من جهان بزرگ را براي پرواز روان هاي آزاده قفسي تنگ و محبسي پرنيرنگ ديدم. 

 من انسان هایی را رستگار دیدم که می کوشند تا خویشتن خویش را بیابند و برای تکامل آن بشتابند. 

من لیموی ترش را چشیدم.دیدم با آن هم می توان شربت شیرینی درست کرد. 
  
 من در ورای دریاهای دور و دراز نه شهری غماز که شهرهایی پر رمز و راز را دیدم.«...سیروا فی الارض فانظروا...» اين انديشه مرا بر آن داشت تا آن رمز و رازها را دریابم و با آن شهر خود را دریابم.

من مرغ معصوم قانون را دیدم که در مسلخ توسعه نیافتگی جهان سوم سر می بریدند و بر پدال قاطعیت پای می فشردند.