نخست دیرزمانی در او نگریستم،
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامونِ من همه چیزی به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست

دیشب خدارو دیدم..

گوشه ای آرام میگریست...

من هم کنارش رفتم و گریستم...

هر دو یک درد داشتیم ...

آدم ها

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است

  گاهی خود را باید برداشت و رفت!

زمـــــــــــانــه ... آنــــقــــــدر مــــــا را شـِـکـَستــــــه است کــــــه دیگــَــــر
هیـــچ ارتــِـــــــــــفاعی برایــِــــمان خـَطـــرناک نیســـــــت!!!

چه عمری گذشت تا باورمان شد،آنچه که باد برد ما بودیم..

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی
:" نــــذار برم "
یعنـــــــی بــرم گــــردون سفــــت بغلـــــم کـــن ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و... بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!
بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!
مــــــگه الکیــــــــه!!!!
"چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوایبری؟!!!
چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری

 

وقتی زنده ای کلامی ندارند با تو ..
   امان از روزی که رفتی
   هر پنج شنبه یا جمعه ساعت ها با سنگ سرد قبرت صحبت می کنند...
  گویا این مردمان با مرده ها راحت ترند تا زنده ها، گویا کلامشان را برای سنگ قبرت نگه می دارند
   خوش باشید با سنگها ای مردم سنگ پرست

اولین قدم برای صفر کردن همه چی!

همه چی رو می خوام پاک کنم و از نو شروع کنم..

سلام هوای تازه..

بسه این زنجیر ..تا کجا باید کشید!

 

می دانی! بالاتر از رنجیدن هم جایی هست من آن را می شناسم ،

من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم

آشنای پلیدی است ، من با گم شدن مانوسم ،

جایی که در خلوت خود می گریی و در سکوت حقیرانه ی خود با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم می کنی

و با زندگی می جنگی ، با زندگی و با منیّت حقیقی ات ، با خواسته های واقعی ات

و عاقبت گم می شوی جایی میان سرنوشت و جبر و اختیار و خواسته های انسانیت .

من در تردید زندگی کرده ام جایی میان رفتن و ماندن معلقی ،

جایی که از درد عشقی می سوزی که از آن نه گریزی است و نه به آن پناهی .

 

نمی دانی...
   چه نابرابر باختم به تو
   بی بی حضورت
   سور زد به شاه دلم
   و حالا...
   تو به یک دنیا رسیدن رسیدی
   و من از هیچ....
   خاطره ساختم از نگاهت
   تو به دنیایت دلخوش کردی
   و من به هیچم مباهات...
   می بینی...
   از تو تا هیچ
   هیچ راه درازی نبود...
   این راه تنها
   با خلاء دستانت پیموندنی بود
   ای عاطفه ی نا گزیر پاییز...

 

قصه از آنجا شروع شد که از "عادت کردن" فرار کردیم و به "فرار" عادت کردیم !

 

 اگر سکوت کردم معنی آن این نیست

    که حرفی برای گفتن ندارم

    معنی اش را کسی میفهمد که بداند بغض چیست!

 

 

این روزها......................

 

   آنقدر که دل بستن سخت است

 

   دل کندن سخت نیست

 

 

برایم از دل خاک بگو

  از مرگ

به همان تلخیست که می گویند!

  یا نه!..

مرا هاله ی غم بغل کرده 

  تو را واقعیت تلخ..

فاصله ی ما زیاد شده

  خاک 

شده فاصله ی ما..

 

 

چقدر قرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!

 

رسیده درد به عمق... به عمق عمق عصب.....