عشق
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است
عشق کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن است
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است
عشق کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن است
میخواهم زیر باران بخوانم از کویر
بخندم بر اشک
بخندم بر مرگ
روح در شیشه کنم, باد را ایست دهم
صورتم را با حوله تر خشک کنم
چوب را با آب آتش بزنم
حرف با ساقه ی شبدر بزنم
نور را رنگ کنم
آری...
میخواهم سازمخالف بزنم
دعا پشت دعا برای امدنت/گناه پشت گناه برای نیامدنت
دل درگیر میان این دو انتخاب/کدام اخر امدنت یا نیامدنت
سوگند به هر چهارده ایه نور/سوگند به زخمهای سرشار غرور
اخر شب سرد ما سحر میگردد/مهدی به میان ما برمیگردد
جمعه ها بر عاشقان ایینه است/وعده گاه عاشقان ادینه است
جمعه ها دل یاد دلبر میکند/نغمه یابن الحسن سر میکند
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دوست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی میارزی
............................
بخندم یا بگریم وقتی همه معتاد شدن؟؟؟؟؟
دل شکستن هنر نیست اگه تونستی باشکسته های دل یکی یه پازل جدیدبسازی هنر کردی
آن ها دو نفر بودند.دوتا دختر توی میدان شهید مطهری.دوروبرشان پراز نیرو بوداما نه خودی.هیچ کاری نمی شد برایشان کرد.خرمشهر تقریبا کامل افتاده بود دست عراقی ها.حلقه محاصره میدان مطهری تنگ تر می شد.رفتیم بالای پشت بام یک ساختمان.آنها دونفربودند دوتا دختر.دوتا دختر که راه عراقی ها را آن همه مدت سد کرده بودند.خون خونمان را می خورد.باید برایشان کاری می کردیم.ولی نمی شد.تیرهایشان هم تمام شده بود گویا.عراقی ها هم شلیک نمی کردند.می خواستند بگیرندشان.دیگر رسیده بودند به میدان که دو تا صدا آمد تق...تق...لوله های تفنگ را گرفته بودند سمت همدیگر.آنها هنوز دونفربودند.دو تا دختر
از هر كه مى پرسم مى گويد جمعه مى آيى، امّا كدام جمعه؟ در روزگار تيره ما هر روز جمعه است وجمعه ها صبح و شب ندارند و همه عصرند. گفتم تا جمعه ديگر چند آدينه مانده است؟! گفت: يك يا زهراى ديگر، گفتم: زهرا را تو مى شناسى؟! گفت: همان نيست كه شب هاى جمعه و صبح جمعه پرده خوان خون است و دستى بر پهلوى شكسته دارد، گفت: و همانى نيست كه كبوتران فرج را در غروب جمعه يك به يك بر بام انتقام مى نشاند؟! من ميان حضور و ظهور تو سرگردانم و حيران، نمى دانم از توكدام را بخواهم، اگر حضور را بخواهم، ترس آن دارم كه چشمانم لياقت ديدن تو را نداشته باشد و اگر ظهور را خواهم، نه، نمى توانم ظهور را بخواهم، چون خود نيز مى خواهى ظهور كنى امّا وقتى تنها وغريبى چگونه ظهور كنى؟ وقتى يار و ياورى ندارى چگونه ظهور كنى؟ آخر همه اين ها كه مى خواهند ومى گويند كه يار و ياور تو هستند، انسان هاى جدا خورده از رنگ هستند فروغ ديده نرگس ...
همسر پادشاه ديوانهی عاقلي را ديد؛که با کودکان بازي ميکرد و با انگشت بر زمين خط ميکشيد. پرسيد: چه ميکني؟گفت: خانه ميسازم.پرسيد: اين خانه را ميفروشي؟گفت: ميفروشم.پرسيد: قيمت آن چقدر است؟ديوانه مبلغي را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند.ديوانه پول را گرفت و ميان فقيران قسمت کرد.شب پادشاه در خواب ديد که وارد بهشت شده، به خانهاي رسيد. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند اين خانه برای همسر توست.روز بعد، پادشاه ماجرا را از همسرش پرسيد. همسرش قصهی آن ديوانه را تعريف کرد.پادشاه نزد ديوانه رفت و او را ديد که با کودکان بازي ميکند و خانه ميسازد.گفت: اين خانه را ميفروشي؟ديوانه گفت: ميفروشم.پادشاه پرسيد: بهايش چه مقدار است؟ديوانه مبلغي گفت که در جهان نبود.پادشاه گفت: به همسرم به قيمت ناچيزي فروختهاي.ديوانه خنديد و گفت: همسرت نديده خريد و تو ديده ميخري.ميان اين دو، فرق بسيار است...دوست من! خوبي و نيکي که ترديد ندارد!حقيقتي را که دلت به آن گواهي ميدهد بپذير هرچند به چشم نديده باشي!گاهي حقايق آنقدر بزرگند و زيبا که در محدوده ي تنگ چشمان ما نميگنجند.
