نمی گویم

مي گويم نفرين به سرنوشت،
ادامه نوشته

68

من هر انسانی را ديدم ،اندوهی در دل و باری از مشکل داشت؛ بنابراين دانستم كه باید برایشان شادی خواست و از اندوهشان کاست و نبايد از آنان اندوهی به دل گرفت؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

 تنهایند، ولی از خود می گریزند؛ زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس بايد دوستشان بداريم، اگر چه دوستمان نداشته باشند . . .

من شب را ديدم كه هر چه به پگاه و سحرگاه نزديك تر مي شد، تاريك تر به نظر مي رسيد؛ بنابراين دانستم تاریک ترین ساعت شب درست در ساعات پيش از طلوع خورشید است؛ پس از شدت تاریکی نترسیم و همیشه امید داشته باشيم . . .

من چون ژرفاي اقيانوس آفرينش و مبناي قاموس بينش را ديدم ،فهميدم كه نبايد آگاهي ها و  اطلاعات را با عقل اشتباه گرفت ،  نيز عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت.   

من واژه « زندگی» را دیدم که با « زن » آغاز می شود و واژه « مردن » را که با « مرد » !!

 آیا شگفت نیست؟!!

  من دنیا را از نگاه کودکی پاک و معصوم نگریستم ، وه كه چه زيبا و دوست داشتني بود. او بر سر راه خود نه دست اندازي مي ديد و نه سوز و گدازي.دنياي او به عصمت سپيده بود و به  طراوت آب ديده....

حالا

ادامه نوشته

67

من شاد بودن را تنها انتقامی ديدم که می توان از دنیا گرفت ، پس باید همیشه و در هر حال شاد باشیم . . .

من كوشيدم هیچ گاه از دوست داشتن كسي انصراف ندهم ، حتی اگر به من دروغ گفته باشد ؛ زيرا بايد بازهم به او فرصت جبران را داد . . .

  من  زندگی را پیمودن راهی برای رسیدن به خدا ديدم ؛ بنابراين باید همیشه یادمان باشد که قدم ها را طوری برداریم که حتی مورچه دانه کشی زیر پای ما له نشود . . .

من، پرواز را در قاموس فرومايگان لفظي بيهوده و واژه اي ناستوده ديدم ؛ زيرا برای آنان که مفهوم پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر می شوی . .

آتنا ایزدبانوی عقل ، خرد ، منطق ، تدبیر ، باوقار و زیبا

من، عقل و خرد را در نگاه ناهشيار و نهانگاه پندار آن گونه ديدم كه اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند، ما همه به خیال این که زیادی داریم، فروشنده خواهیم بود. 

شیطان

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که  انسانی نیابم که بتواند مرا به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردم. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جوی بر داشت و به راه افتاد.

ادامه نوشته

نگذار

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

ادامه نوشته

قبر

متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آین که خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

++++++++++++++++++++++++++++

متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

++++++++++++++++++++++++++++

متن سنگ قبر فریدون مشیری

سفر تن را تا خاک  تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

نفرین نامه

مرا خونین جگر  کردی.الهی خون جگر  گردی

   الهی همچو مرغان قفس سودا به سر گردی

ادامه نوشته

عجب

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

ادامه نوشته

حرف مردم

می خواستم به دنیا بیام ، تو زایشگاه عمومی ، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
 مادرم گفت: چرا ؟...گفت: مردم چی میگن ؟!...
 می خواستم به مدرسه بروم ، مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه غیر انتفاعی! 
ادامه نوشته

