زشتی و زیبایی

وقتی زشتی و زیبایی بهانه ای میشه برای از بین بردن همه خاطرات
وقتی که صورت بهانه ای میشه برای ندیدن سیرت
اونجا که پاکی و صداقت و صفا و وفا و یکدلی
اونجا که عشق و محبت و دوست داشتن 
همه و همه طعمه زیبایی میشه
عشق به زندگی دیگه معنای خودشو از دست می ده
دوست داشتن حرمت خودشو ازدست می ده

یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست بدارم
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم
يادم باشد كه زنده ام

مراقب باش

حرفی را بزن که بتوانی بنويسی، چيزی را بنويس که بتوانی پای آنرا امضاء کنی و چيزی را امضاء کن که بتوانی پای آن بايستی!

چقدر خنده داره!!

چقدر خنده داره كه همه مردم مي خواهند بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنند و يا كاري در راه خدا انجام دهند به بهشت بروند

آموخته ام

آموخته ام:اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم ، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم .

زبان سرخ و گيوتين

زبان سرخ و گيوتين هر دو معتقدند سر آدم اضافي است

محبت

ایمان داشته باش که کوچکترین محبت ها ازضعیف ترین حافظه ها هم پاک نخواهد شد

مثل آب

اگر انسان بتونه تو زندگيش مثل آب باشه خيلي سريع اول به خدا ميرسه بعد هم به هرچي كه تو زندگي مي خواهد.شما ببينيد آب همون طوري كه پاك ، زلال و آرومه تو خودش يه نيرويي داره كه هيچي جلودارش نيست.آب را هر جور كه بخواهيم حالتش مي دهيم چه خوب و چه بد اما به هر حال بازم آبه ، پاكه ، آرومه.اگه انسان هم توي شرايط سخت بتونه پاكي خودش را حفظ كند خيلي سريع پيشرفت مي كنه.آب همون طوري كه معرفت و دوستي داره و به همه سود ميرسونه يه نيرويي تو خودش داره كه  حتي سنگا  مي شكافه و جز خدا هيچكس جلودارش نيست.مطمئن باشيم آرامش و معرفت عشق و دوست داشتن همش پيش خداست.
                                   عيدتون مبارك

سيب باش

اگر نمي تواني بالا روي سعي كن سيب باشي تا افتادنت انديشه را بالا ببرد

افسوس

لحظات را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم اما دريغ خوشبختي همان لحظاتي بود كه گذرانديم

الهی

الهی هر شادی که بی توست اندوه است و هر منزل که نه در راه توست زندانست
الهی یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو در میان سر و جان
الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است
الهی یافت تو آرزوی ماست و دریافت تو نه به بازوی ماست
الهی بنیاد توحید ما خراب نکن و باغ امید ما بی آب مکن

تولدت مبارک!!!

مسعود هادیزاده

من بهترینم

سلام آقای عطاری

آی آی آی

تلاش بی فایدست آقای عطاری

یادتون باشه درسته که یه برگ وقتی طلا می شه از درخت می افته ولی تنها یه درخت دنیا دیده برگ هاش رو به زمین هدیه می ده

منتظر نظرتون داخل وبلاگم هستم

یا علی

تولدت مبارک

محمد عامری

دنیا و آدما

وقتی از دنیا و آدما خسته شدی  برو توی کوه و داد بزن آیا باز هم امیدی است ؟ جواب خواهی شنید هست - هست - هست

دنیای خودت

همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس سعی کن به طرف کسی سنگ  پرتاب نکنی چون اولین چیزی که می شکند دنیای خودته

دوست و دشمن

دشمن ترین دشمنان شما دوستان فعلی شما هستند

تولدتان مبارک

مهرداد کاظمی - مرتضی قربانی

نی و سرو

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود...روزی روزگاری یه سرو داشت با یه نی حرف میزد.بهش گفت: من دلم خیلی برای تو می سوزه. آخه تو به این نحیفی و لاغری و ضعیفی، چرا باید همیشه کنار رودخونه ها سبز بشی، که وقتی یه نسیم کوچولو هم بوزه تو اذیت بشی و همش در هراس و تب و تاب باشی؟ ولی من با قد بلند و ریشه های محکمم در مقابل شدید ترین طوفان ها مقاومت میکنم و خم به ابرو نمیآرم. ای کاش که تو به جای رودخونه و دریا، یه جایی زیر سایه ی من رشد می کردی تا  شاید من می تونستم ازت محافظت کنم. نی لبخندی زد و گفت: تو به من محبت داری، ولی من اصلاْ مشکلی ندارم. بادها هر چی هم که قوی باشند، من در مقابلشون خم می شم و هیچ اتفاقی برام نمی افته. پس تو دلواپسم نباش. سرو گفت: آخه...نی گفت: آخه نداره، زمان همه چیز رو روشن می کنه. چند وقتی گذشت یه روز یه طوفان خیلی خیلی شدید آغاز شد. طوفانی که هیچ کس تا اون موقع، نظیرشو ندیده بود.  تا اولین باد های طوفان وزیدن گرفت، نی خم شد و تا سطح آب اومد پایین. طوفان شدید و شدیدتر شد و نی از جاش تکون نخورد. سرو مرتب به این سو و اون سو کشیده می شد. طوفان شدیدتر شد و باد اونقدر قدرتمند به تنه ی سرو خودش رو کوبید، که سرو بیچاره رو با تموم ریشه هاش از جا کند...

