روح مادر شاد
مادر پیر مرا نکته ایی زیبا گفت هر چه شب با من زیست از بد دنیا گفت
گفت پروانه نشو که به سر گردانی لای انگشت کتاب ، سالها میمانی
فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند از چه کزدم نشوی که زتو بگریزند ؟
گر شوی شعله شمع از تو می پرهیزند ور شوی اشک بچشم زیر پایت ریزند
زندگی آینه نیست که در او مینگری زندگی خاک ره است که بر او میگذری
گرچه غم همره توست دل به اندوه مبند چون خم حافظ باش ، خون به دل باش و بخند
نه زمین باش که تو را خوار کنند وانگهی ذهن تو را پر ز مرداب کنند
آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند.
گفت پروانه نشو که به سر گردانی لای انگشت کتاب ، سالها میمانی
فکر طاووس مباش که به عیبت خیزند از چه کزدم نشوی که زتو بگریزند ؟
گر شوی شعله شمع از تو می پرهیزند ور شوی اشک بچشم زیر پایت ریزند
زندگی آینه نیست که در او مینگری زندگی خاک ره است که بر او میگذری
گرچه غم همره توست دل به اندوه مبند چون خم حافظ باش ، خون به دل باش و بخند
نه زمین باش که تو را خوار کنند وانگهی ذهن تو را پر ز مرداب کنند
آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:51 توسط محمد عطاری
|