وفا

سال ها پيش مدتي را در جايي بيابان گونه بسر می بردم. عزيزي چهار ديواري خود را در آن بيابان در اختيار من قرار داد. يك محوطه بزرگ با يك سرپناه و يك سگ. سگ پير و قوي هيكلي كه براي بودن در آن محيط خلوت و ناامن دوست مناسبي به نظر مي رسيد.ما مدتي با هم بودم و من بخشي از غذاي خود را با او سهيم مي شدم و او مرا از دزدان شب محافظت مي كرد. تا روزي كه آن سگ بيمار شد.به دليل نامعلومي بدن او زخم بزرگي برداشت و هر روز عود كرد ، تا كرم برداشت. دامپزشك، درمان او را بي اثر دانست و گفت كه نگه داري او بسيار خطرناك است و بايد كشته شود. صاحب سگ نتوانست اين كار بكند. از من خواست كه او را از ملك بيرون كنم تا خود در بيابان بميرد.  من او را بيرون كردم. ابتدا مقاومت مي كرد، ولي وقتي ديد مصر هستم، رفت و هيچ نشاني از خود باقي نگذاشت. هرگز او را نديدم. تا اين كه روزي برگشت از سوراخي مخفي وارد شده بود، اين راه اختصاصي او بود. بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمي هيچ اثري از آن زخم باقي نمانده بود. نمي دانم چه كار كرده بود و يا غذا از كجا تهيه كرده بود؛ اما فهميده بود كه چرا بايد آنجا را ترك مي كرده و اكنون كه ديگر بيمار و خطرناك نبود ، بازگشته بود.در آن نزديكي چهارديواري ديگري بود كه نگهباني داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات كردم و او چيزي به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند.او گفت كه سگ در آن اوقاتي كه بيرون شده بود، هر شب مي آمده پشت در و تا صبح نگهباني مي داده و صبح پيش از اين كه كسي متوجه حضورش بشود، از آنجا مي رفته. هرشب ...من نتوانستم از سكوت آن بيابان چيزي بياموزم؛ اما عشق و قدرشناسي آن سگ و بي كرانگي قلبش مرا در خود خرد كرد و فرو ريخت. او هميشه از استادان من خواهد بود

66

من آدمی را ساخته افکار خویش ديدم ، انسان همان خواهد شد که به آن می اندیشد . . .

من امروز را براي ابراز احساس به عزیزان غنمینت شمردم ؛زيرا

شاید فردا احساس باشد، اما عزیزی نباشد . . .

من هیچ گاه به خدا نگفتم :یك مشکل بزرگ دارم

به مشکل گفتم: من یك خدای بزرگ دارم . . .

من چون صخره و سنگ را در مسیر رودخانه زندگی ديدم، دانستم كه اگر آن ها نباشند،

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .

   من كوشيدم کسی را که امیدوار است، هیچ گاه نا امید نکنم ، شاید امید تنها دارايی او باشد . . . 

65

من اثر انگشت خداوند را بر همه چیز ديدم . بنابراين آن را در ذهنم به خاطر سپردم .

 من خواستني هاي دنيا را ديدم و يافتم كه همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همان گونه كه همیشه داشتنی ها خواستنی نیست . . . 

من بهترين پرسش از دنيا را در لبخند ديدم ؛ لبخندي بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا .

 من كم نورترين ستاره سپهر را ديدم و به آن قانع شدم ، زيرا همه چشم ها را نگران به سوی پر نور ترین ستاره ها ديدم . . .

من انديشيدن به گذشته را ، مانند دویدن به دنبال باد ديدم . گذشته، آیینه آینده است و تنها سود آن ،نگريستن به سيماي آينده در آن است.

همسر

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود، ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود.

ادامه نوشته

پسر

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.
 زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
 هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟ 
 زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن. زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است! 
  پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند. 
  پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد. 
  در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:
منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.

شجاعت

کالین ویلسون که امروز نویسنده مشهوری است،وسوسه خودکشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف می کند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم. زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم.

رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم. سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و بویش به مشامم خورد. در این لحظه، ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر آن چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.

در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم، با خودم فکر کردم:

اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

64

من مهم بودن را خيلي خوب ديدم، ولی خوب بودن را خیلی مهم تر  . . .

من قطاری را ديدم که از ریل خارج شده بود . آن را كاملا آزاد ديدم؛

ولی مطمئنم راه به جايی نخواهد برد . . .

من پگاه روشن را ديدم و خود را در انتخاب آزاد يافتم ، می توانم بگويم : صبح به خیر، خدا جان!

یا بگويم : خدا به خیر کند ، باز هم صبح شده . .

من زندگی را چونان کتابی پر ماجرا با صفحات تلخ و شیرین ديدم و دانستم هیچ گاه آن را به خاطر یک ورق تلخ نبايد دور انداخت . . .

   من ساحل دريا را ديدم و فهميدم مي توان چون ساحل آرام بود ، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . .

ساعت هفتم

نمیدانم زندگی چیست؟ 

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را

شکسته ام 

اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی  

جوشان زندگی جوشیده ام  

اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی  

به من آموخت که چگونه اشک بریزم  

اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

ساعت ششم

آدمـــــ هـا کـه " عـوض " می شونـد ...

