یه عاشق
سیب سرخے را بہ من بخشےد و رفت\\\\\\ساقہ ے سبز وجودم را چےد و رفت\\\\\\\\\\\ عاشقےھاے مرا باور نکرد\\\\\\\\\\\\\ عاقبت بر عشق من خندید و رفت\\\\\\
براے ھزارمین بار پرسید : تا حالا شدہ من دلت را بشکنم ؟ منم براے ھزارمین بار بہ دروغ گفتم : نہ ھےچ وقت!!! تا مبادا دلش بشکند . .
نمیدونم به چه جرمی پر و بالم و شکستن. . ./رو به من که ناامیدم همه ی درا رو بستن. . ./نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم. . ./وقتی میشه عاشقت بود واسه چی اینهمه بد شم . . ./روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود. . ./تو رو از دلم گرفتن،اینم از بخت بدم بود . . .
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ ساعت 18:53 توسط محمد عطاری
|