مخراش
با طایفه ای از بزرگان به کشتی در نشسته بودم ، زورقی در پی ما غرق شد!
دو برادر به گردابی درافتادند ، یکی از بزرگان به ملاح گفت :
بگیر این هر دو نفر را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم !
ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید ، آن دیگری هلاک شد .
گفتم : عمرش باقی نمانده بود ، از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل.
ملاح بخندید و گفت :
آنچه تو گفتی یقین است و دگر ، میل من به رهانیدن این بیشتر بود ، که وقتی در بیابانی
مانده بودم، مرا بر شتری نشانده بود و از دست آن دگر در کودکی تازیانه یی خورده بودم.
تا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد
کار درویش مستمند برآر که تو را نیز کارها باشد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 17:32 توسط محمد عطاری
|