از  سـلام و شـب بـخیـر  گـفتـنشان

مـی شود ایـن را فـهمیـد !

از بوسه هایشان

از حـرف هـا  و  نـگاه هـا

از گـودال هـای عـمیـقی کـه

بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند

و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...!

دلم گرفته ازآدمایی که میگن دوستت دارم

                   امامعنیشونمیدونن

           ازآدمایی که میخوان مال اوناباشی

                 اماخودشون مال تونیستن

              ازاونایی که زیربارون برات میمیرن

         ووقتی آفتاب میشه همه چیزیادشون میره

ساعت پنجم

قصه از انجا شروع شد که خیلی عصبانی بود؟ گفت اگه

دوسم داری بهم ثابت کن. گفتم چه جوری؟ گفت تیغ

بردار رگتو بزن. گفتم مرگو زندگی دست خداست

گفت پس دوسم نداری. تیغ برداشتم رگمو زدم

وقتی اروم داشتم تو اغوش گرمش جون می دادم

یواش در گوشم گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمی ذاشتی.

ساعت چهارم

مردان كامياب غالبا از شكست ميوه ي پيروزي چيده اند .
مردان مقاوم و باتجربه هميشه فرصت دارند كه كارها را از اول شروع كنند .
همه زیبایی های بی پیرایه ازعشق سرچشمه می گیرند،اماعشق از چه چیز سرچشمه می گیرد؟
هيچ شعری شاعر ندارد، هر خواننده ی شعری شاعر آن لحظه ای شعر است.
يك كار نيك گاهي يك شخص. يك ده. يك شهر وگاهي يك ملت را رستگار مي كند.
يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد .
فاصله گرفتن از آدمایی که دوستشان دارید بی فایده است.زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود.
اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون كمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند.
از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او گوته
نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .
پیروزی و پیشرفت،مُلک بلامنازع کسانی است که دارای استقامت و ثبات باشند.
مردان شجاع فرصت مي آفرينند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت مي نشينند .
هيچ کس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد .
زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است.
هرکس باید روزانه یک آواز بشنود ، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند.
آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرین معمولی و پیش و پا افتاده اند .
عقل دروجود ما قدرت حيرت آوري دارد پس بهتراست که فکر را حاکم وجود خود قرار دهيم .
حتی کودکان نیز آرزو دارند و اگر ما خبر نداریم برای این است که نمی توانند حرف بزنند.
مادر شاهکار طبیعت است.

ساعت سوم

دوري عشقهاي كوچيك روازبين ميبره ولي به عشقهاي بزرگ عظمت ميده مثل باد كه يه كبريت رو خاموش ميكنه ولي شعله هاي آتيش رو بزرگتر مي كنه

ساعت دوم

چارلی چاپلین می گوید : با پول می شود؛
خانه خرید ولی آشیانه نه ،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خر ید ولی احنرام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه ،
خانه خرید ولی زندگی نه وبالاخره ،
می توان قاب خرید، ولی عشق نه،

لحظه لحظه

کاش .....
ادامه نوشته

ساعت اول

فردی تصمیم گرفت چند هفته ای در صومعه ای در نپال اقامت کند .

 یک روز وارد یکی از معابد صومعه شد و راهبی را دید که لبخند زنان در محراب نشسته بود.

 پرسید: چرا لبخند می زنی ؟

 راهب خورجینش را باز کرد ، موز فاسدی از آن بیرون آورد و پاسخ داد : 

  چون معنای "موز" را می فهمم ، و موز را به او نشان داد و گفت : این زندگی ای است که مسیر خود را به پایان رسانده ، و از آن استفاده نشده ...

 و اینک بسیار دیر است. بعد موز دیگری را از خورجینش بیرون آورد که هنوز سبز بود . موز رابه مرد نشان داد و دوباره در خورجینش گذاشت و گفت : 

  این ، زندگی ای است که هنوز مسیر خود را نپیموده، و منتظر لحظه مناسب است.

 سرانجام موز رسیده ای را از خورجین اش بیرون آورد ، پوست موز راکند، با مرد تقسیم کرد و گفت: این لحظه " اکنون " است .

 بدان که آن را چگونه بی هراس زندگی کنی

زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است...

