مهدی جان بیا که غم و اندوه دلم در واژه های پیکره ی هستی

نمی گنجد

دلم فقط به امید دیدن رخت قرار می گیرد که آن هم جدای از

 بی قراری نیست.

ذهنم مغشوش است و دلم اندوه بار

به ساحت مقدست در جمعه ها نوشتم طبیبی یا حبیب ،

 عزیزی یا غریب !

گاه آنقدر به تو می اندیشم که بی اختیار می گریم

در کودکی ام برای اسمت ، در جوانی برای حسنت و اکنون

 برای انتظار ظهورت

تو هستی و خواهی آمد ،چرا چلچراغ،هستی را منور نمی کنی و

هنوز منتظری؟

چرا برایم فراق و دوری را معنا نکردی ؟چرا در وصف

بزرگی ات واژه ها نمی گنجند؟