با طایفه ای از بزرگان به کشتی در نشسته بودم ، زورقی در پی ما غرق شد!

دو برادر به گردابی درافتادند ، یکی از بزرگان به ملاح گفت :

بگیر این هر دو نفر را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم !

ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید ، آن دیگری هلاک  شد .

گفتم : عمرش باقی نمانده بود ، از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل.

 ملاح بخندید و گفت :

 آنچه تو گفتی یقین است و دگر ، میل من به رهانیدن این بیشتر بود ، که وقتی در بیابانی

مانده بودم، مرا بر شتری نشانده بود و از دست آن دگر در کودکی تازیانه یی خورده بودم.

 

تا توانی درون کس مخراش          کاندرین راه خارها باشد

 کار درویش مستمند برآر             که تو را نیز کارها باشد