جک!!!
یک تهرانی داشت برای یک آبادانی لاف میزد و میگفت : من یک سگ دارم وقتی
میخواد بیاد تو خونه در میزنه
میخواد بیاد تو خونه در میزنه
آبادانیه گفت : ولک، مگه کلید نداره ؟
.......................................................
آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو
.......................................................
آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو
خيابون بهش گير ميده كه
ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا
ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن!
خلاصه اونقدر میگه تا آخر آرنولد قبول ميكنه.
فرداش آبادانيه داشته
با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون چرخ ميزده،
با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون چرخ ميزده،
يهو آرنولد مياد ميگه: سلام عبود!
آبادانيه ميگه: اَاهه... باز اين سيريش اومد
.......................................................
تریلی میزنه به یه گنجشک آبادانی ؛
.......................................................
تریلی میزنه به یه گنجشک آبادانی ؛
گنجشک بیهوش میشه میزارنش تو قفس,
وقتی بهوش میاد میگه "ولک چی شده
وقتی بهوش میاد میگه "ولک چی شده
مو تو زندانم , راننده تریلی مرده....؟؟
.......................................................
روزی عقابی خسته داشت پرواز میکرد
.......................................................
روزی عقابی خسته داشت پرواز میکرد
که ناگهان گنجشک آبادانی میره طرفش
میگه کا وسعت پر و حال میکنی عقابه میگه : برو حوصلت و ندارم گنجشکه بازم پیله میکنه میگه کا وسعت باله رو حال میکنی
میگه کا وسعت پر و حال میکنی عقابه میگه : برو حوصلت و ندارم گنجشکه بازم پیله میکنه میگه کا وسعت باله رو حال میکنی
عقابه بازم میگه بروحوصلت وندارم وگرنه میام یه کاری میکنم
پرات بریزه
گنجشکه میگه مردی بیا
عقابه میره طرف گنجشکه میزنه پراشو میریزونه
گنجشکه در حال افتادان میگه کا هیکلوحال میکنی؟؟
.......................................................
بارو تو آبادان داشته با دقت به یه مارمولکه نگاه میکرده بعد مارمولکه
برمیگرده میگه چیه اژدها ندیدی؟
.......................................................
یه روز مامور سرشماری تو آبادان رفت در یه خونه در زد.
.......................................................
بارو تو آبادان داشته با دقت به یه مارمولکه نگاه میکرده بعد مارمولکه
برمیگرده میگه چیه اژدها ندیدی؟
.......................................................
یه روز مامور سرشماری تو آبادان رفت در یه خونه در زد.
یه بچه با یه عینک ری بن به چشمش اومد دم در.
یارو گفت من اومدم برای سرشماری. بچه گفت: کا
سرشماری چیه. یارو گفت بچه جان برو به بزرگترت بگو بیاد.
سرشماری چیه. یارو گفت بچه جان برو به بزرگترت بگو بیاد.
بچه رفت تو یکی دیگه اومد.
اونم نمیدونست رفت یکی دیگه اومد.
خلاصه یارو شاکی شد گفت:
بابا بگو همه بیان دم در تا کار تموم شه.
بابا بگو همه بیان دم در تا کار تموم شه.
گفت نمیشه. یارو گفت چرا؟
آبادانیه گفت: کا بجون ننم هیچ راهی نداره.
آبادانیه گفت: کا بجون ننم هیچ راهی نداره.
یارو گفت آخه چرا.
گفت:کا متاسفانه ما یه ری بن بیشتر نداریم
.......................................................
یه کوسه یه آبادانی رو می خوره
.......................................................
یه کوسه یه آبادانی رو می خوره
میره پیش باقی کوسه ها می گه مو نهنگم
.......................................................
یه روز رفیق آبادانیه بهش میگه : جاسم بیا
.......................................................
یه روز رفیق آبادانیه بهش میگه : جاسم بیا
بریم تو رودخانه کارون شنا.
جاسم میگه : نه حال نمیده کوسه نداره
.......................................................
روباه و زاغ آبادانی
جاسم میگه : نه حال نمیده کوسه نداره
.......................................................
روباه و زاغ آبادانی
زاغی آبادانی بر درخت نخل , فلافل می خورد ..... روبهی آمد
و گفت : ولک چه بالی , چه دمی , عجب عینک ری بنی .....دمت گرم کا، مشکی
رنگ عشقه، یه دهن برامون بخون..... زاغ فلافل را زد زیر بغل و گفت : مو
خودم کلاس دومم دهن سرویس
.......................................................
آبادانيه نشسته بوده وسط صحرا، داشته فكر ميكرده.
و گفت : ولک چه بالی , چه دمی , عجب عینک ری بنی .....دمت گرم کا، مشکی
رنگ عشقه، یه دهن برامون بخون..... زاغ فلافل را زد زیر بغل و گفت : مو
خودم کلاس دومم دهن سرویس
.......................................................
آبادانيه نشسته بوده وسط صحرا، داشته فكر ميكرده.
بعد يك مدت يك آبادانيه
ديگه مياد، بهش ميگه:
ديگه مياد، بهش ميگه:
ولك برو يكم اونورتر، جا باز شه ماهم بشينم
.......................................................
.......................................................
آبادانیه میره به سربازهای توی جنگ خون اهدا کنه
و تو بیمارستان ازش
میپرسن چند سی سی میخواهی خون اهدا کنی؟
میگه من سی سی می سی حالیم نیست شیلنگ
بزن لوله کشی کن به جبهه
.......................................................
تو آبادان وقتی هوا تاریک میشه از بلندگوهای
مسجد اعلام میکنند: همشهریان
محترم هوا تاریک شد. لطفاً عینکاتون و بردارید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 18:19 توسط محمد عطاری
|