حالا

زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آن ها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد. 

در همه این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود، اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردندريال پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ ۹۵ هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم، مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند. او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم، ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بود؛ پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد؛ پس رو به همسرش کرد و گفت: 

  این همه پول چطور؟ پس این ها از کجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت: 

  آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام!!!

49

من منطق را دیدم که مرا از «الف» به « ب» می برد...

و تخیل را دیدم که مرا به همه جا می برد. 

 من روشنفکر دردآشنایی را دیدم که عصایی از عصیان در دست و انبانی از آفتاب بر دوش داشت. او به هر شهروند به عنوان یک مخاطب مسئول می نگریست و به هر ره گم کرده ظلمت زده، خوشه ای از نور و شاخه ای از شعور می بخشید. 

 من دنیای مجاز را دیدم و چون نگاه را عمق بخشیدم، از دل مجاز، حقيقت و از درون راز، اشارت را يافتم.نفوذ نگاه و رسوخ نگرش ازعمق مجاز،حقيقت ساخت و از ژرفاي راز ، رمز اشارت. 

من الطاف خداوند را دیدم که چه بی حساب و بی دریغ هز لحظه و هر زمان از هر سوی ساری و جاری بود...

و بندگان خدا را دیدم که حتی سپاس نعمت های بی کران خدا را حسابگرانه با تسبیح می شمردند!! 

من خدای آفرینشگر را دیدم. به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم ؛ آسمان مال من و  ابرها مال تو،  دریا مال من، موج ها مال تو ، ماه مال من، خورشید مال تو» ...

 خدا خندید و گفت : « تو انسان باش ، همه دنیا مال تو.» 

محبت مادر

در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت. در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود، او بال هایش را باز کرد و گفت: 

  حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم. 

  فرشته به باغ زیبایی از گل ها نگاه کرد و گفت: چه گل های دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد! 

 او بی نظیرترین گل های رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت: من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گ لها در زمین ندیدم، این گل ها را همراه خود به بهشت خواهم برد. 

اما اندکی که بیشتر نگاه کرد، کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت: آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست. من آن را هم با خود خواهم برد. 

  سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد.  

 فرشته با خود گفت: آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام. من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.  به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت: قبل از این که وارد بهشت شوم، یادگاری ها را ببینم.

به گل ها نگاه کرد. آن ها پلاسیده شده بودند! به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش! فرشته گل ها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت: 

  من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک  مادراست.

مخراش

با طایفه ای از بزرگان به کشتی در نشسته بودم ، زورقی در پی ما غرق شد!

دو برادر به گردابی درافتادند ، یکی از بزرگان به ملاح گفت :

بگیر این هر دو نفر را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم !

ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید ، آن دیگری هلاک  شد .

گفتم : عمرش باقی نمانده بود ، از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل.

 ملاح بخندید و گفت :

 آنچه تو گفتی یقین است و دگر ، میل من به رهانیدن این بیشتر بود ، که وقتی در بیابانی

مانده بودم، مرا بر شتری نشانده بود و از دست آن دگر در کودکی تازیانه یی خورده بودم.

 

تا توانی درون کس مخراش          کاندرین راه خارها باشد

 کار درویش مستمند برآر             که تو را نیز کارها باشد

48

من مردی را دیدم که در عرصه پیکار با زمان می کوشید تا زمان را از گذر و عقزبه ها را از گذار بازدارد؛ اما ارابه بي رحم زمان آرزوهاي موهوم او را زير پيكر وزين و چرخ هاي سنگين خود له كرد. 

من کسانی را دیدم که همیشه زیر سایه دیگران راه می رفتند؛ بنابراين هيچ گاه خودشان سايه اي نداشتند... 

من غرور و فروتنی را ديدم كه اولی از فرشته ، شيطان ساخت، و دومی از خاك، انسان ! 

من هر چه افق هاي تازه ديدم ، در حركت و پويايي يافتم، نه در سكون و ايستايي.

من آدمک هایی را دیدم یخین ، نشسته بر پله هايي سنگين .هرم داغ آفتاب ، هستي شان را مي مكيد و گوهر وجودي آنان هر لحظه آب مي شد. آنان همچنان ناظر آينده و منتظر شتاب فزاينده بودند. شگفتا كه چه همانندي جالبي با گذشت عمر ما آدم ها داشتند...

