داستان کوتاه

روزي مارك از مدرسه به خانه مي آمد. در راه پسري نظر او را به خود جلب كرد كه زمين خورده بود و همه كتابهايش همراه با دو پيراهن، يك توپ بيسبال، يك جفت دستكش و يك ضبط صوت كوچك روي زمين پخش شده بود. مارك زانو زد و به آن پسر كمك كرد تا تكه هاي كاغذي از يك مقاله را جمع كند. پس از آن چون مسير آن دو يكي بود با هم به راه خود ادامه دادند. و او به آن پسر كمك كرد و قسمتي از وسايلش را برايش حمل كرد. مارك متوجه شد اسم آن پسر بيل است و عاشق بازيهاي كامپيوتري، بيسبال و تاريخ است. مارك متوجه شد بيل مشكلات زيادي در زندگي خود دارد و دختري كه به او علاقه داشت از دست داده است. آنها به خانه بيل رسيدند. بيل از مارك دعوت كرد تا با او تلويزيون تماشا كند و همراه با او كيك و چاي صرف كند. آن دو بعدازظهر دلپذيري را همراه با خنده و صحبتهاي كوتاه سپري كردند. پس از آن مارك به خانه خود رفت. آن دو پس از آن يكي دو بار ديگر همديگر را ملاقات كردند. بعد از مدتها هر دوي آنها از يك دانشگاه فارغ التحصيل شدند. و در جشن فارغ التحصيلي يكديگر را ملاقات كردند. بيل از مارك خواست تا با يكديگر صحبت كنند.
بيل اولين ملاقات آنها را يادآوري كرد. بيل از مارك پرسيد: آيا مي داني چرا در آن روز آنهمه وسايل را با خودم حمل مي كردم؟ حتي قفسه خود را در مدرسه خالي كرده بودم تا براي نفر بعدي مزاحمتي نباشد. مارك با تعجب به او نگاه مي كرد. بيل ادامه داد: من تعداد زيادي از قرصهاي خواب مادرم را برداشته بودم تا خودكشي كنم! بعد از اينكه ما با يكديگر اوقاتي را گذرانديم، صحبت كرديم و خنديديم، من متوجه شدم اگر من خودم را كشته بودم آن لحظات و لحظات شيرين بعدي را كه در انتظار من بود از دست مي دادم. پس آن موقعي كه تو آن كتابها را برداشتي فقط در جمع و جور كردن آن وسايل به من كمك نكردي بلكه جان مرا نجات دادي!

فراموش نکن

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است..

زندگی

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار

همه همسایه دیوار به دیوار همند

کودکان از خدا چه می خواهند!

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
ادامه نوشته

قول

من به خودم قول می دهم

 که به تمامی دوستانم بقبولانم که یک چیز بسیار ارزشمند در درونشان وجود دارد

که فقط به بهترین ها فکر کنند

که فقط برای بهترین ها کار کنند

و فقط انتظار بهترین ها را داشته باشند

و آنقدر شاد باشم که وجود مسائل را نادیده بگیرم

آقا جون

اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما ،کیسه بدوش کو ؟

رد پای پر خراش بی خروش کو ؟ اون آقای خرقه بدوش کو ؟

کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود ؟

نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود

می شه یک بار دیگه سر بزاره به خونه ما

بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما

موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

جوونا آقا بشین، زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب

یتیما منتظرن، زنده کنین شیوه شب گردی رو امشب

یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن

گوش به زنگ تق تق یه جور صدای پا نشستن

موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

دستای پینه بسته علی به همراه منه

خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه

تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علی یه

قافیه تنگه دلم، از دل تنگه علی یه

تو کوچه های غربتم نشونی از مولا می دن

اهل محل سلام مو جواب سر بالا می دن

به من می گن علی کیه ؟ علی امام عاشقاست

به من می گن علی کیه ؟ داغ دل شقایقاست

توی نجف یه خونه بود،که دیواراش کاهگلی بود

اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود

نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت

خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت

راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه

تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه

شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو

تا بوی بارون بکنه ، پاهای بی شکوفه رو

عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه

باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه

بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه

درد دلامو گوش کنه ، دچار ساز من بشه

امشب... اینجا... تنها... خدایا هیچی نمی یاد تو دلم رو زبونم چرا آخه؟؟؟؟

باورم نمی شه نتونم هیچی بنویسم!!!خدایا امشب چرا هوا این قدر سنگینه؟

امشب ....امشب پدری می خواد پر بکشه....امشب پدر ما می خواد پر بکشه...امشب می خوام حسابی گریه کنم.........دیگه چیزی نمی نویسم امیدوارم تو این شبا خدا هممون رو به حق این پدر عزیز ببخشه.

