبشون سعی میکنن,ازدواج کنن و کار ازدواج خودشون رو انجام بدن,احتمال داره تو کارشون,با مشکل مواجه بشن.

ادامه نوشته

سخنرانی یک استاد

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی‌رسید.از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب های، هویه. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بده، پی در پی شیر می‌خوردم و به درد دلم توجه نمی‌کردم. این شد که وقتی رفتم مدرسه، از همه هم سن و سال‌های خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردن.
ادامه نوشته

عشق و عقل

جلسه ی محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود  عشق را محکوم به تبعید به دور ترین نقطه مغز یعنی فراموشی  کرد . قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی   اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:  آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟  همه اعضا رو برگرداند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک  کردند.  دیدی ای قلب . همه از عشق بیزارند، ولی من متحیرم با  وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده است چرا   هنوز از او حمایت می کنی؟  قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها یک  تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار  می کند و فقط با نام عشق می توانم یک قلب واقعی باشم پس من  همیشه از عشق حمایت می کنم

حالا

عادلانه

حالا

روزي كلاه فروشي از جنگلي مي گذشت. تصميم گرفت زير درخت مدتي استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابيد. وقتي بيدار شد متوجه شد كه كلاه ها نيست. بالاي سرش را نگاه كرد. تعدادي ميمون را ديد كه كلاه ها را برداشته اند.فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگيرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و ديد كه ميمون ها همين كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و ديد كه ميمون ها هم از او تقليد كردند. به فكرش رسيد كه كلاه خود را روي زمين پرت كند. اين كار را كرد و ديد ميمون ها هم كلاه ها را بطرف زمين پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد.سال هاي بعد نوه او هم كلاه فروش شد. پدربزرگ اين داستان را براي نوه اش را تعريف كرد و تاكيد كرد كه اگر چنين وضعي برايش پيش آمد چگونه برخورد كند. يك روز كه او از همان جنگل گذشت در زير درختي استراحت كرد و همان قضيه برايش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. ميمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، ميمون ها هم اين كار را كردند. نهايتا كلاهش را بر روي زمين انداخت ولي ميمون ها اين كار را نكردند. يكي از ميمون ها از درخت پايين امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشي محكمي به او زد و گفت: «فكر مي كني فقط تو پدر بزرگ داري.»

حرف مفت

زماني كه ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند. براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزي پيام هاي خود را رايگان به شهرهاي ديگر بفرستند. وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد «مفت باشد كوفت باشد.» يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال مي كنند. همين طور هم شد. مردم كم كم و با ترس براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتي كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمي شود.»مي گويند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.

آدم و سازمان

السلام علیک یا اباعبدالله

دلم مرده است ...

معجزه ای میخواهد برای زنده شدن , 

دمی مسیحایی,

ارباب عشق !

این روزها که روز عزایت هست

مسیحای من می شوی ؟!

محرم

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

 

ادامه نوشته

مرد

بد است

در برابر وحشی ترین تازیانه ها ،

سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.

در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.

من از نالیدن بیزارم.

سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،

تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.

نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است

شیطان

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی… من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….

خود خواه

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.
فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.
مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.
فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد…
صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد…

عقل و عشق

نمی دانم کدام را راضی نگه دارم دلی که می خواهد عاشق باشد و یا عقلی که می خواهد عاقل باشد

بخت

کودک بد قلق کیست؟

کودک بد قلق لجباز و فاقد روحیه همکاری است. رفتار آنها اغلب معترضانه، توهین آمیز  یا پرخاشگرانه است. بعضی اوقات بد رفتاری آنها ناشی از بی حوصلگی، تنبلی  و بی انگیزگی است.

ادامه نوشته

شهروند خوب

پایه و اساس زندگی جمعی بر همکاری و تعاون بنا شده است. بنابراین همه باید در تحقق اهدافی که جنبه همگانی و عام المنفعه دارند، تلاش کنند و از یاری یکدیگر  بهرمند شوند.

ادامه نوشته

قضاوت عجولانه

مسئولین یک موسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی  می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است
ادامه نوشته

حالا

گاهی ندانسته از یک نفر بتی درست میکنی  آنقدر بزرگ ، که از دست ابراهیم نیز کاری بر نمی اید...