زندگی به من آموخت ... آدمها نه دروغ می گویند نه زیر حرفشان می زنند ...!! اگرچیزی می گویند صرفا " احساسشان " درهمان لحظه ست ...!! نباید رویش حساب کرد
خدای عزيزم،می شه خواهش کنم کاری کنی که بازی دوباره از اول شروع بشه؟
دلم می خواد اين بار تقلب کنم ...
فرشته کوچک نجات بخش مادر باران می بارید در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت : در را شکستی !بیا تو .در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای با شنلی قرمز که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید وگفت :آقای دکتر! مادرم !مادرم ! ودر حالی که نفس نفس میزد ادامه داد:التماس می کنم با من بیایید،مادرم خیلی مریض است.دکتر گفت :باید مادرت ا اینجا بیاوری ،من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم .دختر گفت :ولی دکتر ،من نمی توانم،اگر شما نیایید او می میرد!واشک از چشمانش سرازیر شد.دل دکتر به رحم آمد وتصمیم گرفت همراه او برود.دختر،دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادربیمارش در رختخواب افتاده بود.دکتر شروع کردبه معاینه وتوانست با آمپول و قرص ،تب اورا پایین بیاورد و نجاتش دهد.اوتمام شب بر بالین زن ماند،تاصبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشما نش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی،اگر او نبود حتما میمردی ! مادر با تعجب گفت :ولی دکتر ،دختر من سه سال پیش از دنیا رفت!!وبه عکس و شنل قرمز دخترش در رخت آویز اشاره کرد. دکتر به طرف شنل رفت. لمس کرد شنل خیس بود به عکس نگاه کرد پاهای دکتر سست شد این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا
آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگهای پی در پی آن روز تاریخی! برای خوردن شام با هم نشسته بودند. در کنار میز یکی از سگهای چرچیل ساکت نشسته بود و به آن ها نگاه می کرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت: چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت : من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد. تا این که به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد. بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت: هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره. آن گاه مقداری از خردل را با انگشت هایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد. در این میان که چرچیل به هر دوی آن ها می خندید، بلند شد و گفت: دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره، روزولت گفت: چطوری؟ چرچیل گفت: نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی که به خودش می پیچید، شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل گفت : دیدید چطوری می توان حرف زور را بدون زور زدن به مردم تحمیل کرد!
پس از آن که حضرت نوح علیه السلام نفرین کرد و همه ی کفار غرق شدند، ملکی در پیش او ظاهر شد .شغل حضرت نوح (ع) کوزه گری بود. او کوزه هایی از گل درست می کرد و پس از خشک کردن می فروخت .ملک کوزه ها را یکی یکی از حضرت نوح (ع) می خرید و پیش چشمش آن را خرد می کرد و می شکست. پیامبر ناراحت شد و به او اعتراض کرد که این چه کاری است می کنی ؟ فرشته فرمود : به تو مربوط نیست ! من خریده ام و اختیارش را دارم . حضرت نوح (ع) فرمود : لکن من آن را ساخته ام. ملک گفت :کوزه هایی ساخته ای، نه این که خلق کرده ای . اینک من که آن را می شکنم، تو ناراحت می شوی .چطور نفرین کردی که این همه خلق خدا هلاک گردند؛ در حالی که خدا بنده را خلق کرده و آن ها را دوست دارد . نوح پس از این قضیه از بس گریه کرد، نامش را نوح گذاشتند. غرض، شفقت پروردگار است. خالق ، مخلوق خودش را دوست دارد .
