من عوام فریبی را دیدم که بر موج حماقت عوام می راند و بافته هایش را بر اوج اریکه ابهام می نشاند. از او پرسیدم: تا کی عوام را می فریبی؟ پاسخ داد: تا هنگامی که کالای فریب خریدار و بازار تحمیق استمرار دارد!! 

من اکثریت مقتدر یک ملت پرشور را دیدم که مقهور خودکامگی شهریاری منفور شده بودند. آنان هرگونه ستمی را از او برمی تابیدند؛ زيرا به آنان باورانده بودند كه اقليت اند!!  
 من مردمی را دیدم که هر روز و هر لحظه و در هر دیدار با چهره ای متفاوت با یکدیگر برخورد و گفت وگو می کردند. چهره ها هر لحظه در قابی پرافسون و در نقابی دگرگون. لبخندها بی ریشه و سوگندها بدون اندیشه. 

   من شهری را دیدم که در آن همه چیز و همه کار ممنوع بود جز کف زدن و هورا کشیدن برای حاکمان.

  

من مردمي را ديدم كه براي سوگواري ده ها نماد و نمود داشتند؛ اما براي شادماني و نشاط هيچ آييني مشروع نداشتند. آنان كليد شادي ها را در صورتك هايي مي دانستند كه بر صورت مي زدند.