لغت نامه
مثل اینکه لغات ، معناهای جدید گرفته اند و من بی خبرم
فکر می کردم حداقل زبان مادری رو خوب بلدم ولی مثل اینکه این طور نیست
وقتی حرف می زنم و نمی فهمند ، حرف می زنند و نمی فهمم ؛ یعنی زبان مشترکی نداریم
مثل اینکه لغات ، معناهای جدید گرفته اند و من بی خبرم
فکر می کردم حداقل زبان مادری رو خوب بلدم ولی مثل اینکه این طور نیست
وقتی حرف می زنم و نمی فهمند ، حرف می زنند و نمی فهمم ؛ یعنی زبان مشترکی نداریم
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار بهم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقش هايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها، پاها در قير شب است
آره شهر بازی ولی نه از اونایی که بچه ها دوست دارن.
این شهر بازی با اون شهر بازی فرق می کنه .
این شهر بازی جهان هستیه که واقعاً شهر بازیه.شهر بازی های مختلف .نمیدونم تا کی می خوایم به خودمون بفهمونیم که داریم بازی می کنیم و طرفو بازی میدیم فقط همین .بازی های مختلف . بازی زوری بودن بعضی از چیزا بعضی از افراد.
بگو سرگرم چی بودی
که اینقدر ساکت و سردی
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها / بد ها
جمعی بودیم گرسنه دور هم،چون سیر شدیم
از هم دور شدیم کاش از گرسنگی میمردیم
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم
ای یار خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست.
دلمان خوش است که مـــی نویسیم و دیگـــــــران می خوانند
و عـــــده ای می گویند , آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند و بعضـی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کـــــوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم
و با جمله ای دل می کنیم
دلمـــان خوش است به شب های دو نفـــــــری و نفـــــــــس های نزدیــــک
دلمـــــان خوش می شـود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتــــی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
نه.. نه!
گریه نمی کنم یک چیزی رفته توی چشمم!
به گمانم ...
یک خاطره است...
خداوندا در این شب های قدر، منزلتی بما عطا كن
تا توفیق استجابت دعا و آمرزش گناهان از ما دریغ نگردد.
بی تردید، دانستن، فهمیدن، ایمان آوردن، چشم جان گشودن
و دل به این شبها سپردن، خود از همان توفیقات است.
امید که در چنین شبی بزرگ از این فیض و نعمات
بی بهره نمانیم و ملتمسین دعا را هم از یاد نبریم.
پیامبر(ص):
«هر کس شب قدر را بیدار بماند گناهانش آمرزیده میشود
حتی اگر تعداد آنها به تعداد ستارگان آسمان و به سنگینی کوهها باشد…»
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش می پرسد:
«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
دوستش جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن » هستم، سیگار بکشم
کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.
جک نتیجه را برای دوستش بازگو می کند…
دوستش می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.
او نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !
...و شگفتا که نثار این همه سخاوت سبز نه از توانش می کاست و نه در ازای آن چیزی می خواست.
من چوپانی را دیدم که بی دریغ سخاوت سبز صحرا را نثار گوسفندان خود می کرد. زبان حالش و نه زبان قالش چنين بود كه : بخوريد تا بخورمتان!!
...و من نمي دانم چرا به ياد استثمارگراني افتادم كه خواروبار بين كارگران خود توزيع مي كنند!! آيا شما شباهتي مي بينيد؟!
من روشنگری را دیدم که برای پیکار با تاریکی نه شمشیر تیز برمی افراخت که شمع شب ستیز برمی افروخت.
من صدفی را دیدم نژند و دردمند؛ او دردي جانسوز در درون داشت و فريادي جهان افروز در برون.
...و صدفي ديگر را ديدم كه نه دردي در درون داشت و نه نبردي در برون . خالي از هر خيال و از آمال ، مالامال.
چون درد و بي دردي را سنجيدم ، اندرون آن را انباشته از مرواريد درد يافتم و درون اين را پر از بي دردي!
من جز انسان و درد و رنج انسان هر چه را دیدم نه مسئله، که مسئله نما بود.من همه نهادهاي اجتماعي چون دين، دولت،اقتصاد، خانواده، حقوقي و...همه را ميوه هايي ديدم روييده بر شاخسارات درخت تناور فرهنگ و من فرهنگ را در نهانگاه نهفته انسان ها يافتم.
