چند صباحي بود كه مي خواستم برايت نامه اي بنويسم اما نمي شد و حالا دست به قلم برده ام تا حرف هايم را به تو بگويم اي مونس شب هاي تارم اي مولاي من !
با خود گفته بودم نامه ام را كنار مزار مادرت خواهم گذاشت تا نامه مرا زودتر بخواني اما هرگز جايي براي نامه ام پيدا نكردم . امروز تصميم گرفتم با قلم صبر بر كاغذ اعتقاد  حرف هايم را بنگارم و آنرا در پاكت خواهش گذاشته بر رويش تمبر ايمان بزنم و آنرا درون صندوق اخلاص بيندازم تا پستچي انتظار آنرا به دست تو برساند.اي خورشيد آفرينش سالهاست كه سرود آمدنت را در ترنم باران و فرياد آبشاران و نماي چشمه ساران مي شنويم و به اميد ديدنت نا اميدي را بر كوه ها سر مي بريم . سالهاست كه از شهر ويران افكارمان بر قله هاي رهايي گام مي نهيم تا لحظه اي نسيم بهاريت را احساس كنيم.اي گل سرسبد آفرينش به ما گفته اند وقتي تو بيايي عدالت بر كرسي مي نشيند.ما منتظريم تا با آمدنت سلطه ستم واژگون شود و غافلان زمانه از خواب غفلت رهايي يابند.از خودت مي پرسم اي مهتاب آسمان خلقت تا سپيده دم فرچ جند نافله باقي مانده؟ تا كي در آدينه هاي عمر با دست هاي بلند ندبه تو را التماس كنيم ؟ تا كي كوه سارها بي تكيه گاه باشند ؟تا كي چون آفتابگردان در پي  آفتاب باشيم ؟
خدايا شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه  كاملش كوتاه كن و به ما توفيق ديدن طلوع جمالش را بده