روزی روزگاری حکیمی دل آگاه و فرهیخته در گشت و گذار جهانی خود وارد شهر هرت شد. او ضمن گردش در شهر به هنگام ظهر به مسجد شهر رسید. موذنی بر فراز گلدسته مسجد اذان می گفت. حکیم با کمال شگفتی شنید که موذن در آغاز هر فراز از ذکر های اذان مثلا می گوید:
من دو وحشی عریزه مدار و بي شعور و متضاد را دیدم که بر اثر تربیت، همزیستی مسالمت آمیز را مي فهميدند؛ اما انسان هايي خردمدار و عاطفه دار را ديدم كه از مهر و مدارا مي گريختند و خون يكديگر را مي ريختند !!
من هر چه غل و زنجیر اسارت دیدم تنها می توانستند دست ها و پاها را به بند کشند، نه انديشه ها را .
من پلی نامرئی را دیدم برافراشته بین دل ها و بیانگر گرمی محمل ها.
من زمزمه گرم خیز و نرم ریز چشمه ساران و گلرقص گوهرین و آبگینه آبشاران را دیدم که فرارسیدن بهاری ارزنده و نوروزی فرخنده را نوید می دادند.
من دفتر نقاشی دخترکی را دیدم بی نقش و نگار و سپید و پاک از هر زنگار. او براین باور بود که تصویر خدای نادیدنی را نقاشی کرده است!!
من با رويش سبز بهار و وزش نسيم نرم كوهسار، دفتر عمرها را ديدم كه ورق خورد و سالي ديگر را به نهانگاه روزگار سپرد. درخت عمر رو به پيري است. بياييم غنچه هاي لحظات را بر درخت حيات شكوفا گردانيم و شميم رياحين و نسيم عطرآگين آن را استمرار بخشيم.
من قصری ملک آسا و فلک فرسا را دیدم که بر بام آرزوها بنا شده و سر بر سينه سپهر فرو برده بود. هر سنگ آن صد سخن از فرهنگ در سينه و هزار پيام از بانيان ديرينه داشت.
من دهکده مونت سنت میشل را در فرانسه دیدم که همچنان با جان سختی می کوشید تا فریاد رسای سنت را از ورای قرن ها نوگرایی به گوش صنعت محوران برساند.
من حجم وسیع آبی جاری را بر فراز آبشار بلندآشیان ویکتوریا در مرز بین زامبیا و زیمبابوه دیدم . شگفتا که قرن هاست این حجم عظیم آبی جاری نمی تواند رنگ سیاهی توسعه نیافتگی و عقب ماندگی را از سیمای ستمدیده این قاره سیاه بزداید!
من تندیس عظیم بودای بزرگ را در کاماکورای توکیو در ژاپن دیدم که در حاکمیت مدرنیته و صنعت همچنان پیام آور کهنه ترین پیام های کهن سنت بود. تیغ تیز صنعت و مدرنیسم نتوانسته بود کوچک ترین رخنه ای در دیوارهای قطور باورهای سنتی مردم مدرنیست ژاپن ایجاد کند.
نمودار پنچ پله ای زیر یاریتان می کند “رشد روحیه”تان را در حال حاضر ارزیابی کرده و ببینید از کدام زاویه به جهان می نگرید و برای غلبه برموانع و مسائلی که هر روز ممکن است دامنگیرتان شود چقدر آمادگی دارید.این جدول شامل نردبانی پنچ پله ای است که با توسل به آن پی ببرید در پیچ و خم زندگی چه واکنشی نشان می دهید و چقدر بر زندگیتان تسلط آگاهانه دارید!
به جرم کدام گناه نکرده بر من می بندی تمام درهای سخاوت بار قلبت را ؟....قلب من دیگر توان انتظارش نیست که در این آشفته بازار سرشار از نیرنگ های بی وقفه ، حتی در انتظار سخاوت یک قلب بمیرد !
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ .....نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......
برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی .....اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی
تا حالا شده از زندگی خسته بشی !؟یا از خودت بپرسی چرا من تنهام ؟...خواستم بگم ؛ البته جهت یاد آوری !دلتگ تر ز اون مادری که دلتنگ پسرش بود اما بلند نبود شمارش رو بگیره که نیستی هستی ؟ یا دلتنگ تر از اون پسر بچه ای که از روی ویلچر به بچه های هم سن وساله خود ش که با تمام وجود در حال دویدن اند خیره شده که نیستی هستی ؟ نه اگه بشینی فکر کنی نیستی ؛یا دلتنگ تر از اون دختر جوونی که با هزاران امید و آرزویی که داره دکتر بهش میگه فقط 2 روزدیگه زنده ای که نیستی ؟هستی؟ یا دلتنگ تر از اون پسر بچه ی نابینایی که اشک میریزه و از خدا التماس میکنه که فقط بتونه یک ساعت ببینه که نیستی ؟ هستی ؟ما آد ما از خدا خیلی دور شدیم ؛کاش یاد مون نره خدا تنها سه حرف داره اما برای پر کردن تنهایی ما آدما حرف نداره.
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
دیشب خدارو دیدم..
گوشه ای آرام میگریست...
من هم کنارش رفتم و گریستم...
هر دو یک درد داشتیم ...
آدم ها
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان . . . !
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . !
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . !
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . !
هـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . !
... ... ... بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . !
استاد فلسفه یک صندلی می گذاره وسط کلاس و به شاگردانش میگه :
شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد !
یکی از شاگردان دو کلمه می نویسه و ورقه شو می ذاره رو میزش و بعد از
اینکه معلم ورقه ها را تصحیح می کنه اون بهترین نمره رو می گیره! می
دونید چی نوشته بوده ؟ … … … نوشته بوده :
کدوم صندلی ؟!!!
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهرورفیق سفر نکرد
یابخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاه راه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم در سنگ خارقطره ی باران اثرنکرد
شوخی نگرکه مرغ دل بی قرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد
هرکس که دیدروی توبوسید چشم من کاری که کرد دیده ی من نظر نکرد
کلک زبان کشیده ی حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی
وقصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجالت آب میکنی
به خاطر تو ٬ من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی
خدایا دوتا بال بهم میدی بیام پیشت ؟خدایا دلم توی دستامه می ترسم .کمکم میکنی ؟!خدایا دلما داده بودم به کسی که فکر میکردم می تونه نگهدارش باشه اما قلبمو پاره پاره آورده و میگه مال خودت ... کمکم میکنی چیزی ازش نمونده . هنوز یه تکش دستش مونده .نمی تونم مثل پازل کنار هم بچینمش .قسمت اصلیش مونده .خدایا با چی وصله بزنم که بتونه بازم طاقت بیاره و برام بتپه .دیگه فکر نکنم اینقدر دوام بیاره که بتونه .خدایا بس زنی بهتر خودت سراغ ندارم میدم دست خودت .فقط خدایا خواهش میکنم یه جوری بس بزن که زنده بمونه... نمیدونم میشه که یه تکش نباشه .بازم همون صدارا داره ؟!!!
من از کودکی باید کارگردان میشدم...چون هرکس به من رسید فیلم بازی کرد!
یک شهر را برایم به یادگار گذاشته است... عشقت!!!!!
باورم نیست که ان ساده تر از اب مرا اتش زد!!!
ضربه ی اخر راخدایم زد ان زمان که برای رفتنت استخاره کردی وخوب امد!!!
تو را زمانی خواهم پذیرفت که با دل خود بیایی نه با دعای من!!
خدایا بنده هات چه زود قابل تغییرا،چه راحت از همه چی میگذرن؟ مگه نه اینکه همه بنده ی تو و از یک پدر و مادریم؟پس این همه فاصله بین اقوام مختلف چه معنی ای داره؟خدایا مگه نه اینکه همه داریم روی یک زمین واحد زندگی میکنیم؟چرا بعضیا خودشون بالاتر از بقیه میبین؟قربونت برم خدا جون که برات فرقی نداره چه کسی با چه ملیتی و نژاد و رنگ پوستی عاشقته،همینکه به سمتت میاد عاشقانه بهش توجه میکنی و از هیچی دریغ نمیکنی کاش بنده هاتم مثل تو بودن و معنی عشق و دوست داشتن و به همین سادگی درک میکردند ولی نه،همون بهتر که فقط تو درک میکنی،خدایی برازنده ی خودته ولاغیر
دوست دارم
راز زندگی این است…..
همچون بید خم شو و چون بلوط مقاومت کن.