من امروز همه پدیده های هستی را وارونه دیدم. نمی دانم در خلقت موجودات و طبیعت کائنات چه روی داده که همه پدیده ها ،آدم ها، كوه ها، درختان،شهرها و...همه چيز وارونه شده بود. هر چه دقت كردم ، دقيقا همين طور بود. دنياي وارونه وارونه!! آيا شما مي دانيد چرا؟!!
آیا دنیای شما نیز چنین است؟!
من زورآوری را دیدم که اژدهای بیرون را مهار می کرد ، اما در برابرمهار موش درون درمانده بود...
من کودکی را دیدم که برای بزرگ شدن خیلی شتاب داشت . پای در کفش بزرگ ترها می کرد تا زودتر بزرگ شود؛ اما چون بزرگ شد هماره در كوچه باغ هاي خيال دربه در به دنبال دوران كودكي مي گشت.
من گوشه ای از دردهای نهفته و حرف های نگفته را در گوش سنگین کوه بشکوه زمزمه کردم. جگر کوه از سوز اندوه چنان به هم برآمد و در دلش آتشفشانی به پا شد که فوران دود درونش و گدازه های دل پرخونش از دهانه کوه فوران کرد و آسمان را گدازه باران نمود.
سلطان محمود غزنوی دستور داد تا بگردند و یک نفر را که در حماقت از دیگران گوی سبقت را ربوده است ،پیدا کنند و به خدمتش بیاورند. ملازمان مدت ها گشتند تا بر حسب اتفاق شخصی را دیدند که بر شاخ درختی نشسته است و با تبری در دست به بیخ شاخه می زند تا آن را قطع کند.
ملازمان سلطان با خود گفتند: از این شخص احمق تر یافت نمی شود. وی را گرفتند به خدمت سلطان بردند و عمل احمقانه اش را در مقابل خودش برای سلطان بازگو کردند.
آن شخص گفت: احمق تر از من سلطان است که با دست خودش با تیشه ظلم و تعدی، رعیت خود را که بنیاد و بیخ درخت حکومتش هستند، قطع می کند.
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ مشاور دکتر روانشناس میره.
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن!!
من سپهر بلند دین را دیدم که آن را چنان فروکاسته و به امیال خود آراسته بودند که در ظروف کوچک مراسم و مناسک می گنجید. تنگ نظری ها و قشری نگری ها ،این شاهین بلندپرواز و پر رمز و راز را چنان فروکاهیده و درهم تنیده که در قفسي تنگ و در اسارت عسسي پر نيرنگ جاي مي گرفت.
من سیمای سهراب را دیدم در گردونه بازتولید تاریخ که همچنان پرشور و سلحشور بر بنیان نهاد قدرت برشورید تا شهریار بیدادگر را از اریکه قدرت فروکشد و رستم، نماد ارزش و دانش را بر اریکه داد فرانشاند....
...و شگفت این که در تداوم همیشگی تکرار تاریخ برای فراموشکاران تاریخ باز هم پهلوی سهراب ها به دست همان رستم ناآگاهی ها شکافته شد!!
...و من نمي دانم كه اين نوشداروي آگاهي تا كي بايد در دست كي كاوس جم جاهي باشد؟!!
من سقراط را دیدم که در واپسین لحظات حیات آرزو داشت تا بر فراز بلندترین قلل رفیع آتن فرا رود و بر سر آتنی های تاریخ فریاد کشد که:
« ای مردم ! چرا با این حرص و ولع ،بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت و عبادت طلا می گذرانید! در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی بگذارید ،همت نمی گمارید؟
من قله دماوند را از نزدیک و از بازه ای چند متری باریک دیدم. او را حقیرتر از شنیده ها و زمینگیرتر از بسیاری از پدیده ها یافتم . او را گفتم:
پس چه شد آن آوازه عظمت شکوهمند و رفعت فرازمند؟ گفت:
از من دور شو تا عظمتم را ببینی و رفعتم را بنگری.
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت:
الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت:
نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود، کفاشان می بایست به مکه می رفتند، نه پینه دوزان، چون که مردم نمی توانند کفش بخرند؛ ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.