مگر با باد نسبتی داری ..؟! چقدر شبیه تو ...یک لحظه آمد مرا پیچاند و رفت ...

141

من فرقي بين قطره و اقيانوس نديدم، زيرا مهم اين است كه آسمان در سيماي زلال و سينه سيال او جلوه گر باشد. 

 من كاخ خوشبختي را بر چهار ستون استوار ديدم:  فراموشي غم هاي گذشته،فراموش نكردن عبرت هاي گذشته ، غنيمت شمردن حال و اميدواري به آينده.

 من شاهین را سریع ترین و کرکس را بلندپروازترین پرنده دیدم؛اما... ...اما ندانستم در این شتاب شکوهمند و پرواز بلند آن كه مرزي را نمي شناسد و از هيچ لرزي نمي هراسد  شاهين فكر و كركس ذكر است كه سينه سپهر را درنورديده و گنجينه مهر را ديده اند.

من آغاز عمر واقعی هر انسان را از لحظه ای دیدم که خود می اندیشد و راه مي سپارد و بر لوح باور خود، سرنوشت خود را مي نگارد.

 من آفتاب را ديدم كه تنها به گياهاني نور و گرمي مي بخشد كه دانه را چاك كرده و سر از خاك به درآورده باشند.  

حیات

ای حیات دل هر زنده دلی               سرخ رویی ده هر جا خجلی

چاشنی‌بخش شکر گفتاران               کار شیرین کن شیرین کاران

ادامه نوشته

حدس بزن

بخدا این روزا تنها کاری که نمیتونم بکنم حدس زدنه!؟

دفتر عمر

صفحه های روز و شب این یک سیه آن یک سپید

        دفتر عمر است و می آید به پایان غم مخور

حالا

پســـرم!پسر ِخوبم میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!

ادامه نوشته

دانش بومی

گفت : اين ضرب المثل را شنيده اي كه مي گويند : كلاغ مي خواست راه رفتن كبك را بياموزد، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد؟

گفتم : منظور؟!

ادامه نوشته

اراده

گفت : خوش به حال نسل شما كه همه راه هاي اشتغال و موفقيت به رويتان باز بوده است !

گفتم : اولا تند نرو ! پياده شو ، با هم برويم ! ثانيا اكنون كدام راه موفقيت بر روي شما نسل جوان بسته است ؟

ادامه نوشته

ظلم

خشونت

متحجر!

140

من خوشبختی را دیدم که به سراغ کسانی می رفت که فرصت اندیشیدن به بدبختی را نداشتند. 

من دریادلانی را دیدم که هر سنگی را بداندیشان به سوی آنان پرتاب می کردند، آنان به جاي متلاطم شدن سنگ را در ژرفاي سينه گسترده خود غرق مي كردند. 

من انسان هاي شجاع را ديدم كه خوشبختي و بدبختي را چون دست هاي راست و چپ هر دو را به كار مي گرفتند. 

من زندگي را چون نگارگري بدون پاك كن ديدم ، بنابراين كوشيدم به گونه اي نقش بيافرينم كه نياز به پاك كردن نداشته باشد. 

من لازمه خوشبختي را حذف افكار كهنه ديدم نه جذب چيزهاي تازه. 

چشم دانشجویان

هنگام درس دادن استاد سر کلاس :  (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)


وقتی استاد خبر امتحان رو میده :   (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)


موقع امتحان:    (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)


وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:   (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)


وقتی که نمره ها رو میزنن :  (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)

گل چین

آیین نامه بحث

هر شب 20 دقیقه و هر نفر 5 دقیقه نوبت صحبت كردن داشته باشد.

هیچ‌كس حرف دیگری را قطع نكند

ادامه نوشته

محرم

                       تمام شد شب عید و نوای غم آید....

که نم نمک غم عالم به روی هم آید....

صدای قافله میرسد بر گوش....

که هفت شب دیگر محرمت می آید

کدوم

مرد و زن

مرد اگر مرد باشد عشق را از زن میخواهد نه محصولی از جراحی پلاستیک را!
و تو ای زن آگاه باش که "داف شدن", تضمین پیدا کردن یک مرد نخواهد بود!!


هرآنچه بر می آید

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !پرسیدند :چه می کنی ؟
پاسخ داد :در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم
گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد
گفت :شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم :هر آنچه از من بر می آمد ............!