چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود، به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده ! گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده ! خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید، گفت:
ای امام زاده ! نصف گله را چطور نگه داری می کنی؟
آن هار ا خودم نگه داری می کنم . در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد، گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید، نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی ! چه کشکی چه پشمی؟!
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.