خدای خوب من سلام

آمده ام برایت نامه ای بنویسم و بگویم:

خدای من بیمار هستمُ هیچ راه درمانی جز رجوع به شما نیافتم

خدای من بیماری ام به دست بشر علاج نمی شود

هر کسی که از بیماری من مطلع می شودُ کنار می کشد

مردم فکر می کنند بیماری من خطرناک و مسری است

از معاشرت با من پرهیز می کنند

جواب سلام را می دهند اما سرد از کنارم رد می شوند

وقتی فهمیدم که بیماری ام چیست دلم گرفت

با خودم گفتم اگر به شما بگویم چه بیماری دارم حتما علاجش می کنید

یا شاید راه درمانی نشانم بدهیم

بیماری من دم دمی مزاجی است

هیچ کس حق گفتن هیچ حرفی برای اصلاح کارهایم را ندارد

هیچ کس نمی تواند حرفی جز سلامی خشک و خالی به من بگوید

نمی توانم در کارهای گروهی دوستان شرکت کنم

فکر می کنم کارهای آنان پر از ایراد و اشکال است

حرف من را قبول نمی کنند

می گویند اگر حرفی را قبول کنیم چند دقیقه بعد نظرت تغییر خواهد کرد.

می گویند من چون فقط خودم را می بینم نمی توانم پیشرفت کنم

نمی توانم با کسی دوست باشم

می گویند این رفتار من آنها را اذیت می کند...

حالا که از بیماری ام مطلع شدید

می شود راه درمانی برای آن نشان دهید؟؟