63

من وزش باد را ديدم …

می توانستم در برابرش هم دیوار بسازم ، هم آسیاب بادی. وزش باد، يك رويداد است. هم مي توان آن را فرصت تلقي كرد و هم تهديد. تصمیم با تو است . . .  

من زیباترین حکمت دوستی را، در به یاد هم بودن ديدم ، نه در کنار هم بودن . .. .

من دوست داشتن را بهترین شکل مالکیت ديدم

و مالکیت را بدترین شکل دوست داشتن  . . .

من كوشيدم خوب گوش کردن را یاد بگیرم… حتی صداهای آهسته را و ناله های دل خسته را؛

زيرا فرصت ها كم سر مي زنند و گاه بسیار آهسته در می زنند . . . 

من مشكلات را ديدم و فهميدم اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ،حتما راه را اشتباه رفته ام . . . 

62

من مردي را موفق به برداشتن كوه از پيش پاي ديدم كه در آغاز شروع به برداشتن سنگ ريزه ها مي كند. 

من قانون زندگي را قانون باورها ديدم و گل هر دستاورد بشري را از شاخسار باورها چيدم. 

من لحظه هاي سكوت و شنيدن را چنان ارزشمند ديدم كه فهميدم اگر انسان خاموش بنشیند تا ديگران به سخنش درآورند، بهتر از آن است كه سخن بگويد تا ديگران خاموشش سازند. 

من هر كاري را كه در آن مايه اي از ترس ديدم، آن را انجام دادم. آن گاه بود كه نه تنها ترس از مرگ ، كه مرگ ترس را نيز نگريستم. 

من دريادلي را ديدم كه دردش نه حصار بركه ، بلكه دغدغه زيستن با ماهياني بود كه انديشه دريا به ذهنشان نرسيده بود.

داستان

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت
و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد،

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد، نشد.

ادامه نوشته

اللهم عجل

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و
بفهمی چقدر جایت خالیست
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان که از
قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پرشیار
لمس کن لحظه هایم را
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم
لمس کن این با تو نبودن ها را
همیشه عاشقت می مانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

خدا

هیچكس با من دردنیا نبود

هیچكس مانند من تنها نبود

هیچكس دردی ز دردم برنداشت

بلكه دردی بر سر دردم گذاشت

هیچكس آن یار دلخواهم نشد

هیچكس دمسازهمراهم نشد

هیچكس جز من چنین مجنون نبود

در كلاس عاشقی دلخون نبود

هیچكس فكر مرا باور نكرد

خطی از شعر مرا معنا نكرد

هیچ دردی را نكرد از من دوا

جز عزیز من خدای من خدا...

61

من انديشه هاي شايسته و آرمان هاي بايسته را ديدم كه به چهره انسان ها و انسانيت زيبايي مي بخشيد. 

من راز و رمز موفقيت انسان هاي موفق را در كوتاه بودن فاصله « اندیشه» تا « عمل » دیدم.  

من می خواستم جایگاهم را در نزد خداوند ببینم،بنابراين به درون خود مراجعه كردم و جايگاه خداوند را دل خود نگریستم و جایگاه خود را یافتم.

من خوشبختي حقيقي را در نزد كساني ديدم كه افكار و تلاش و كوشش خود را صرف خوشبختي ديگران كرده بودند. 

من زندگي را یک «تراژدي» ديدم براي كسي كه« احساس »مي كند و یک « کمدی » دیدم برای کسی که « می اندیشد.» 

60

من خود را انسانی دیدم در میان انسان های دیگر در سیاره زمین که بدون دیگران معنایی ندارم.  

    من موفقیت را از آن تلاشگرانی دیدم که در بازی زندگی چشم به راه دیگران نمی ماندند. 

  من انسان باشخصیت را دیدم و فهمیدم که اگر انسان « کسی» باشد، لازم نیست« چیزی » باشد. 

من عقاب را ديدم كه در آغاز پرواز، پر مي زد ؛ اما چون اوج مي گرفت، ديگر حتي به پر زدن هم نياز نداشت. 

من لحظه هاي گذران زندگي را چونان برفي ديدم كه اگر از آن بهره بگيريم، آب مي شود. 

عشق

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز .

دفتر عمر مرا
...
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز .

در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز .

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز

ایمان

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است .
فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟
او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد!

در رفتن جــــــان از بدن، گویند هـــــــــر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانـــــم می‌رود

تَرک کردنِ آدمها هم آدابی دارد !

