153
من جهان بزرگ را براي پرواز روان هاي آزاده قفسي تنگ و محبسي پرنيرنگ ديدم.
من انسان هایی را رستگار دیدم که می کوشند تا خویشتن خویش را بیابند و برای تکامل آن بشتابند.
من لیموی ترش را چشیدم.دیدم با آن هم می توان شربت شیرینی درست کرد.
من در ورای دریاهای دور و دراز نه شهری غماز که شهرهایی پر رمز و راز را دیدم.«...سیروا فی الارض فانظروا...» اين انديشه مرا بر آن داشت تا آن رمز و رازها را دریابم و با آن شهر خود را دریابم.
من مرغ معصوم قانون را دیدم که در مسلخ توسعه نیافتگی جهان سوم سر می بریدند و بر پدال قاطعیت پای می فشردند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ ساعت 18:15 توسط محمد عطاری
|