همه جوره

تا هنگامی که مجردی ،هرکی بهت می رسه می گه:
تو که همه چی داری، چرا ازدواج نمی کنی؟
وقتی ازدواج کردی، هرکی بهت می رسه، می پرسه:
تو که همه چی داشتی، واسه چی ازدواج کردی؟!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ايران ويج‌
سال ها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چای خوری ،چای بخورد

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ايران ويج‌
وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ايران ويج‌
وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند و گفتند :
نگاه کنید! دسته اش از جنس ماست !!

 
www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ايران ويج‌
وقتی تمام شیرها پاکتی اند
وقتی همه 
پلنگ ها
 صورتی اند
وقتی 
پهلووناش دوپینگی اند
ایراد مگیر که عشق ها ساعتی اند!

www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ايران ويج‌
فقر یعنی در خیابان آشغال بریزیم و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف کنیم!
 
www.iranvij.ir| گروه اینترنتی ايران ويج‌
لباس ها در آب کوتاه می شوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی !

47

من فرشته زيباي خوشبختي را ديدم ، اما از هر پلیدی و پلشتی رمیده و در بازه زماني و مكاني بين دو ديو بدبختي آرمیده بود!! 

من كشتي را در ساحل دريا ديدم در كمال امنيت و سلامت، اما كشتي را نه براي آرميدن در آرامش ساحل، كه براي رويارويي با امواج مواج سلاسل ساخته اند. بايد سينه بر سينه خيزابه هاي سخت بكوبد و بر مشكلات راه برآشوبد ، تا بتواند راه مقصد را بپويد و شاهد مقصود را بجويد. 

من درياچه اعتماد را در پشت سد اعتقاد ديدم كه طی سال ها قطره قطره گرد آمده بود ، اما ناگهان در همین زمانه و زمان با شكستن اين سد ظريف و باور لطيف همه به يك باره به هدر رفت!! 

من ستمكشاني را ديدم كه همه بر توانمندي خود مي باليدند، اما از تحمل ستم مي ناليدند؛ در حالي كه اين اصل مسلم را هنوز درنيافته بودند كه تا خم نشوند كسي نمي تواند بر گرده آنان سوار شود!! 

من كسي را ديدم كه از تكرار خيانت ها و استمرار شرارت ها مي ناليد. از قول ذالايي لاما او را گفتم : اگر كسي يك بار به تو خيانت كرد، اين اشتباه اوست، ولي اگر دو بار به تو خيانت كرد، اين اشتباه توست. 

حالا

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا  او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: 

 پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت، پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در  هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند، می شود. از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند، به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها  مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده؟ گفتند: مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند، باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت، باز سعی کرد بهانه بیاورد؛ امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:

ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

46

من اهرام ثلاثه مصر را ديدم و راز نهفته در آن را يافتم. اين راز مي گويد: « خون » تنها مایعی است که بر خلاف جاذبه زمین انسان ها، از پايين به بالا مي رود. 

 من مجسمه آزادي، ميدان آزادي، خيابان آزادي و.....را ديدم، اما هيچ يك آزادي نبود!! زيرا آزادي نه مجسمه است، نه ميدان و خيابان! آزادي پرواز است ، نه پاي بندي!

من کودکانی را دیدم پنجاه بهار بر پشت کره خاک زیستند، اما هنوز نمي دانستند كه كيستند!! آنان در دست هاي خلاق فرزندان خود كودكاني عقب مانده را مي ماندند كه از دوران گردونه هستي جامانده اند!! ...شگفتا هنوز درنيافته اند كه اين زمان است كه ما را تلف مي كند!! نه ما ، زمان را!

من بزرگاني را ديدم كه شاخص شده بودند، اما نه به خاطر بلندي و بزرگي خود، بل كه به خاطر كوچكي و كوتاهي ديگران. آنان نه نان زيركي خود، كه نان ناداني ديگران را مي خوردند. 

من مرغ هاي زيادي را ديدم كه همه قدقد مي كردند، اما يكي نبود كه آرام و رام و بر پايه مرام درون لانه بنشيند و تخم ها را بپرورد.آنچه بود دعا بود و ادعا ، و آنچه نبود، وفا بود و صفا!! 

خبر بد

راهروی بيمارستان – روز – داخلي
     
    زني جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".
   
    چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. زن نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. زن با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...
   
    دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...
     
    با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن زن شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.
     