من مردی را دیدم که از دروازه قرون به در آمد و پیامی از جنون آورد. او از آیین آیینه ها می ترسید و از آییته داران آیین معرفت می هراسید.
من آيينه اي را ديدم كه دلي داشت به زلالي آب و لايزالي آفتاب؛ هر چه جانش را مي خستند و دلش را مي شكستند، هر قطعه شكسته اش باز هم با كمال صداقت حقايق را مي نمود و راه راستي را مي پيمود.
من قطار عمر را دیدم که بی امان و شتابان می گذشت. هر لحظه یک واگن ، و هر واگن براي هر انسان هديه اي گرانبار و ارمغاني ماندگار بر دوش داشت. هر كس كه لحظه را غنيمت مي شمرد ، زودتر ارمغان خود را برمي گرفت و هر كس كوچك ترين غفلتي مي ورزيد، هديه زمان را از دست مي داد.
من رايانه اي را ديدم گرفتار در چنبره جمود تحجر و اسير در عصر يخبندان تفكر؛ مردم ،با فرهنگ چرتكه،رايانه را سرچ مي كردند؛ با ابزار مدرنيسم و افكار قديم و در غياب مدرنيته و با حضور پندارهاي ديرينه ، مي خواستند گره هاي روز را بگشايند.
همه دیوارها با زبانی الکن ، جدایی افکن هستند، ولي من دیوار بزرگ چین را دیدم که با همه بلندی و بزرگی نمی توانست حق و باطل را از یکدیگر جدا کند!
جان من، جوهر من، کاش اينجا بودي
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه کبریتم را
می کشم در این باد
هرچه باداباد !!!
پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو !!!
پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
د: اه... اصلا باهات قهرم.ش
از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند.
از گاو که گندهتر نمیشوی، میدوشندت!
از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند!
از اسب که دوندهتر نمیشوی، سوارت میشوند!،
اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .
وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .
من شهری را دیدم که در آن همه چیز و همه کار ممنوع بود جز کف زدن و هورا کشیدن برای حاکمان.
من مردمي را ديدم كه براي سوگواري ده ها نماد و نمود داشتند؛ اما براي شادماني و نشاط هيچ آييني مشروع نداشتند. آنان كليد شادي ها را در صورتك هايي مي دانستند كه بر صورت مي زدند.
|
بدترین جنبندگان نزد خدا، |
|
افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند. |
|
(انفال، ۲۲) |
|
|
|
{...} و پلیدی را بر کسانی قرار می دهد که نمی اندیشند. |
|
(یونس،۱۰۰)
|
|
|
|
{...} آن ها دل ها ]عقل ها[یی دارند که با آن |
|
(اندیشه نمی کنند، و) نمی فهمند؛ |
|
و چشمانی که با آن نمی بینند؛ |
|
و گوش هایی که با آن نمی شنوند؛ |
|
آن ها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراه تر! |
|
اینان همان غافلانند. |
|
(اعراف ،۱۷۹)
|
|
|
|
گروهی از آنان، به سوی تو گوش فرا می دهند |
|
(؛اما گویی هیچ نمی شنوند و کرند). |
|
آیا تو می توانی سخن خود را به گوش کران برسانی، |
|
هرچند نفهمند؟! |
|
و گروهی از آنان، به سوی تو می نگرند |
|
(اما گویی هیچ نمی بینند!) |
|
آیا تو می توانی نابینایان را هدایت کنی، |
|
هرچند نبینند؟! |
|
(یونس، ۴۲ و ۴۳) |
من چه رمزآميز ديدم راز روزها را و روزه هاي مشكبيز رمضان را و شبح شب هاي شورانگيز آن را!
من چه طراوت بخش ديدم تراوش آواي تلاوت قرآن را از حنجره پنجره هاي روشن سحرگاهان !
اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم
خداونـــدا تو مـــــــــــی دانی که من دلواپس فردای خود هســــــتم
مــــــــــــبادا گــم کنــــم راه قشـــــــنگ ارزوها را
مـــــــــــــــبادا گم کنــــم اهــــــــداف زیـــــــــبا را
مـــــــــــــــــبادا جا بمانم از قطار موهبت هات
دلم بیـــــن امـــــــــید و ناامیـــدی میزنــــــــد پرســـــــــه،
میکــــــــــند فریاد،میشـــــــــــود خســــــــــتــــــــه
مـــــــــــــرا تـــــــــــــنها تو نــــــــــــگذاری،خداونــــــــــدا
خداونــــــــــدا
خداونــــــــــدا...
