دستانم یخ زده و نگاهم سرد است.... من فقط چشم
 امیدم به شماست که ناامید کردن نمی دانید....
 من می دانم که هرگز در زندگی تنهایم نگذاشته اید
 .... و هرگاه - چنان که امروز- وا مانده ام و
وا داده ام سر رسیده اید.... غمم را به چشم
 بر هم زدنی فوت کرده اید و بهار آورده اید.... پروردگار
 بی همتایم.... عزیز ازلی و ابدی .... آنقدر بنده خود 
را لوس بار آورده اید که هرگز باور نمی کند سیل
 این غمها واقعی باشد و در هر زمانی و در هر بحبوحه ای
دنبال آغوش امن شما می گردد و مطمئن است
 که جایی همین نزدیکی پشت درختی یا تکه سنگی پنهان
شده اید تا در صورت ترس و ناامیدی ناگهان ظاهر
 شوید و در آغوشش بگیرید و بگوییدش که تمام این مدت
 حواستان بوده است به او.... دیشب به کسی
می گفتم که من می دانم تمام دردهای این
زندگی از سر لطف است.... و دیده ام که وقتی
لپ کودکی را می کشی از محبت گاهی
 گریه اش می گیرد!!!