    با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه زن مي گذارد و میگوید: شوخي کردم... شوهرت همون اولش مُرد

قوانین زندگی

1. برای زندگی خود قوانینی در نظر بگیرید و سعی كنید از آنها سرپیچی نكنید. این قوانین را پس از مشورت با متخصصان و افرادی كه تجربه یك زندگی موفق را داشته اند، تدوین كنید.

ادامه نوشته

45

من دشمنم را دیدم . با خود اندیشیدم و احساس كردم اگر من از اثبات خویش و انکار او دست بردارم، او را بسيار دوست دارم.

...چه خوب بود او هم احساس مرا درك مي كرد!! 

 من تاريخ را ديدم كه هيچ گاه به انسان ها حقيقت و رهايي را نمي آموخت، بلكه مي آموخت كه چگونه جهالت خود را به عنوان اسارت تحمل كنند. 

 نيز انسان هايي را ديدم كه دور از چشم هاي تاريخ همه آينده شان را فقط به خاطر لحظه اي عشق به حقيقت و رهايي فدا كرده اند. 

 من انسان ها را دو گونه ديدم: يكي افرادي كه مي خواهند دنيا را در گمان هاي خود اسير كنند ، و ديگري انسان هايي كه مي خواهند خودشان را از اسارت هر گماني رها سازند. 

 من مكتب هايي را ديدم كه مي خواستند با كوبيدن هواپيماي نفرت خود بر برج هاي بي گناهي ديگران، خود را اثبات كنند. 

 من سقراط را ديدم. به او گفتم: به چه كار مي آيد حقيقتي كه به بهاي مرگ زندگي انجامد؟

سقراط در حال نوشيدن جام شوكران پاسخ داد: تا زماني كه پاي انسان در ميان است، حقيقت فقط يك پرسش خون آلود و سرخ و اندوهگين باقي مي ماند! 

 من ديوجانس را در خمره كهنه اش ديدم كه فاصله اش با دنياي مدرن انسان تنها چند قطره اشك بود.

من قطره هاي اشك را ديدم كه پس از فروريختن از چشم نه چون قطره هاي آب بر اعماق زمين فرو مي رود ، كه صاحب خود را به ژرفاي دنياي ديگري مي برد. 

خدا

الو...سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که اشناست!هزار مرتبه این شماره را دلم گرفته ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست....شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که میرسد حساب بنده هایتان جداست؟!
الو...........دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
دل مرا بخوان به سویت تا که سبک شوم پناه گاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو.....مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ میزنم دوباره تا خدا خداست........
دوباره تا خدا خداست!!!(خدایا کمکم کن.........التماس دعا)داوطلب
دیروز برای خدا کار میکردیم...
امروز...
کاری با خدا نداریم...!!
دیروز به دنبال خدا بودیم...
امروز...
خودمان را هم گم کرده ایم...!!
دیروز خدا بود و اخلاص...
امروز...
الذی یوسوس فی صدور الناس...!!
دیروز با خدا دست میدادیم...
امروز...
خدا را از دست میدهیم...!!
دیروز با خدای خوبیها دوست بودیم...
امروز...
حتی مواظب خوبیهای خود هم نیستیم...!!

همه جوره

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشداما راه به جایی نخواهد برد.
بین هزاران دیروز و میلیونها فردا، فقط یه دونه امروزه... پس از دستش ندهیم
گرچه سكوتبلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن
گوش کردن را یادبگیر فرصتها گاه با صدای بسیار اهسته در می زنند
اگربدانم خواب تو را بيشتر خواهم ديد براي هميشه ديدن تو هرگز بيدار نمي شوم ۷
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چبیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!

44

من عید فطر را نه پایان رمضان ، كه آغاز يك زندگي آژمان ديدم.

من رمضان را چشمه ساري ديدم كه پرستوي جان و پرنده روح و روان ، پر و بال خود را در آن آب زلال مي شويند و راه كمال مي پويند.

من عید فطر را، نماد پیروزی سپاه سپیده اهورايي بر نیروهای شبرنگ اهریمنی ديدم . 

ادامه نوشته

چه کشکی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود، به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده ! گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده ! خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید، گفت:
ای امام زاده ! نصف گله را چطور نگه داری می کنی؟
آن هار ا خودم نگه داری می کنم . در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد، گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید، نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی ! چه کشکی چه پشمی؟!
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

43

من كسانی را دیدم كه هویت خود را درون یك بطری دربسته نهادند و در دل اقیانوسی رها كردند تا گم شوند و از هستی نامطلوب خود رها شوند. 