یادمان باشد

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم... حق به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!! و به انگشت   نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگي شيرين است! زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!! و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي

دل

آتش جهنم يک يک اعضاي بدن انسان رامي سوزاند   اما هرکاري که ميکند يک قسمت را نمي تواند بسوزاند  ندا ميرسد:   ((اي آتش تلاش مکن تو نمي تواني اين قسمت را بسوزاني ))  آتش مي پرسد بارالهي چرا نمي توانم ؟  ندا ميرسد که: ((آخراين دل بنده من است ))  آتش ميگويد: حالاچرا نميتوانم بسوزانمش ؟  باري تعالي ميفرمايد:  ((آخر اين جايگاه من است))

نجات

پيرمردي در کنار ساحل قدم ميزد متوجه ي دخترکوچکي شد که ستاره هاي دريايي را که دريا با امواجش به ساحل آورده بود به دريا مي انداخت پير مرد به طرف دخترک رفت و به او گفت اين کار بي فايده است تو که نميتواني همه ي آن ها را نجات دهي ..... دختر به ستاره اي که در دستش بود اشاره کرد وگفت :شايد من نتوانم همه شان را نجات دهم ولي مطمئنم ميتوانم اين يکي را نجات دهم

شیطان جنس کهنه می فروشد

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت. حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد. شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید." یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد. شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

همه جوره!

 زماني دراز نگرانيم که چگونه زنده بمانيم، بعد خود را دل مشغول چگونه نمردن مي کنيم اين است تمايز هوشمندانه.

اگر گمان کنی دوران تغییر به درازا می کشد، همین گونه خواهد شد.

اگر میتوانی عاقلتر از دیگران باش ، اما این موضوع را به آنان مگو 

بهترین و حقیقی ترین دوستانم از تهی دستانند . توانگران از دوستی چیزی نمی دانند .

 
اگر شاد بودي آهسته بخند تا غم ناراحت نشه و اگر غمگين بودي آرام گريه كن تا شادي نا اميد نشه .

صاحبان اخلاق، روح جامعه خود هستند .

ای بشر گرچه خلق شده ای ولی برخیز و ثابت کن که اشرف مخلوقاتی .

تواضع بي جا آخرين حد تكبر است .


اسطوره ها زاینده اند ! آنان برای فرزندان سرزمین خویش همواره امید به ارمغان می آورند .

همه جوره!

دست بگیر، شما را از دیگران جدا می کند، دست بده اتحاد ایجاد می کند.

 وقتی از کار دست بکشید که کار شما انجام شده باشد، نه آنگاه که خسته شده اید.

روابط یک جانبه نمی پاید. اگر یکی همیشه از خود مایه می گذارد و دیگری فقط بهره می برد، دیر یا زود رشته ارتباط می گسلد.

از این که من کاشتم و دیگران برداشتند گله ای ندارم. پشیمانی فقط وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکند.

اعضای قابل اعتماد تیم به انجام هر کاری که از آنها برآید اشتیاق دارند.

توفیق تیم در گرو انضباط اعضای آن است: انضباطِ اندیشیدن، انضباطِ احساسات و عواطف و انضباطِ لازم برای اقدام و عمل

 کسی که انضباطِ اندیشیدن دارد، هر کاری را بهتر انجام می دهد.

اگر خلق و خوی خود را کنترل نکنید، برنده نخواهید شد.

تفاوت برنده و بازنده در عمل و بی عملی است

بدون شرح

بدون شرح

5شهریور؛ کاریکاتور روز

شام آخر

 لئو ناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد : می بایست " نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان  یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند  ، نسخه برداری کرد.وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید : کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!می توان گفت  : "نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند." 

آنکه شنید

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.  دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...     ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد. آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:  عزیزم ، شام چی داریم؟  جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  عزیزم شام چی داریم؟ و همسرش گفت:  مگه کری؟!  برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...      

