حالا
گاهی میخواهیم بخندیم اما بغض گلویمان تمام سِــحر دنیا را در خود تلنبار میکند گاهی میخواهیم به اٍنّ مَـع العسر یسری فان مع العسر یسری هم زاد پنداری کنیم پی ببریم به اسرار هستی پی ببریم به این مسیر زندگی به این روزگار تلخ و شیرینی که گاهی خود رقم میزنیم و گاهی سر نوشت گاهی میخواهیم پرنده شویم و میان آسمان خوبیها پرواز کنیم گاهی هم اسیر قفسی میشویم که دیگران حصار آن را گرفته اند دنیا بهانه است ما اسیر انسانهاییم
اینجا..در دنیای من... گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفندان را نمیدرند به نی چوپان دل میسپارندو گریه میکنند..
رب....... قرارم باش يارم باش جهان تاريكي محض است از اين تاريکي مي ترسم از اين تنهايي مي ترسم یا رب تو کنارم باش
دلتنگ کودکي ام، روزهايي که همبازي سنجاقک هاي شيشه اي بودم و همکلام با ماهي هاي قرمز حوض، روزهايي که هنوز لبخند جايش را به اشک نداده بود و تنهايي برايم يک واژه ناشناخته بود، روزهايي که عشق معناي پاک تري داشت، محبت بي بهانه بود و بهار شادي هنوز از راه نرسيده خزان زده نمي شد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت 23:53 توسط محمد عطاری
|