من كسی را دیدم كه هرگاه به قفل بسته« غیرممکن» می رسید، آن را با کلید « اراده» می گشود؛ بنابراین در قاموس او واژه « نمی توانم» نبود. 

من انسان هایی را دیدم که شکم های گرسنه خود را عامل نادانی خود می دانستند؛ اما در پشت پرده  آنجا كه دیگر شكمی در كار نبود، تاریخ روایتی دیگر می نگاشت و در برابر دل و دیده شان می گذاشت. 

من بیرون از قلمرو گمان های زورگویانه خویش، هستی مستقل و رهاشده پدیده هایی را دیدم . از آن پس باور كردم كه دنیا همیشه برابر با گمان من نیست. 

من « آزادی » را نجات یافتن از زندان دیدم ، ولی « رهایی » را نجات یافتن از زندان خویشتن یافتم. 

خداوندا

ای خداوند

 به علمای ما مسئولیت

 و به عوام ما علم

 و به مومنان ما روشنایی

 و به روشنفکران ما ایمان

ادامه نوشته

42

من چشمه ساری را دیدم از نور ناب و زلال آب.آمیزش سحر آمیز نور ناب و زلال آب این باور را برمی انگیخت که چه پیوند رمزآمیز و دل انگیزی است بین این دو پدیده آفرینش. هر دو بر سینه سپهر هستی می درخشند و رویشگران را طراوت می بخشند. 

من درختانی را دیدم نستوه و بشکوه روییده بر سینه کوه. هماوردی شورانگیزی بود بین صخره سنگ های قائم و درختان مقاوم. ریشه های جسور ، چنگال هاي صبور را پژوهشگرانه بر سينه صخره فرو مي بردند و قطرات طراوت را مي نوشيدند. اين رقابت تنگاتنگ و رفاقت بي درنگ درخت و صخره  نمادي از مقاومت بود و نمودي از استقامت. نه در برابر طوفان هاي بنيانكن مي لرزيدند و نه از سختي هاي گردون مي ترسيدند. 

...و در باغچه هاي كوچك ،نهال هايي را ديدم اندك كه در يك روز بي آبي مي افسردند و با وزش هرمي گرم مي پژمردند.

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org 

من در انتهای راه خودکامگی بن بستی را دیدم ناگشودنی و تردیدی فرسودنی. شهریار خودکامه تا آنجا پیش می تازد که دیگر نه راه پیش دارد و نه راه پس. آنگاه چون کرم ابریشم در پیله غرور خویش می میرد و زوال می پذیرد. 

  من آب فشانی را دیدم که دل نگاشته های زلال و انباشته های بی ملال خود را بی دریغ و بی امان فریاد می کرد. فوران فریاد زلال از کام مالامال او عرصه آسمان را خیس و فریادگری را تقدیس می کرد....بر سخاوت او رشک بردم و بر خساست خود اشک باریدم.

 من در درون خود کودکی را دیدم که در کوچه پس کوچه های ذهن کودکانه خویش را  مي كاويذ و هر رگ و ريشه از جنس انديشه را می دید ، بدون ملاحظه ،تصوير انديشه خويش را روي كاغذ ترسيم مي كرد و اسم آن را مي گذاشت: ديدني هاي شهر سرب و سراب!! 

سلیمان و دیو

یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .

ادامه نوشته

بیمار

بیمارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
می بینم ، می دانی
 می ترسی ، می لرزی
 از کارم ، رفتارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
گه گریم ، گه خندم
گه گیجم ، گه مستم
 و هر شب تا روزش
 بیدارم ، بیدارم ، مادرجان
می دانم ، می دانی
کز دنیا ، وز هستی
هشیاری ، یا مستی
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
 از این یک ، و آن دیگر
 بیزارم ، بیزارم ، مادرجان
من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن
درمان کن ، دارو کن
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادرجان

41

من روشنفكر اميل زولايي را ناقد دولت، اما چاپلوس ملت ديدم. من روشنفكران را نه نمايندگان مردم، كه داوري كنندگان درباره مردم ديدم. 

 من نمادی از گفت وگو که نه ، نمودي از هاي و هو را ديدم از آن رايحه ركود و از این بوی جمود استشمام مي شد. يكي از طرفين هرگاه در منطق و استدلال كم مي آورد ، از زبان زور و قتال بهره مي گرفت.

...و اين چنين است يورش بي فرهنگي به فرهنگ گفت وگو در جهان سوم!!

