40
...و شگفتا که نثار این همه سخاوت سبز نه از توانش می کاست و نه در ازای آن چیزی می خواست.
من چوپانی را دیدم که بی دریغ سخاوت سبز صحرا را نثار گوسفندان خود می کرد. زبان حالش و نه زبان قالش چنين بود كه : بخوريد تا بخورمتان!!
...و من نمي دانم چرا به ياد استثمارگراني افتادم كه خواروبار بين كارگران خود توزيع مي كنند!! آيا شما شباهتي مي بينيد؟!
من روشنگری را دیدم که برای پیکار با تاریکی نه شمشیر تیز برمی افراخت که شمع شب ستیز برمی افروخت.
من صدفی را دیدم نژند و دردمند؛ او دردي جانسوز در درون داشت و فريادي جهان افروز در برون.
...و صدفي ديگر را ديدم كه نه دردي در درون داشت و نه نبردي در برون . خالي از هر خيال و از آمال ، مالامال.
چون درد و بي دردي را سنجيدم ، اندرون آن را انباشته از مرواريد درد يافتم و درون اين را پر از بي دردي!
من جز انسان و درد و رنج انسان هر چه را دیدم نه مسئله، که مسئله نما بود.من همه نهادهاي اجتماعي چون دين، دولت،اقتصاد، خانواده، حقوقي و...همه را ميوه هايي ديدم روييده بر شاخسارات درخت تناور فرهنگ و من فرهنگ را در نهانگاه نهفته انسان ها يافتم.