نمیدونم کار درستیه از غم گفتن وگریستن یا نه

اما یک موقع هایی باید یک دلو لرزوند

یک چشم رو باید گریوند

یک اشک رو باید غلتوند

من اسیر لحظه هایی شدم که دیگه راهی نیست جز از غم گفتن

جز گریستن چشمهایی که شاید پاک وبی گناهن

نمیدونم ولی به خدا به خاطر دل خودمه که از غم مینویسم

که از غم میخونم

امروز عجیب دلم از این دنیا واین زندگیه مسخره گرفته بود

یاد روزای گذشته رهام نمیکنه

اهای شماهایی که میگید چرا ازغم مینویسی

تا حالا شده یه چیزی روسینتون سنگینی کنه

یه چیزی شبیه یه بغض کهنه

یه حسی که با تموم وجود ازارتون بده

یه جور حس تنهایی وبیکسی کاری از دستتون برنیاد

از زندگی خسته بشید بخواید دادبزنیدولی نتونید

اصلا تا حالا یه لحظه خودتونو گذاشتید جای من

اصلا تو زندگیتون از گل نازکتر شنیدید

اطرافیانم با نگاهاشون تحقیرم میکنن

بخدا این نگاهاشون از صدتا شکنجه برام بدتره

سهم من از این زندگی دو چشم خیسه

یک قلب شکسته که دیگه هیچ امیدی واسه تپیدن نداره

قلبی که زخمی چنگ یه نامرده

کاش اهنگ قشنگ عاشقی دست نامحرما نمی افتاد

تا اونهایی که بویی از عشق نبردن خودشونو عاشق دلخسته نشون ندن

این نوشته هارو به خاطر فاصله ای که از خودم گرفتم مینویسم

این حرفها ناله ی قلب صد پارمه

خدایا دلما دست کدوم بند زن بسپارم که ذوباره مثل اولش بشه

خدایا عشقما تو کدوم قمار وکدوم میز نفرین شده باختم

مگه به موندن قسم نخورده بود

مگه من همه کسش نبودم مگه غمخوارش نبودم

پس چرا باهام اینکارا کرد

من امشب اشک میریزم به خاطر دل سوختم

به خاطر دلی که میدونست نباید دل ببنده

اما بست به خاطر دلی که نمیدونست برای عاشق شدن

باید یه قلب عاشق دید برای دلی که خوش باور بود

یک لحظه بدون او بدون را تصور نمیکرد

به خاطر خاطره های روزای خوب عاشقیم

ای کاش میشد برگردم از اول شروع کنم