من مردم جهان را دیدم . از مردم دنیا پرسیدم:

«نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟ »

و جالب این که كسی جوابی نداد.

چون آفریقایی ها معنی " غذا "را ،  آسیايي ها معني " نظر" را، مردم اروپای شرقی معني" صادقانه "را ، مردم اروپای غربی معني " كمبود " را و  آمریكايي ها معني " سایر كشورها " را نمي دانستند!! 

 من خودکامه ای را دیدم که فقر شعور و فرط غرور او را سرمست کرده بود. او تا بدان جا فریفته قدرت و شیفته شوکت شده بود که رسما اعلام می کرد:

 به خدا سوگند،هر کس مرا امر به تقوا كند، گردنش را خواهم زد!*

من آذرخشی رخشان را دیدم و تندری خروشان را شنیدم که با همه فروغ و فریاد خود در صدد بیداری خلق های خفته و خواب های آشفته بودند؛ آما خواب هاي سنگين غفلت نه با خروش تندر می شکست و نه با فروغ آذر...

مادر

مادر قدیم

گویند مرا چـــــــو زاد مادر                پستان به دهان گرفتن آموخت

.

.

مادر جدید

گویند مرا چــــو زاد مــــادر               روی کاناپه لمـــــیدن آموخت

ادامه نوشته

ده فرمان

در روزگاران قديم انسان ها بسيار به هم ظلم می کردند و سياهي و تباهي به نهايت خود رسيده بود .
تا اين که کتيبه اي از سوي پروردگارشان بر آنان نازل شد !


ده فرمان :
1- هيچ انساني ، انسان ديگر را نکُشد .
2- هيچ انساني ، به انسان ديگر تجاوز نکند .
3- هيچ انساني ، به انسان ديگر دروغ نگويد .
4- هيچ انساني ، به انسان ديگر تهمت نزند .
5- هيچ انساني ، از انسان ديگر غيبت نکند .
6- هيچ انساني ، مال انسان ديگر را نخورد .
7- هيچ انساني ، به انسان ديگر زور نگويد .
8- هيچ انساني ، بر انسان ديگر برتري نجويد .
9- هيچ انساني ، در کار انسان ديگر تجسس نکند .
10- هيچ انساني ، انسان ديگر را نپرستد !


پس از آن ساليان سختي بر شيطان و همدستانش گذشت ،
تا اين که روزي شيطان ، چاره اي انديشيد .
او به کارمندانش گفت :
اي دوستان ، کلمه اي يافته ام که بسيار از او بيزارم؛
اما به زودي با افزودن تنها همين يک کلمه به ده فرمان ، همه چيز را به سود خودمان ، تغيير خواهيم داد و ده فرمان چنين شد :


1- هيچ انساني ، انسان مؤمن ديگر را نکُشد .
2- هيچ انساني ، به انسان مؤمن ديگر تجاوز نکند .
3- هيچ انساني ، به انسان مؤمن ديگر دروغ نگويد .
4- هيچ انساني ، به انسان مؤمن ديگر تهمت نزند .
5- هيچ انساني ، از انسان مؤمن ديگر غيبت نکند .
6- هيچ انساني ، مال انسان مؤمن ديگر را نخورد .
7- هيچ انساني ، به انسان مؤمن ديگر زور نگويد .
8- هيچ انساني ، بر انسان مؤمن ديگر برتري نجويد .
9- هيچ انساني ، در کار انسان مؤمن ديگر تجسس نکند .
10- هيچ انساني ، انسان ديگر را نپرستد ! مگر اين که بسيار مؤمن باشد !

و اينک اي دوستان به سوي انسان ها برويد و به وسوسه بپردازيد و کاري کنيد که هيچ کس ، هيچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنيا رفته اند!!

حاکم

امام على (علیه السلام):

أحسَنُ المُلوكِ حالاً مَنْ حَسُنَ عَیْشُ النّاسِ في عَیْشِهِ، وعَمَّ رَعِیَّتَهُ بِعَدْلِهِ.

نكوحال‌ترينِ زمامداران، كسى است كه مردم در روزگار او به خوشی زندگى كنند و عدالتش همۀ رعیتش را در برگیرد.

The king who has the best status is he who during his time people have a good life, and he encompasses his subjects with his justice.

حالا

شیطان روزی با من چنین گفت :خدا را نیز دوزخی هست!من گفتم :دوزخ او عشق به انسان است.

