در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد"
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 19:40 توسط محمد عطاری
|