تو هستی و خواهی آمد
مهدی جان بیا که غم و اندوه دلم در واژه های پیکره ی هستی
نمی گنجد
دلم فقط به امید دیدن رخت قرار می گیرد که آن هم جدای از
بی قراری نیست.
ذهنم مغشوش است و دلم اندوه بار
به ساحت مقدست در جمعه ها نوشتم طبیبی یا حبیب ،
عزیزی یا غریب !
گاه آنقدر به تو می اندیشم که بی اختیار می گریم
در کودکی ام برای اسمت ، در جوانی برای حسنت و اکنون
برای انتظار ظهورت
تو هستی و خواهی آمد ،چرا چلچراغ،هستی را منور نمی کنی و
هنوز منتظری؟
چرا برایم فراق و دوری را معنا نکردی ؟چرا در وصف
بزرگی ات واژه ها نمی گنجند؟
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 23:7 توسط محمد عطاری
|