هیچی

آوای بـاد انـگـار   آوای خشکـسالیـسـت

بـگـذار تا بگـویم    تقـدیـر لاابالیسـت

باید که عشـق ورزید   باید که مهربان بود

زیرا که زنده ماندن   هر لحظه احتمالیسـت

هیچ وقت به چراغی خیره نشو

مسیر رانگاه کن

جاده خط ممتد ندارد

چراغ سبز است

مسیر آزاد است

پس حرکت کن حرکت کن

چراغ؛ قانون دارد

قانون؛ چراغ دارد

وبیش از این به تو فرصت نخواهد داد

اگر منتظر بمانیم

روزهای بیصدابرما غلبه خواهد کرد

 وبه آغاز نخواهیم رسید

 وآرام شکست خواهیم خورد

اگردیر کنیم

شب های بینوا زود می رسند

پس به فکر چاره ای باشیم

که خود را به تقدیر مرداب نسپریم

یاد پدر

خاطرت هست نگاهی که به ما می کردی

دردها را ز سر لطف دوا می کردی

یاد داری که سحر موقع گل باز شدن

می نشستی لب ایوان و صفا می کردی

پاک از هر چه بدی هست به شیدایی اب

روی سجاده ی خورشید دعا می کردی

می زدی بوسه به لعل لب گلهای بهار

دین خود را به لب عشق ادا می کردی

طره ی موی تو را شانه که می کرد نسیم

از هجوم عرق شرم حیا می کردی

هرگز از مزمزه ی بوسه لبم کام نجست

کاش ان معجزه را قسمت ما می کردی

به کجا؟

دلم از دنياي پست و سنگي ادمها گرفته....چمدانم را مي بندم آهنگ سفر کرده ام. نمي دانم به کجا بايد رفت ولي مي دانم تصميم سفر دارم. پا به داخل کوچه مي گذارم از بي احساسي مردم به هر کوچه که مي رسم عشق را سنگسار مي کنند.به عابري مي گويم:هواي کثيفي است!  - دود را مي گويي؟ سري تکان مي دهم.مي گويد: دود اگزوز است. مي خندم ولي خوب مي دانم دود اگزوز نيست.دودي است که از آتش دلهاي سنگي بر خاسته....به راهم ادامه مي دهم.مردي روي گاري دورنگي مي فروشد سرش حسابي شلوغ است. کمي جلوتر عابري صداقت را زير پايش له مي کند. چندشم مي شود.....صورتم را بر مي گردانم تا نبينم اما مگر مي شود؟! نزديک مغازه اي مي ايستم مردي سه بسته خيانت مي خرد.قدم هايم را تند مي کنم و به سرعت دور مي شوم اشکهايم سرازير مي شود.شاعري شعر غم مي سرايد.شوريدگي ام را مي بيند:چه مي خواهي؟ پاسخ مي دهم:محبت! پوزخندي مي زند:نيست! سالهاست افسانه شده.از او جدا مي شوم.کمي جلوتر پسري عاطفه را تنبيه مي کند .....پاي سفرم مي شکند......به راستي شما بگوييد به کجا سفر کنم؟؟؟؟

ترافیک

ترافیک تو رو یاد چی می ندازه؟ یاد دود؟ یاد خستگی؟ گرما؟ گل فروش های سر چهار راه؟ دود اسپند؟ یاد چی میندازه تو رو ترافیک . منظورم از ترافیک یه واژه ی ثقیل نیست منظورم اصلا ترافیک زندگیو ترافیک های دیگه نیست منظورم همین ترافیکیه که از صبح تا شب خیلی هامون باش سر و کار داریم  ترافیکی از ماشین های در گذز ترافیکی از سرنوشت های مبهم  ترافیکی از آدم های متفاوت با فکر های متفاوت  ترافیکی که تو با آن سر و کار داری برایت فقط و فقط دلیلی است برای ناراحت بودن و چیزی که من از آن برایت میخواهم بگویم دلیلی است برای اندیشیدن  فکر کردن فکر کردن به چشمان پر از نیاز مسافر کشی که ماشینش  با ماشینی که تو هستی فاصله ی اندکی دارد فکر کردن به دستان پر از اضطراب پدری که برای رفاه کار میکند فکر کردن به چشمان پر از برق پسرکی که بی وقفه و بدون توجه به چراغ، گرم صحبت است فکر کردن به چشمان پر از اشک مادری که از دخترک گل فروش گل میخرد فکر کردن به چهره ی پر از زشتی ، خشم و نفرتی که  تنها خود را میبیند و ثانیه ثانیه منتظر عبور است فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ترافیک  یک بهانه است  یک بهانه برای اینکه تو رها شوی  رها شوی از دستان پر از نیاز روز مرگی  رهای شوی از دستان پر از نفرت بی تفاوتی دستان پر از کینه ی  ظاهر آلوده به دنیا ی تو رها شوی از تفکر یک چراغ ، یک لحظه توقف یک لحظه همچون لحظه های دیگر این لحظه که بی تفاوت آن را لمس میکنی دنیا دنیا با تو حرف میزند  با تو درد و دل میکند گوش هایت را، افکارت را،دلت را تیز کن تیز نه برای بریدن دنیای اطرافت ، تیز نه برای قطع شدن از آدمیت تیز برای گوش سپردن گوش سپردن به چشمها،به نیاز ها ،به لبخند ها، کینه ها، هوس ها انسانیت ، تظاهر ، تفاوت ، غرور......تو بگو پشت این همه پیله ، پشت این همه نقاب چه چیز دیدی که دیگری را یارای فهمیدنش نبود

کی میایی؟

خدا را شکر

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند باز میکنند و  داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما چكار میکنید؟ فرشته در حالیكه داشت نامه ا ی را باز می كرد ، جواب داد اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین راتوسط پیک هایی از فرشتگان به  خداوند تحویل می دهیم. مرد كمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟ فرشته با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط پیک هایی از فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و دید یك فرشته بیكار نشسته!! با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیكاری ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا را بفرستند ولی تنها عده كمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : ساده است کافیست بگویند:<<خدایا ممنونیم>>