اگر آدابِ ماندن نمیدانید،

حدِاَقــــــــــــــــــَــــــــــــــــــــل

درست ترکشان کنید،

تا تـــــــَـــــــــرَک برندارند...

مرو

بیا، مرو ز کنارم، بیا که می میرم

نکن مرا به غریبی رها که می میرم

توان کشمکشم نیست بی تو با ایام

برونم آور از این ماجرا که می میرم

نه قول هم سفری تا همیشه ام دادی؟

قرار خویش منه زیر پا که می میرم

به خاک پای تو سر می نهم ، دریغ مکن

زچشم های من این توتیا که می میرم

مگر نه جفت توام قوی من؟ مکن بی من،

به سوی برکه آخر شنا ، که می میرم

اگر هنوز من آواز آخرین توام

بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم

برای من که چنینم تو جان متصلی

مرا ز خود مکن ای جان جدا ، که می میرم

ز چشم هایت اگر ناگزیر دل بکنم

به مهربانی آن چشم ها که می میرم

کلام آخر

وقتی قرار به نبودن میگذاری هر کلمه فاصله‌ایست.
وقتی حرف‌ها فهمیده نمی‌شوند، نوشتن و حرف زدن بیهوده‌ترین کار دنیاست.
من کلمات را فقط برای تو آفریده بودم.
وقتی هر کرده و نکرده‌ای مبناییست برای ویران کردن و ویرانی، وقتی همه‌چیز برعکس چیزی شده که فکر می‌کردی و هیچ ‌چیزی سرجایش نیست، چه‌کار می‌شود کرد؟
مثل این است که کله‌ات را کرده‌اند توی تنور که نفس بکشی و خنک تر شوی!
من کله‌ام را می‌کنم توی تنور، تا تاوان هر کرده و نکره‏ای را پس بدهم.
هرچیزی که دارد تو را از من می‌گیرد، بسوزد و تمام شود. و تمام شوم.
شانه‌هایم ضعیف‌تر از این حرف‌هاست. من زورش را ندارم.
با یک بغض آدم‌کش، خداحافظ برای همیشه.
میدانی چه می شود وقتی تمام احساساتت و عشقت را جمع كنی و همه را به یك نفر هدیه كنی ..!
مایه نشاطش باشی و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد ، اما او بی اعتنا باشد و بی تفاوت. و در پی تحقیر آن.....
این چنین است كه لحظه های خاموشی جان می گیرد.....


خاموش شد.

حالا

جلیل شرکاء مدیر عامل اسبق بانک ملی در اقتصاد ایرانی نوشت:

آقاى خاورى، نمى دانم الان کجا هستید و چه مى کنید اما چون من و شما کما بیش در موقعیتى مشابه هم قرار گرفته‌ایم و آن موقعیت هاخطیر و سرنوشت ساز بوده است لازم دیدم نکاتى را از باب نصیحت و تجربه به شما یادآورى کنم، شاید به کارتان بیاید. این نکات پند و اندرز اخلاقى نیست، سرزنش هم نیست.
ادامه نوشته

با محبت

با محبت شاید، با خشونت هرگز...........................
با خشونت هرگز
بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت
سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم
بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند
درس ومشق خودرا
باید امروزیکی رابزنم اخم کنم و
نخندم اصلا
تابترسندازمن وحسابی ببرند
****
خط کشی آوردم درهوا چرخاندم
چشم ها درپی چوب تنبیه هرطرف می غلطید
مشق هارابگذارید جلو زود معطل نکنید
اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش دادزدم
سومی می لرزید خوب گیر آوردم
صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود
****
دفترمشق حسن گم شده بود
این طرف آنطرف نیمکتش را میگشت
تو کجایی بچه بله آقا اینجا همچنان میلرزید
" پاک تنبل شده ای بچه بد "
" به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند"
****
" مانوشتیم آقا "
بازکن دستت را خط کشم بالا رفت خواستم برکف دستش بزنم
اوتقلا میکرد چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد
گوشه صورت اوقرمزبود
هق هقی کرد وسپس ساکت شد همچنان میگرید
مثل شخصی آرام به خروش وناله
****
ناگهان حمدالله درکنارم خم شد
زیر یک میز کناردیوار دفتری پیدا کرد
گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسن
چون نگاهش کردم خوش خط وعالی بود
غرق در شرم وخجالت گشتم
جای آن چوب ستم بردلم آتش زد
سرخی گونه او به کبودی گردید
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ویکی مرد دگر
سوی من میایند خجل و دل نگران
منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یاگله ای
یا که دعوا شاید سخت در اندیشه انان بودم
پدرش بعد سلام گفت" لطفی بکنید وحسن را بسپارید
به ما "
گفتمش چی شده آقا رحمان
گفت این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه سر به هوا یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش
متورم شده است
درد سختی دارد می بریمش دکتر با اجازه آقا
چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه وتاثرگشتم
من شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر
من چه کوچک بودم
اوچه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم
به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود ونمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام
بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم
نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود
همه ساکت بودند تاحدود امکان درس هم میخواندند
من به یاد آوردم این کلام از مولا (ع)
که به هنگامه خشم
نه به فکر تصمیم نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
 