انعطاف در عین اقتدار…..
عشقت که کور کورانه باشد،
ناخودآگاه بازیچه دست خود میشوی …
گاهی دلم می خواهد...وحشیانه غرورت را پاره کنم! قلبت را در مشتم بگیرم و بفشارم تا حال مرا لحظه ایی بفهمی...!گوشهایم را می گیرم ... چشم هایم را می بندم ..و زبانم را گاز می گیرم ...ولــــی ...حـــریـــفِ افکارم نمی شوم ...چقـــدر دردنــــاک است ...فــهــمــیــدن !
و مرگش خاموشی آن!
بنگر در این فاصله چه کردی؟!!
گرما بخشیدی...؟!
یا سوزاندی...؟!!
به نيوتن بگوييد...
هر عملي را عکس العملي نيست...
اگر بود اينهمه خوبيهاى من بي جواب نمي ماند...!!
گریه کن تو می تونی پیش اون نمی مونی اون دیگه رفته
بسه تمومش کن . گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته
تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن.چشم به راه نشین
اینجا می مونی دیگه تنها گریه نکن دیگه اون نمی آد خونه
دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون و دیگه فکر نکن
حالت و می دونم .تنها می مونی آخه این و میدونی مثل اون
پیدا نمی شه .اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه توی قلبته
همیشه .یادش می افتی دلت آتیش میگیره میگی کاش برگرده
پیشم. راهی نداری تو باید طاقت بیاری آخ میدونی نمیشه
گریه کن تو می تونی پیش اون نمی مونی اون دیگه رفته
بسه تمومش کن . گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته
تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن.چشم به راه نشین
اینجا می مونی دیگه تنها گریه نکن دیگه اون نمی آد خونه
مرد سرتو بالا بگیر! از چی خجالت میکشی؟ خجالت رو باید کسانی بکشن که نان رو از سفره ی تو دزدیدند و حساب بانکیشون رو توی کشورهای دیگه پر کردن!خجالت رو باید کسانی بکشن که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دن و غیر از ریا چیزی توی زندگی ندارن!خجالت رو باید اونایی بکشن که به دنبال رای تو برای مشروعیت بخشیدن به سفره ی بی نان تو هستن!خجالت رو باید اونی بکشه که به دنبال سیلی تو به صورت استکبار جهانیه!در حالیکه براش مهم نیست که تو این سیلی رو برای سرخ کردن صورت خودت لازم داری! سرتو بالا بگیر مرد ..!
فکــر مــی کــردم سال که تحــویل شد♥
من و تو ، بیشتـــر از قبل همدیگه رو تحــویل می گیریم ♥!
فکــر می کــردم این روزها بهــترین خاطره ی سالمــون می شـــه ♥!
اما ! فـــقــــط فـــکـــر مــی کردم . . . ♥!
به نام خالق انسان،به نام انسان خالق غم ها،به نام غم ها به وجود آورنده ی اشک ها،به نام اشک تسکین دهنده ی قلب ها،به نام قلب ایجادگر عشق و به نام عشق زیبا ترین خطای انسان.

روزائی که دلت خیلی پره و میخوای حرف بزنی دقیقا همون روزا بیشتر از همیشه سکوت میکنی .... مث الان من... اینقد دلم پره .. حتی نمیدونم از کی.... شاید بیشتر از خودم.... نمیدونــــــــم.. این خدا هم که هیچکاری واسه من نمیکنه.. سال نو هم اومد.. سعی کردم عوض شم.. شادتر شم.. بیخیالتر شم... ولی نشد... بازم صبر میکنم. دلم یه اتفاق میخود.. یه اتفاق غیرمنتظره.. یه معجزه..
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .در و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .اكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي ميکردم و بابا داشت با تلفن صحبت ميکرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيکهايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است
شخصی از امام علی (ع) پرسید: «عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر ۲و ۳و ۴و ۵و ۶و ۷و ۸و ۹و ۱۰ باشد بی آنکه باقی بیاورد.»
امام علی علیه السلام بی درنگ به او فرمود: «اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک»
یعنی: «روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن»
سوال کننده هفت را در ۳۶۰ ضرب کرد. حاصل آن یعنی ۲۵۲۰ بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.