نامم را پدرم انتخاب کرد ،نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ، دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد

مردن روی روی دو پا بهتر از زندگی کردن روی زانوهاست

سرنوشت

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح

زیباترین بهانه ایمان تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست

آباد از توام من و ، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

در سینه من ، آتش پنهان من تویی

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

پرواز

من نباید فرود آیم،
نباید بنشینم،
سال هاست، از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان، از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم. هرگز ننشسته ام ،
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به ظواهر پلید شهرها
و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم ،
چشم به زمین ندوختم ،
پروازی رو به آسمان ،
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !

سفر

حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

ادامه نوشته

زندگی

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کـــــــوچـــــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشــا نقش بست
عینک بد بینی خود را شـــــــــــکسـت

علـت عـاشـق ز عـلت ها جــداســـت
عشق اسطرلاب اســـــــــرار خداست

من مـیـــان جســـم ها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـــــــــــان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاس ها
می تپــد دل در شــــــمیــــم یاس ها

زنــدگی موسـیـقـی گنـجشک هاست
زندگی باغ تمـــــــــاشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــــــــــــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشــــــــق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخـــــــــــند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جــــــان جــان جـــان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همـــــــــــه نو می شـود

حرفـ هایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران مــــــــــی دهـــد

مورچه

مورچه هر روز صبح زود سر کارمی‌رفت و بلافاصله کارش را شروع می‌کرد. با خوشحالی به میزان زیادی تولید می‌کرد.
 رئیسش که یک شیر بود، از این که می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می‌تواند بدون هیچ گونه سرپرستی بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست حتما میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت. او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارش های عالی شهره بود، استخدام کرد. 

 اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارش هایش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوت هم مدیریت بایگانی و تماس‌های تلفنی را بر عهده گرفت.
 شیر از گزارش های سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می‌کند، تهیه نمايد که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می‌توانست از این موارد در گزارش هايي که به هیئت مدیره می‌داد، استفاده کند.
 بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد. او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد. مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود، از این کاغذبازی افراطی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می داد، متنفر بود.
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی معرفي كند که مورچه در آن کار می‌کرد. این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی‌اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه‌سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد. اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آنجا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد. با مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه می شد، شیر فهمید که بهره‌وری بسیار کمتر از گذشته شده است. بنابراین او جغدی را که به عنوان مشاور شناخته شده و معتبر بود ، برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام كرد. 

 جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: "تعداد کارکنان بسیار زیاد است". حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
مسلما مورچه! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت !!

سجاده غرق خون

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

ادامه نوشته

کله چوبی

در صحرا میوه كم بود. خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت :
 « هر كس تنها می‌تواند یك میوه در روز بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه‌های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید. مدتی بعد،‌ آن جا منطقه‌ حاصل خیزی شد و حسادت شهرهای اطراف را برانگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می‌خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود، وفادار بودند.

   اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه‌ها استفاده كنند. این فقط باعث می‌شد كه میوه‌ها روی زمین بریزند و بپوسند. 
خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :
«بگذارید هرچه میوه می‌خواهند بخورند و میوه‌ها را با همسایگان خود قسمت كنند.»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند، چرا كه آن رسم قدیمی، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی‌شد راحت تغییرش داد. كم كم جوانان آن  منطقه از خود می‌پرسیدند:

«  این رسم بدوی از كجا آمده؟ » 

اما نمی‌شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب‌شان را رها كنند. بدین ترتیب، می‌توانستند هر چه می‌خواهند، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند. تنها كسانی كه خود را قدیس می‌دانستند، به آیین قدیمی وفادار ماندند؛ اما در حقیقت آن ها نمی‌فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.

بهشت و جهنم

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : 

  "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، 

ادامه نوشته

حالا

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
...و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو

علی (ع)

طبيبا وامکن زخم سرم را * مسوزان قلب زينب دخترم را
ببند آنگونه زخمم را که در قبر * نبيند فاطمه زخم سرم را
در و ديوار مسجد هست ‏شاهد * که من گفتم اذان آخرم را
وداع زندگي را گفتم آن روز * که زد در کوچه قنفذ همسرم را

عشق

به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید.

به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.

به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.

به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!

عشق بر چرخ حقیقت اختر است

از محبت یک قدم بالاتر است

عشق را یکسان نماید کفر و دین

عشق را نبود غم و شک و یقین

در حقیقت حل مشکلهاست عشق

صیقل اینده دلهاست عشق