با محبت شاید ،گرهی بگشایم با خشونت هرگز

تصویر سه بعدی

نقاشی های 3D

سخته

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ….
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی….
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری …….
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

دوست داشتن

 

خدا رادوست دارم بهر عبادتش

 

محمد(ص) رادوست دارم بهرصداقتش

 

علی(ع) رادوست دارم بهرعدالتش

 

زهرا(س) رادوست دارم بهرنجابتش

 

حسین(ع) رادوست دارم بهرشجاعتش

 

حسن(ع) رادوست دارم بهرسخاوتش

 

رضا(ع) رادوست دارم بهرکرامتش

 

مهدی(عج) رادوست دارم بهرامامتش

 

حرم رادوست دارم بهرزیارتش

 

رهبر رادوست دارم بهرولایتش

 

عشق رادوست دارم بهرقامتش

 

دوست رادوست دارم بهررفاقتش

 

دعا رادوست دارم بهراجابتش

 

دستانت رادوست دارم بهرلطافتش

 

نگاهت رادوست دارم بهرظرافتش

 

شرم نگاهت رادوست دارم بهرخجالتش

 

تن بیمارت رادوست دارم بهرعیادتش

 

پرنده دلت رادوست دارم بهراسارتش

 

قلبت رادوست دارم بهرحسادتش

 

لبانت رادوست دارم بهرحکایتش

 

چشمانت رادوست دارم بهرشکایتش

 

وجودت رادوست دارم بهرارادتش

 

جسم وجانت رادوست دارم بهراصالتش

 

کیش وآیینت رادوست دارم بهررسالتش

 

دوستت دارم گفتنهایت رادوست دارم بهرعبارتش

شهر هرت

تا به حال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید
 واقعا شهر هرت کجاست؟

 - شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.

 - شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.

 - شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..

 - شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

 - شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

 - شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

 - شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

 - شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

 - شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

 - شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.

 - شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

 - شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم..

 - شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

 - شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

 - شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

 - شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

 - شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.

 - شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..

 - شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...

 - شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.

 - شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.

 - شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
 شهر هرت جايي است كه ...........
  
       خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

نگو منا نمیخوای

نگو منو نمے خوای حالا کہ شدم هوایے 

یه آرزو دارم کہ بهم بگن کربلایے 

آقا اینو مے دونم هر چی دارم از دعاتہ

بہ روی قلب خستم نشونہ ی رد پاتہ

همہ اومدن زیارت منو راه ندادی آقا

هر کےرفت میون صحنت ، بکنہ یہ یادی از ما

حالا با این دل تنگ اینجور میام زیارت

بہ پای قاب عکست مےخونم نماز حاجت

دیگہ آقا کردم عادت با دیدن زائراتون

بشینم و هے بپرسم از حرم با صفاتون

یہ راه خوبے دارم کہ رام بدی کرببلا

تو مجلس مادرت دخیلتم یا رضا

ذات

روزی، عقربی را دیدم که درون آب و لجن دست و پا می زد. تصمیم گرفتم عقرب را نجات دهم، اما عقرب انگشت مرا نیش زد.باز هم سعی کردم تا عقرب را از آب بیرون بیاورم، اما عقرب بار دیگر مرا نیش زد.هر رهگذری که می گذشت و مرا می دید ،می پرسید: “برای چه عقربی را که مدام نیشت می زند، نجات می دهی؟”
پاسخ می دادم: « این طبیعت عقرب است که نیش بزند، ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این
دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟»

سرانجام عقرب از گرما و شعله  عشق خودش را نیش زد... هردو از نیش او مردیم، او مُرد، اما نه در خاطر من، و من مُردم، تنها در خاطر او.