این «دیگران» پدر و مادر ما نیستند.
«دیگران» در خیابانها هستند. گاهی در مدرسه، گاهی حتی در مهمانیهای خانوادگی و... آنها پچپچ میکنند، تعارف میکنند. «دیگران» وسوسهمان میکنند. میترسم!
این دگرگونی،نا گزیر تبعاتی دارد که اگر به آن دقت نشود میتواند خانواده را با مخاطراتی رو بهرو کند. نوشتار زیر به بررسی سیر تاریخی خانواده ایرانی پرداخته و در نهایت مشکلات پیش آمده در عصر جدید را بررسی کرده است.
مراقب داشته هامون باشیم
دنیا دو روز است یک روز با تو و یک روز علیه تو،
روزی که با توست مغرور مباش و روزی که علیه توست صبور باش،
هردو پایان پذیر است.
می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی؟
در ژرف تو
آینه ایست
که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
با شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زردپوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم . . .
سحرگاهان به قصد روزه داری
شدم بیدار از خواب و خماری
برایم سفره ای الوان گشودند
به آن هر لحظه چیزی را فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته
سُس و استیک با نان برشته
خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم
کمی از این کمی از آن چشیدم
پس از آن ماست را کردم سرازیر
درون معــــده ام با اندکی ســـیر
و ختم حمله ام با یک دو آروغ
بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس یک چای دبش قند پهلو
به من دادند با یک دانه لیـــمو
خلاصه روزه را آغاز کردم
برای اهل خــانه ناز کردم
برای این که یابم صبر و طاقت
نمودم صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ کـــلّه پاچــــه با دو کـــوکا
کمی یخ در بهشت یک خورده حلوا
به افطــاری برایم شد فراهم
زدم تو رگ کمی از زولبیا هم
وسی روزی به این منوال طی شد
نفهمــیدم که کی آمد و کی شد
به زحمت صبح خود را شام کردم
به خود ســـازی ولی اقدام کردم
به شعبان من به وزن شصت بودم
به مـــــــاه روزه ده کیلو فـــــــزودم
اگرچه رد شــــدم در این عبادت
به خود سازی ولیکن کردم عادت
خدایا ای خــــدای مهر و ناهید
بده توش و توانی را به« جاوید»
که گیرد سالیان سال روزه
اگرچه او شود از دم رفوزه
شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم ، سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم ، آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود!
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
من نغمه هاي آسماني را مي شنوم كه از عارفان دل مي برد و از عاشقان ، جان . نيلوفرهاي تيايش بر ساقه سبز لحظه ها مي پيچد و تا بلنداي بام اجابت پر مي كشد.
من چه دلنشين ديدم شكفتن گل تكبير را بر فراز شاخساران مناره هاي منير !
من چه دلنواز ديدم دسته گل اذان را از بلنداي گلدسته ايمان !
من چه روح بخش ديدم عطر روحاني نسيم نجواگر را ، پيچيده در كوچه باغ هاي سحر!
من چه سكرآور ديدم هواي عطرآگين پنجره هايي را كه سحرگاهان به بوستان هاي صفا و صداقت گشوده مي شود!
من چه سعادت آفرين ديدم افروختن چراغ تقوي را در دل و طرد غير خدا را از اين منزل !
روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یک شاخه درخت بالای رودخانه بود تبرش توی رودخانه افتاد. وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخانه افتاده ، فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: نه ، فرشته دوباره زیر آب رفت این بار با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید " آیا این تبر توست؟ " دوباره هیزم شکن جواب داد: نه ، فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: بله فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه ی کلبه شد. یک روز وقتی هیزم شکن داشت با همسرش کنار رودخانه راه می رفت ، همسرش درون رودخانه افتاد...هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که " چرا گریه می کنی؟"هیزم شکن گفت: زنم افتاده توی آب ، فرشته رفت توی آب و با جنیفرلوپز برگشت و گفت " این همسر توست؟"هیزم شکن فریاد زد: بله فرشته اعصبانی شد و گفت "تو تقلب کردی و این نامردیه"هیزم شکن جواب داد: اوه فرشته ، منو ببخشش سوء تفاهم شده ، میدونی اگه به جنیفرلوپز نه می گفتم تو می رفتی و با آنجلیاجولی میومدی و اگه باز هم نه می گفتم تو می رفتی و با زن خودم میومدی و من هم می گفتم آره ، اونوقت تو بخاطر صداقتم هر سه زن رو به من میدادی ، اما فرشته جان ، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداشتن هر سه زن رو ندارم ، به همین دلیل بود که این دفعه گفتم آره...
نمی دونم چطور میشه که اینقدر ابری میشم
اما هر چی که هست
حال عجیبیه.
وقتی دل آدم میگیره به خیلی چیزا فکر میکنه
به الانش
به بودنش
به اطرافش
به خدا
خلاصه به همه چی فکر میکنی
و اونوقته که از روی دلتنگی صداش میکنی
حس میکنی اونم دلتنگه
چون اسمشو و بودنشو حس میکنی
برای همینه که زیر لب با یه آه بلند میگی "ای خدا".
...
" ای خدا "
دلتنگی زمینیت رو ازم بگیر!
کاری کن که با حضور جاودانه ات
دیگه دلتنگی زمینی رو نبینم و تحمل نکنم.
اینجا هوای شادیها و بودنها هم رنگ تیرگی و دلتنگی داره
اینجا همه چی بوی غربت و تبعید میده
جنس من از اینجا نیست
تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم
و در اضطراب گلبوته های جدایی ,
چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .
به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی
و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی .
پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .
و من...
در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام
تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان
تو تجلی کند ....!!!
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.
چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.
چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.
چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.
چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.
چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است.........
من رمضان را ماه انفجار نور دیدم و فصل سبز سرور.
من شکم و شهوت را زمینی ترین اندام ها دیدم و چون آن دو اندام را روزه دار دیدم از هرزه گردی هاي دیگر اندام ها چون چشم،گوش، زبان و...بر خود لرزيدم.
من رمضان را بهار دل ديدم و فصل فضائل. اين فصل با رويت هلال آغاز مي شود؛ اما فصل بهار دل ها نه با رويت هلال كه با تحول در حال آغاز مي گردد.
من اين بهار را ديدم كه نه تنها خاك را ، كه افلاك را حيات مي بخشد. نسيم سحرگاهانش مشكبار است و شميم شامگاهانش خوشگوار.
من در رگ های هر شب رمضان ، نور نيايش را جاري ديدم. در انبان هر لحظه عطري از عشق نهفته و غنچه اي از شوق شكفته است. نسيم رمضان بهارآفرين است و عطرآگين. نسيمش نرم خيز است و شميمش ، مشكبيز.
من در رمضان از حنجره هر پنجره آواي تلاوت قرآن را مي شنوم كه در كوچه ها عطر معنويت مي پراكند. بر شاخساران گلدسته ها گل تكبير مي شكفد و سينه سياه ظلمت را مي شكافد. از ساقه ترد لحظه ها جوانه هاي سبز عرفان و شكوفه هاي سرخ ايمان مي رويد.
من طبیعت زیبا را دیدم. مهربانیش لایزال و کشکولش انباشته از سوال بود .
من فردا را ديدم. احساس كردم براي غم خوردن خيلي وقت دارم؛ بنابراين نبايد شيريني اين لحظه را از دست بدهم.
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،
که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست
جفت دارد، کمی علف دارد!
دست سلاخ چیز برّاقی ست
که به این زندگی شرف دارد
عشق، بیماری غم انگیزی ست
جمع یک عضو جنسی و عادت
خنده در چند خانه ی دلگیر
گریه با تیک تاک یک ساعت
مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو
بر سر ِ گاو ِ نیمه خوشبختم
عشق، یک اسم دیگر از آن است
که نشسته ست داخل تختم
زندگی بچّه ای بدون توپ
گیج، در یک زمین خاکی بود
باختن بی مسابقه، بی هیچ!
زندگی چیز دردناکی بود