32
من طبیعت زیبا را دیدم. مهربانیش لایزال و کشکولش انباشته از سوال بود .
من فردا را ديدم. احساس كردم براي غم خوردن خيلي وقت دارم؛ بنابراين نبايد شيريني اين لحظه را از دست بدهم.
من فرزندم را دیدم. آن گاه که خواستم دنیا، اين ميراث نياكان را به او بسپارم، با زباني گران و ديده اي نگران، گفت: پدرجان! آيا دنيايي را كه نياكان به تو و نسل تو سپردند، بدين تيرگي بود؟ آيا آن دنيا اين قدر تيره رنگ و آلوده به رنگ نيرنگ بود؟......و من كه پاسخي جز شرمندگي نداشتم! تنها گفتم:
اما رنگين تر است! گفت: آري ....و ننگين تر !!
من مشکلات زندگی را حقیر و گریزناپذیر دیدم. بنابراین آن را خوب شناختم و خود را در برابر آن نباختم. رو در روی آن ایستادم و گفتم:
من از تو بزرگ ترم؛ نمی توانی شکستم دهی!
من نهال سکولاریسم را دیدم که از جویبار تقدس گرایی افراطی آب می نوشید و بر قصرهای قداست می خروشید. ...این گونه بود که دانستم قدس انگاری و مقدس پنداری هر پدیده به قداست زدایی از هر عقیده می انجامد.
من نهال سکولاریسم را دیدم که از جویبار تقدس گرایی افراطی آب می نوشید و بر قصرهای قداست می خروشید. ...این گونه بود که دانستم قدس انگاری و مقدس پنداری هر پدیده به قداست زدایی از هر عقیده می انجامد.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:46 توسط محمد عطاری
|