نی و سرو
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود...روزی روزگاری یه سرو داشت با یه نی حرف میزد.بهش گفت: من دلم خیلی برای تو می سوزه. آخه تو به این نحیفی و لاغری و ضعیفی، چرا باید همیشه کنار رودخونه ها سبز بشی، که وقتی یه نسیم کوچولو هم بوزه تو اذیت بشی و همش در هراس و تب و تاب باشی؟ ولی من با قد بلند و ریشه های محکمم در مقابل شدید ترین طوفان ها مقاومت میکنم و خم به ابرو نمیآرم. ای کاش که تو به جای رودخونه و دریا، یه جایی زیر سایه ی من رشد می کردی تا شاید من می تونستم ازت محافظت کنم. نی لبخندی زد و گفت: تو به من محبت داری، ولی من اصلاْ مشکلی ندارم. بادها هر چی هم که قوی باشند، من در مقابلشون خم می شم و هیچ اتفاقی برام نمی افته. پس تو دلواپسم نباش. سرو گفت: آخه...نی گفت: آخه نداره، زمان همه چیز رو روشن می کنه. چند وقتی گذشت یه روز یه طوفان خیلی خیلی شدید آغاز شد. طوفانی که هیچ کس تا اون موقع، نظیرشو ندیده بود. تا اولین باد های طوفان وزیدن گرفت، نی خم شد و تا سطح آب اومد پایین. طوفان شدید و شدیدتر شد و نی از جاش تکون نخورد. سرو مرتب به این سو و اون سو کشیده می شد. طوفان شدیدتر شد و باد اونقدر قدرتمند به تنه ی سرو خودش رو کوبید، که سرو بیچاره رو با تموم ریشه هاش از جا کند...