نمی دانم
نمی دانم چرا رفتي،نميدانم چرا،شايد خطا کار بودی و رفتی بي آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ،تاکی،برای چه؟چرا؟؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد وبعد از رفتنت آسمان چشمانش خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد ومن با آنکه می دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زيبای توام ولی نمی خواهم که برگردی!!! برنگرد!!!
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ ساعت 14:22 توسط محمد عطاری
|