حالا

من به محبت او ، به بخشایش عظیم او امیدوار بودم اما می‏ترسیدم که این خیرخواهان و نصیحت گران حرفه ای پیش افتند و سر پند و اندرزهای مشفقانه شان را باز کنند و باز آن جمله های قالبی یکنواخت تکراری شان رابه نام دلسوزی و مصلحت اندیشی که جز به درد «موضوع انشاء» نمی‏خورد بر من املاء کنند و ظاهرا به عنوان خیر و صلاح من و باطنا برای اشباع حس خودخواهی و تشفی غریزه ی زعامت و رهبری و خودنمایی ، دست به هدایت من بزنند .

به هر حال 3 ره پیداست  :

پلیدی     پاکی        پوچی

این سه راهی است که پیش پای هر انسانی گشوده است و تو یک کلمه نامفهومی ،و وجود"ی" بی "ماهیت"ی و هیچی که برابر این سه راه ایستاده ای،تا ایستاده ای،هیچی چون ایستاده ای ،هیچی .یکی را انتخاب می کنی   به راه میافتی ،و با انتخاب راه "رفتن"ات،"خود"ت را انتخاب می کنی ،معنی می شوی "ماهییت وجودی"ات معین می شود،چه گونه "بودن"ت شکل می گیرد،و این چنین است که آدمی که با "تولد"  "وجود"یافته است ،با انتخاب "ماهیت"می یابد .

این ها خیال میکنند خداوند هم فلان حاکم و خلیفه و قیصر و کسری است که هر کس چاپلوسی کند و از یک کنار ، بی آن که بیندیشد و بسنجد و بشناسد حرف های تکراری و کلی و بی ثمر را واگو کند خوشش میاد . اصلا خدا از آدم های قالبی رام خشکه مقدس یک بعدی بدش می آید ، اگر نه چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقت شان «یا در حال رکوع اند و یا در حال سجود ...» به پای آدم عصیانگر خطاکار خونریز می افکند؟علی چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدهر قائم الیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟ 

در نهان به آنانی دل می بندیم كه دوستمان ندارند و در آشكارا از كسانی كه دوستمان دارند غافلیم ، اینست راز تنهایی ما .

آنجاكه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك میریزد،زندگی به رنج كشیدنش میارزد.

برای خراب کردن یک حقیقت؛ خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید.

اگر نمی توانی به مردم خدمتی بكنی ، برو تا خیانتی نكنی .

انقلاب فرزندان صدیق خویش را می خورد!

آدمیزاد هر چه انسان تر می شود ،چشم به راه تر می شود . این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی مقصد به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی
و از انچه که هستی و هستند فاصله بگیری این رسالت دائمی توست

برای نیل به خدا انجام تشریفات پیچیده و از خودگذشتگی و ایثار خون نیازی نیست. نیایش آسان و طریقه اش نیز آسان است.

خودم

امروز یهوئی دلم برا خودم تنگ شد

آخه خیلی وقته به فکر همه کس و همه چیز بودم غیر از خودم

خیلی وقت بود که به خودم سر نزده بودم

وای نمیدونی چقدر خودم از من دلش پر بود

حرفائی زد که ناخواسته شروع کردم به گریه

راستی توام تا حالا شده دلت برا خودت تنگ بشه؟؟؟

بهشت یا جهنم

59

من جاده هاي صاف و مستقيم زندگي را كسالت بار و خواب آور ديدم و جاده هاي پردست انداز و پرپيچ و خم را هشيار كننده و بيدارگر. 

من بهترين مترجم را كسي ديدم كه سكوت ديگران را ترجمه كند. 

مهارت های حل مسئله را بیاموزیمشما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

من هفتاد درصد حل هر مسئله اي را در فهم دقيق صورت آن مسئله ديدم. 

 

من همت های عالي و شخصيت های متعالي را ديدم و از خدا خواستم تا بگذارد هماره خواهان انجام كاري بيش از توانم باشم. 

من تنها كسي را كه ديدم تا كنون اشتباهي نكرده، کسی بود كه هيچ كشفي نكرده و چيز تازه ای هم نفهميده بود. 

دیگه!