کوهنورد

داستان درباره ی یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها آماده سازی ،ماجراجویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ،تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.تاریکی شب بلندی های کوه را کاملا در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید . ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ،پایش لیز  خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ،از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابلش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت . همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ به او چقدر نزدیک است .ناگهان احساس کرد طناب به دورکمرش محکم شد. بدنش بین زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را نگاه داشته بود . و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :«خدایا کمکم کن». ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : « از من چه می خواهی ؟»ای خدا نجاتم بده !واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم!اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن ...مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ...گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود...در حالی که فقط یک متر با زمین فاصله داشت.شما چقدر به طنابطان وابسته اید ؟چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟آیا قدرت رها کردن آن را دارید؟هرگز به یک چیز شک نکنید و آن اینکه خداوند هیچ گاه شما را فراموش نخواهد کرد و هرگز رهایتان نمی سازد و مراقب شماست و همیشه و در همه حال خواسته های از ته دلتان را که صلاح است برآورده می کند.

خدا

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
.
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

باور غلط

ماهی باورش شده بود  تور اگه بندازن سرش میشه عروس  ماهیا 
 ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش

ادرکنی

شوق دیدارتو را قاصد بی رحم چه داند        آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا می داند

نشانه بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکربود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت

فرصت ها را غنیمت شمار

کسانی که صبر می کنند تا فرصت های بهتری نصیبشان شود چیزی جز ته مانده دیگران عایدشان نمی شود

تولدت مبارک!!!

پدرام ملکی

سختی

فرشته از سنگ می پرسه چرا از خدا نمی خواهی تو را به انسان تبدیل کنه سنگ میگه احساس می کنم اونقدر سخت نشدم تا بتونم انسان باشم

سستی ایمان

تو به من میگویی          نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد       چه تفاوت دارد؟
باد از هر طرف آمد، آمد        خانه ما ز درون طوفانی است

بیاموزیم

آموخته ام: بیش از آنکه مرا بفهمند ، دیگران را درک کنم

حضور قلب

ترجیح میدهم بر روی دوچرخه ام باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به دوچرخه ام فکر کنم

درس های زندگی

یکی از درس های زندگی این است که گاهی اوقات  احمق ها درست می گویند

دوستان

فاصله گرفتن از آنهایی که دوستشان داریم بی فایده است زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست

تولدتان مبارک!!!

مهدی طغیانی - احسان ترکی

بیاموز

شادابی را از گل بیاموز و پژمردنش را فراموش کن
صبر را از مورچه بیاموز و ناتوانیش را فراموش کن
پرواز را از پرنده بیاموز و هجرتش را فراموش کن

تولدت مبارک!!!

رامین سلیمیان

تولدت مبارک!!!

مهران سلیمیان

هرگز نا امید نشو !

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم ! به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟ پاسخ دادم : بلی. خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 متر رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند. خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی ! از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم. در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند. گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی. ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود ! پس هرگز نا امید نشو !

حقیقت

گر خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو

چطوریاست؟

حاج سعید نصیریان؟

تولدت مبارک!!!

حکایت عجیبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد


بچه ها میدونین امروز تولد کدوم یک از دوستای شما بوده .از امروز تصمیم گرفتم در هر روز اونی که تو اون روز متولد شده را بهتون معرفی و براش پیام تبریک بزارم. آقای "مهران اسلامی" تولدت مبارک.انشاالله سال های سال زنده باشی. راستی فردا هم سالروز تولد "صمصام احمدیه" که به اونم تبریک میگم.

در ضمن به متولدین اول تیرماه تا ششم آذرماه نیز تبریک میگم مثل سروش عطایی(۶ آذرماه) واحسان خادمی( ۲آذرماه) که آذرماهی هستند انشالله اسم بقیه را هم اعلام می کنم

چطوریاست؟

از این پس به صورت تصادفی نام یکی از همکلاسی هایتان را در بین مطالب خواهید دید که در صورتی که وی را می شناسید کافیست نظر  خود را در مورد او  بیان  کنید
به عنوان اولین نفر هم که اسمش همینطوری به ذهنم رسید"حمید مهدیان"

معلمی!!!

آیا دوست دارید یک زنگ معلم بودن را تجربه کنید.در صورت تمایل نام خود را به همراه برنامه ای که برای یک زنگ دارید  با ثبت نظر اعلام نمایید.

یک سوال؟

اگر مطلع شوید که فقط یک روز دیگر به پایان عمرتان باقی مانده چه کار می کردید؟(چه کاری را برای انجام دادن در اولویت قرار می دادید؟)

معما

سن شخصی در سال 1376 برابر دو رقم سمت راست سال تولدش بود.این شخص پیر در سال 1376 چند ساله بوده است؟

مادر بزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرين شبی بود که او در کنار ما سپری ميکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر ديگر نميخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او ميخواست پيش ما بماند.ساعت از نيمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدايش کرديم از خواب بيدار نشد.او هميشه کنار ماست...

تو همانی که می اندیشی

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم
.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد
.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت
.
توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن

ساده باشیم

ساده باشیم ؛ چه در باجه بانک چه در زیر درخت

گل نیلوفر

گل نیلوفر در مرداب میروید تا همه بدانند که در  سختی ها  باید زیباترین ها را آفرید

موانع

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.

ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :

             " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد"

خنده داره؟

چقدر خنده داره که صدهزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد!