تبليغاتX
به تماشا سوگند واژه ای در قفس است!!!!
مسافر غریبم بیا ! بیا که اینجا همه آشنایند!
امردادی که رسوم معلمی را سوی سرورم درسی دهم ؛اول اساس کار معلمی علم کلام الله وکمک کردگار عادل ودادگر آمد که گرمعلم هر سحرگاه دل سوی او آورد ؛علم و حلم وسلطه هر سه سوی او روی آورد .دوم اسلحه معلم آگاهی و احاطه ی مواد درسی علوم.سوم کردار الهی وی وکلامی رساکه همه در مصالح عمومی کودک ومدارای او همی گردد؛عدم مطالعه معلم هوای کلاس درس راراکد وروح کودک را کسل کرده ؛در حالی که احاطه مواددرسی و آمادگی در کاردرس وسعه ی صدراو کودک را ساعی وکاری عمل می آورد .معلم گرامی !هر گاه در کلاس درس وارد آمدی سلام ودرود را ادا کرده؛در کمال آرامی آگاه احوال کودک و عوامل دلگرمی ودل سردی او گرد .در دل کودک هول وهراس راه مده واگر احساس کردی ملال روحی دارد؛دمی اورا آرامی ده که آسوده دل گردد؛معلم ساعی وی را همراهی ؛مسئله اورا درک کرده وراه حل را سوی اوارائه داده؛علی ای حال کار اساسی ومهم را معلمی کرده که اطوار واحوال الهی وی در اعمال کودک صلاح آورد.نوشته سال 1333

<با تشکر از فرستنده>

+ نوشته شده در روز  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:29  توسط محمد عطاری | 

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به
من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

+ نوشته شده در روز  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:59  توسط محمد عطاری | 
دو دوست در کنار یکدیگر نشته بودند .اولی مجموعه ای از سنگ های مرمر داشت
ودومی سبدی پر از شیرینی.
اولی به دومی پیشنهاد کرد که:
ایا حاضری تمام شیرینی ها را با  مرمر عوض کنی؟
و دومی موافقت کرد.
اولی بزرگترین سنگ مرمرش را مخفی کرد و بقیه را به دوستش داد و دوستش تمامی شیرینی های داخل سبد را به او داد.
ان شب ,اولی تا صبح از فکر این که شاید دوستش نیز بهترین و بزرگترین شیرینی را همچون خودش مخفی کرده است نتوانست بخوابد.

<با تشکر از فرستنده مطلب>

+ نوشته شده در روز  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:58  توسط محمد عطاری | 
اگر مي خواهي بنده كسي نباشي، بنده هيچ چيز نشو.

از خصوصيات زمان ما اين است که متأسفانه فقط افراد پست و پليد ، صاحب اراده و پشتکار مي باشند .

بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فكر او.

برنامه داشتن ويژه گي آدمهاي کاراست .

دانش به تنهائي يك قدرت است.

دوست بداريد كساني را كه به شما پند مي دهند نه مردمي كه شما را ستايش مي كنند.

شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پرمسئوليت است، هنر كوچكي نيست.

اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود درباره ديگران داوري نكن .
+ نوشته شده در روز  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 20:53  توسط محمد عطاری | 
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.
+ نوشته شده در روز  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:18  توسط محمد عطاری | 

سنگ صبورم کی می تونه باشه .؟خدا می دونه.!

آن غباری کز فلک چشم ملک را طوطیاست

خاک درگاه سپه سالار شاه کربلاست

اسم اعظم نیست گر اسمش بود اسم عظیم

چون که هر بیچاره و درمانده را مشکل گشا ست

محرم هم اومد، ماه عاشقیامون، بوی خون، بوی دلبستگی هامون، بوی بی کسی هامون،بوی تنهاییامون،بوی جنون.... یادش بخیر پیرهن مشکی هامون، زنجیرهامون،هیات گرفتنامون، سینه زدنامون، گریه کردنامون،نذری دادن ونذری گرفتنامون ، نوحه هامون، مرثیه هامون، خاکی شدنامون،غریب دیدنامون، تشنگی چشیدنامون.... ولی یا درک نکردنامون یا مشکل درک کردنامون، درست حس نکردنامون،باز کردن چشمای سرمونوبستن چشمای دلامون،دیدن این همه عظمت ولی نفهمیدن عظمت ها ،شنیدن تذکره ها ونفهمیدن تذکره ها وخیلی خیلی خیلی دیگه که بر خواسته از ظاهر امره ولی باتنش رو نفهمیدنامون........ما می ، می شنویم از نامردی  زمانشون که درعرض یک شب بیش از چندصد  هزار دعوت نامه که برای آقا ارسال شد و تبدیل به سند قتل آقا شد. اونایی که به طفل شش ماهه، به دختر سه ساله، به جوان سیزده ساله وبه صغیرو كبير رحم نکردن مگر نه اینکه همین آب مهریه زهرا(س) بود، چرا از فرزندانش دریغ کردن ، مگر نه اینکه آنها خاندان سفارش شده پیغمبر بودن. پس اینگونه چرا به سفارش پیغمبر عمل کردند، حالا همه  اينها یه طرف ، طفل شش ماهه چه گناهی داشت ، ای خدا ،نمی دونم دیگه چی بگم. گفتنش سخته ،. درک کردنش هم سخت تر. کاش بتونیم فقط درک کنیم آنهم درک صحیح. امام حسین فقط نرفت كه  شهید بشه و  ما براش عزاداری کنیم، گرچه اگر تا قیامت هم عزاداری کنیم باز هم کم عزاداری کردیم، زینب در شام وکوفه هم گفت ای ملت شام و کوفه بگریید بر این کارتان که امیدوارم هیچ گاه دیگر لبانتان به خنده باز نشود وصبح وشام دمادم فقط گریه کنید، نمی خواهیم که فقط ما هم گریه کنیم، ما باید اصل ماجرا را درک کنیم، این که امام حسن صلاح امت را در این دید که بامعاویه صلح کند و امام حسین صلاح را دراین دید که شهید شود،در صورتی که می دانست شهادت و اسارت برای قومش حتمی است. ولی با شهادتش خیلی چیزها رو زنده نگاه داشت . ای خدا ........ خدایا به حق امام حسین (ع) وخانواده غریب و تنهایش به ما بفهمان همه آنچه را که باید در این محرم بفهمیم، نمی خواهيم همین طور به سر وسینه بزنيم بدون اینکه قصدمان را از سروسینه زدن نفهمیده باشیم.ای امام خوبی ها ، تورا هنوز هم نمی شناسند و تو را هنوز هم نمی شناسیم ، هنوز خطابه و رجز های تو آشنای زندگیمان نیست، شاید دل کوفه نشینان بیدار نشده و شاید روحمان هنوز کربلایی نگشته است. شاید هنوز عزم دیار عشق نکرده ایم ، شاید هنوز در راه تو از حرف فراتر نرفته ایم. شاید هنوز با انگیزه قیام و اهداف بلند تو آشنا نشده ایم، شاید هنوز با امر به معروف و نهی از منکر بیگانه ایم، شاید هنوز نماز ظهر عاشورایت بر تارک زندگیمان قرار نگرفته است و شاید هزاران شاید دیگر.یابن رسول الله (ص) دستمان را بگیر تا در کوفه نفس نمانیم، یاریمان کن تا در اسارت خویش رها شویم و در رکاب تو به کربلا بیابیم. ما را شبی به خلوت راز و نیازت مهمان کن تا مگر شمیم ولایی نیایشت روح و جسممان را نوازش و تطهیر ووجودمان را کربلایی کند. ای پسر فاطمه (س)کمکمان کن تا از قافله همیشه در حرکت کربلا عقب نمانیم.خداوندا بر ما بسی عزت و بزرگواری همین است که ما بنده توايم و تمام افتخارمان این است که تو پروردگار مايي....

امشب به قصه های دلم گوش می کنی            فردا مرا چوقصه فراموش می کنی

بخواب ای برگ تبدار شقایق،بدان عاشق همیشه ارغوانی است

همین حالا کنار بستری سرد،دلی درآرزوی مهربانی است

بخواب ای لذت سرشار پرواز، فضای قلب شب بوها بهاری است

پرستو هم نمی ماند به یک شهر،همیشه حجرتش از بی قراری است

بخواب ای بوته ناز گل سرخ،تمام شاخه ها از غم خمیده

تمام کودکان در خواب نوشین،به اوج آرزوهاشان رسیدند

بخواب ای یادگار شهر رویا،که اشکم گونه ها را سرخ و تر کرد

شبی مثل همین شب،توی پائیز دلم به غربت یاسی سفر کرد

سعی کن چیزی را که دوست داری به دست  بیاوری ،وگر نه مجبور خواهی شد چیزی را که به دست آورده ای دوست داشته باشی...........

+ نوشته شده در روز  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 20:27  توسط محمد عطاری | 
با سلام

با توجه به بررسی های انجام شده آدرس وبلاگ نفرات زیر اشتباه می باشد

کلاس ۳۰۲:

مجید ریاحی

محمد حسین سعیدی

مهدی سلیمیان

علی شیخ

فرشاد شاهمرادی

حسین موذنی

احسان جعفری

کلاس ۳۰۱

مسعود عباسزاده

علیرضا خادمیان

مصطفی مهدیان

امیرحسین براتی

ایوب طالبیان

وحید ادیبی

حامد سبکتکین

رضا لطفی

داریوش مرادیان

 

+ نوشته شده در روز  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:6  توسط محمد عطاری | 

ای حسین!تو ترنم طرب انگیز کدام ترانه ای  غیرت طوفان کدام دریایی که اینچنین نغمه موزون ، ایثار و فداکاری تو را به صدا در می آورد و طوفان با خروش بانگ تو را زمزمه می کند

 آوازه از تو یافت شهادت به روزگار      زیرا تو بر زبان شهادت ترانه ای

 ای حسین! تو بر فراز کدام قله ایستاده ای که از هر کجایی از زمین سرود سرخ تو نواخته می شود. تو کهکشانی از نور که به آسمان دامن می کشی . تو فروغ آتش عشقی که از درون تا اوج بلند ترین قله های معراج زبانه کشیده ای هر چند چون شفق در بستر زمان به خون خفتی اما تا ابد چون چشمی بیدار به دیدگان ما می نگری و ما را به پاسداری از میـــــــراث خویش وپيام عاشوراييت فــــــرا می خوانی . 

خود چون شفق بر بستر خون خفته ای      ولي  بیدار جاودانه به چشم زمانه ای

قیامت دنیا، محرم فرا می رسد و خورشید حقیقت را در مسلخ عشق ومذبح  ایثار قربانی می کنند و گستره شفق در دریای خون می نشیند  و سیمای مظلومیت آل نبی در آینه ی هستی متجلی می گردد.

 گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست          این رستخیز عام که نامش محرم است

+ نوشته شده در روز  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:12  توسط محمد عطاری | 
سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد.
كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد.
كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌كند و هر دو گاو را مي‌گيرد.
آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌كشند و همديگر را مي‌دوشند.
ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد.
آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد.
دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌كند. آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌كنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد.
ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد.
رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد.
متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‌كند.
ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود.
دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست

+ نوشته شده در روز  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:21  توسط محمد عطاری | 
روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد
يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي
يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد
يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت
يک پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد
يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
يک تقويت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني
سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد
+ نوشته شده در روز  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:11  توسط محمد عطاری | 

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟مكزیكى: مدت خیلى كمى !آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !مكزیكى: خب! بعدش چى؟آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى.... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟آمریكایى: پانزده تا بیست سال !مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى !با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

+ نوشته شده در روز  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:53  توسط محمد عطاری | 

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

+ نوشته شده در روز  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:50  توسط محمد عطاری | 
تنها كساني تحقير مي شوند كه بگذارند تحقيرشان كنند.

هر ملتي دو نوع دشمن خوني دارد . دسته اي که به قانون پشت پا مي زنند و دسته ديگر کساني که با دقت بيش از حد آن را اجرا مي کنند .

اختلاف طبقاتي از ضروريات جامعه است چون عامل اشتياق به پرورش حالت هاي والاتر کمياب تر دورتر و عامل چيرگي بر نفس مي شود .

بهترين راه براي اثبات صفاي ذهني ما نشان دادن خطاهاي ان است . نهر آبي که ناپاکيهاي بستر خود را نمايش مي دهد به ما مي فهماند آب پاک و صاف است .

من واقعاً فرمول دقيقي براي موفقيت نمي شناسم ولي فرمول شكست را به خوبي مي دانم سعي كنيد همه را راضي نگه داريد.

کار ما برآيند خواست و برنامه ماست آنکه خواست و برنامه ايي ندارد کاري انجام نمي دهد .

يكي از مهمترين راههاي خوشبختي، حقير شمردن مرگ است.

جامعه فرزانگي و سعادت مي يابد كه خو اندن، كار روزانه اش مي باشد.
+ نوشته شده در روز  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:56  توسط محمد عطاری | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها صورت گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در روز  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:23  توسط محمد عطاری | 

دوچیز بی‌پایان هستند: اول «منظومه شمسی»، دوم «نادانی بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.

  
در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند.

مانند آسمان بخشنده ومانند زمین افتاده باش ، رمز زندگی همین است.
  
با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر می روید .

هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار! .

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.
  
اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.
  
نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است.

دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد.

+ نوشته شده در روز  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:13  توسط محمد عطاری | 

مردي يك پيله پروانه پيدا كرد. و آن را با خود به خانه برد. يك روز سوراخ كوچكي در آن پيله ظاهر گشت مرد كه اين صحنه را ديد به تماشاي منظره نشست ساعتها طول كشيد تا آن پروانه توانست با كوشش و تقلاي فراوان قسمتي از بدن خود را از آن سوراخ كوچك بيرون بكشد.
پس از مدتي به نظر رسيد كه آن پروانه هيچ حركتي نمي كند و ديگر نمي تواند خود را بيرون بكشد. بنابراين مرد تصميم گرفت به پروانه كمك كند!
او يك قيچي برداشت و با دقت بسيار كمي آن سوراخ را بزرگتر كرد. بعد از اين كار پروانه به راحتي بيرون آمد.
اما چيزهايي عجيب به نظر مي رسيد. بدن پروانه ورم كرده بود و بالهايش چروكيده بود مرد همچنان منتظر ماند او انتظار داشت بالهاي پروانه بزرگ و پهن شود تا بتواند اين بدن چاق را در پرواز تحمل كند. اما چنين اتفاقي نيفتاد.
در حقيقت پروانه ما باقي عمر خود را به خزيدن به اطراف با بالهاي چروكيده و تن ورم كرده گذراند و هرگز نتوانست پرواز كند.
آنچه اين مرد با شتاب و مهرباني خود انجام داد سبب اين اتفاق بود. سوراخ كوچكي كه در پيله وجود داشت حكمت خداوند متعال بود. پروانه بايد اين تقلا را انجام مي داد تا مايع موجود در بدن او وارد بالهايش شود تا بالهايش شكل لازم را براي پرواز بگيرند.
بعضي مواقع تلاش و كوشش و تحمل مقداري سختي همان چيزي است كه ما در زندگي به آن نياز داريم. اگر خداوند اين قدرت را به ما مي داد كه بدون هيچ مانعي به اهداف خود برسيم آنگاه چنين قدرتي كه اكنون داريم نداشتيم.
اگر كسي دست شما را بگيرد ديگر پرواز نخواهيد كرد.

+ نوشته شده در روز  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:43  توسط محمد عطاری | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+ نوشته شده در روز  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:50  توسط محمد عطاری | 
امام رضا عليه السلام فرمود:

هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى خواهد بود.

saabokbaal.blogfa.com

+ نوشته شده در روز  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:56  توسط محمد عطاری | 

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز .اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستار تو بابی 
 بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. 
 نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی 
 اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. 
 نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. 
 نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی

+ نوشته شده در روز  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:33  توسط محمد عطاری | 
کافر خوش اخلاق بهتر از مسلمان بد اخلاق است

ندیده در شهادت ، نسنجیده در قضاوت و نفهمیده در انتقاد وارد نشوید

برای زندگی بهتر باید خندید ،بخشید و فراموش کرد

ما در رويدادهاي زندگي خود نقشي نداريم، اما در اينکه چگونه آنها را تعبير کنيم، مؤثر هستيم.

 نفرت به همان اندازه دوست داشتن ، خوب است . يک دشمن مي تواند به خوبي يک دوست باشد .

براي خود زندگي کن، زندگيت را بزي، سپس به راستي دوست انسان خواهي شد .

+ نوشته شده در روز  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:30  توسط محمد عطاری | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

+ نوشته شده در روز  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:22  توسط محمد عطاری | 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

 عاقبت آهی کشید ، بغض اش شکست

 اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود ،

 اتفاقا مادرش هم روزه بود ،

خواهرم بی روسری بیرون دوید ،

 گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟؟؟

+ نوشته شده در روز  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:31  توسط محمد عطاری | 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد....

+ نوشته شده در روز  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:27  توسط محمد عطاری | 

پروردگارا !! سایه گناه چون ابرهای تیره غروب آسمان دلم را پوشانده و باد سردی بوته زارهای خشک اعمالم را در این برهوت تکان می دهد.وقتی اعمالم چون آینه روبروی توست ازچه بگریزم ؟وقتی جهان مظهر آفرینش توست به کجا پناه ببرم غیر از دامن پر مهر تو؟!خدایا خسته ام و درمانده درگذر عمر!راه گریزی برایم نمانده جزچنگ زدن به رشته ی پر مهر تو رهایم مکن .میدانم ازکثرت گناهان عرق شرم از پیشانی ام جاری میشود.

اما به من گفته اند تو خیلی مهربانی.

+ نوشته شده در روز  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:12  توسط محمد عطاری | 

روزی حضرت موسی علیه السلام برای مناجات با خدا به کوه طور سینا میرفت در راه مردی او را دید و پرسید ای موسی به کجا میروی؟حضرت موسی گفت :برای مناجات با خدا به کوه میروم.آنمرد چون حرف حضرت موسی را شنید با گستاخی گفت:ای موسی حالا که به صحبت با خدا میروی از طرف من هم به خدا بگو  من از تو روزی نمیخواهم و عارم میشود که تو خدای منی و نمیخواهم گناهانم را هم ببخشی. حضرت موسی ناراحت شد ولی چیزی نگفت وبه راه خود ادامه داد و به مناجات با خود با خدا پرداخت.هنگام مراجعت فرا رسید و موسی میخواست برگردد ناگهان صدایی از خدا شنید :ای موسی چیزی فراموش نکرده ای؟بارخدایا تو داناتری و من نمیدانم  ای موسی چرا پیغام ان مرد را به من نرساندی؟بار الها او مردی نادان بود و به توهین کرد موسی پیغام اورا بگو حضرت موسی حرف های آنمرد را گفت و باز هم صدایی شنید. خدای تبارک به حضرت موسی چنین گفت که ای موسی به بنده ام بگو تو روزی از من بخواهی یا نخواهی من روزی تو را میدهم چون من خلقت کرده ام و تو را روزی دهنده جز من نیست.به بنده ام بگو اگر تو عارت میشود که من خدای تو ام من عارم نمیشود که تو بنده منی به بنده ام بگو اگر تو نخواهی گناهانت را بخشم من بخشنده مهربانم و خواهم بخشید چون دوست ندارم بنده ام را درحالی ببینم که گناه کرده است. حضرت موسی شنید و در راه بازگشت آنمرد را دید.آن مرد پرسید خوب موسی چه شد ؟و حضرت موسی جوابهای خدا را براو بازگو فرمود. آنمرد چون اینها بشنید گفت ای موسی واقعا خدا اینها را گفته؟حضرت موسی گفت بله. در همین حال آنمرد از ته دل آهی کشید و جانش ز تن بیرون شد. نمیدانم شاید از شرم بوده یا شوق دیدار چنین خدایی؟؟؟

بله دوستان ما چنین خدایی داریم و بی خبریم...

+ نوشته شده در روز  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:19  توسط محمد عطاری | 

من دوستي به نام مانتي رابرتز دارم كه يك مزرعه پرورش اسب دارد. يك روز كه در حال صحبت بوديم او داستاني را براي من نقل كرد. داستان پسري كه فرزند يك تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده كه از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابقه ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراين درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتباً با وقفه مواجه مي شد وقتيكه سال آخر دبيرستان بود از او خواسته شد تا در يك صفحه بنويسيد تا در آينده مي خواهد كه و چه كاره باشد. آن شب او هفت صفحه در توصيف هدف خود يعني داشتن يك مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤياي خود با تمام جزئياتش نوشت و حتي يك شكل از يك مزرعه 200 جريبي كه در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسير مسابقه مشخص شده بود كشيد. و سپس نقشه يك ساختممان 370 متر مربعي را كشيد كه در مزرعه 200 جريبي او واقع شده بود. او تمام آرزوهاي خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم  داد. دو روز بعد نوشته هايش به دست خودش بازگشت در صفحه اول يك F (نمره بسيار پايين) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با يك توجه كه نوشته بود «بعد از كلاس بيا پيش من». پسر با  صفحات حاوي رؤياهايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد چرا نمره اش F شده است؟ معلم در پاسخ به او گفت اين يك رؤياي غير واقعي براي پسري در شرايط توست. تو فرزند يك خانواده دوره گرد از خانواده سطح پاييني هستي! و هيچ سرمايه اي نداري براي داشتن يك مزرعه پرورش اسب مقدار زيادي پول لازم است. تو بايد يك زمين و اسبهايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تكثير كني كه همه اينها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين كاري هيچ راهي وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه كرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي من هم در نمره تو تجديد نظر مي كنم. پسر به خانه رفت و مدت طولاني در اين مورد فكر كرد و از پدرش در اين باره كمك خواست ولي پدرش به او گفت ببين پسرم تو بايد خودت اين كار را تمام كني و از ذهن خودت كمك بگيري. البته من مي دانم كه اين تصميم بزرگي براي توست. بالاخره بعد از يك هفته كلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو مي تواني نمره F را براي من نگه داري و من هم رؤياي خود را براي خودم نگه مي دارم. بله آن پسر مانتي بود. او اكنون يك مزرعه اسب 200 جريبي دارد و در حالي اين داستان را تعريف مي كرد كه در خانه 370 متر مربعي خود نشسته بود. مانتي ادامه داد. من هنوز آن ورق كاغذها را دارم. او اضافه كرد بهترين قسمت داستان اينجاست كه دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من براي يك تور يك هفته اي آورد.. وقتي كه معلم قديمي داشت آنجا را ترك مي كرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤياي تو بودم. در آن سالها من رؤياي بچه هاي زيادي را دزديدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي كه رؤياي خود را نگه داري.

اجازه ندهيد هيچ كس رؤياي شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگيريد..

+ نوشته شده در روز  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:17  توسط محمد عطاری | 
زندگی غمکده ای بیش نبود

حاصلش جز غم و تشویش نبود

به کدام خاطره اش خوش باشم

که کدام خاطره اش نیش نبود

+ نوشته شده در روز  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:25  توسط محمد عطاری | 

تو مرا می فهمی ، من تورا می خوانم و همین ساده ترین قصه یک انسان است. من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی

رسم گلچین فلک گر چه همه یغما بود

لیک این بار گلی چید که بی همتا بود

خامش ای دل که به غمناک ترین واژه و شعر

غم او را نتوان گفت چه جانفرسا بود

بدین وسیله از کلیه عزیزانی که در مراسم کفن ، دفن ، تشییع و مراسم ختم  پدر عزیزم حضور یافته و با اهداءتاج گل ، پلاکارت و پیام موجب شادی روح آن مرحوم و تسلی خاطر باز ماندگان گردیدند صمیمانه تقدیر نموده ، امید آن داریم   بتوانیم در روزهای خوش در کنارتان از زحمات شما قدردانی نماییم                                                                                                   

+ نوشته شده در روز  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:34  توسط محمد عطاری | 
شاخه با ریشه ی خود حس عجیبی دارد

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

+ نوشته شده در روز  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:15  توسط محمد عطاری | 

چه خوب بود اگر دست ها بهاری بود         و چشمه سار صداقت همیشه جاری بود

چه خوب بود اگر کوچه باغ عاطفه ها         پر از طنین غزل خوانی قناری بود 

چه خوب بود اگر قاب سرد پنجره ها         به سبک قصر بهاران شکوفه کاری بود

چه خوب بود اگر از جزیره ی اندوه             سفر به ساحل لبخند اختیاری بود

چه خوب بود اگر گوهر صمیمیت            همیشه در صدف سینه یادگاری بود

+ نوشته شده در روز  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:10  توسط محمد عطاری | 
 


صفحه نخست

پروفايل مدير وبلاگ

پست الکترونيک

آرشيو

عناوين مطالب وبلاگ


امروز






درباره وبلاگ

دل نوشته های یک .....



آخرين مطالب
نامه بدون نقطه از یک استاد به معلم فرزندش:

پسرک باهوش

صداقت و مرمر

همه جوره

توصیه

السلام علیک یا ثارالله

اطلاعیه

ای حسین

مکاتب دنیا و دوشیدن گاو

فلسفه بافی

لذت زندگی

نجس ترین

همه جوره

خدابینی

همه جوره

====================
لينك هاي مفيد
====================
آموزش و پرورش اصفهان

آموزش و پرورش زرين شهر

دبيرستان ابن سينا

دبيرستان امام محمد باقر

پژوهش سرا

نانو ديگه چي چيه ؟

هيات بسكتبال

متين نصيري

فقط فیزیک


محمد باقر 88-87

محمد علیمرادی

پدرام ملكي

وحید منصوری

کیانوش مرادیان

افشین محمودی

محمد فرهمند

محمد رضا غلامیان

یاسر عادلی

مهران عابدینی

مهدی طغیانی

حامد صالحی

علی دهقان

مسعود جلالی

علیرضا آقاییان

سید محسن کاظمی فر

ابراهیم علیرضایی

ایمان کاظمی

محمد عامری

مهدی صفائیان

محسن دری

علی خاشعی

محمد اسلامی

حسین ادیبی

علیرضا محمدی

سعید کامرانفر

سعید علیخانی

بهزاد ملکی

عباسعلی مسیبیان

سروش عطایی

پژمان علیخانی

ابوالفضل کرمی

محسن علیرضایی

مهرداد کاظمی

حامد ایزدی

محمد عماد میرزایی

علیرضا شبانی

امیر حسین صادقی

اسماعیل شیری

احسان نکویی

صفی آبادی

مازیار حسینیان

حمید مهدیان(IQ)

حاج محمدحسین اسحاقیان


نوشته هاي پيشين

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387


ابن سينا 88-87

صمصام احمدی

حاجی............

مهران اسلامی

محسن باقریان

بهروز نیکو نژاد

مرتضی کریمی

احسان براتی

احسان ترکی

مسعود غلامی

علیرضا جلالی

بابک شمس

محمد تقی رنجبر

حاج محسن شهریاری

مهرداد خاشه

امین سلیمیان

حمید رجایی

امیر حسین خدادادی

سید احسان میرزایی

محمد دژند

امین گلکار

محمد قاسمی

مهران سبکتکین

مهران سلیمیان

هادی خاشعی

علی جمالی فر

فرشاد صدایی

میلاد ملک زاده

محمد محمدی

محمد زمانی فر

سید مسعود هاشمی

محمد نوری

حمید سلیمیان

سجاد خواجه گودری

وحید جابری

امید مومن زاده

مهدی عبدالهی

محمد محبی

علیرضا رستمی

محمد حسین عسگری

مهرداد توانگر

احسان طالبیان

هادی صفری

محمد امین انصاری

امیر محمدی

سعید جورکش

مصطفی حسین پور

محمد حسین بابائی زاده

امیر حسین توانگر

مرتضی قربانی

امیر علی کریم زاده

یونس علی صوفی نژاد

محمد علی شاهمرادی

رامین خانه زرین

احسان خادمی

محمد ریاحی

محمد علیمرادی

رامین سلیمیان

علیرضا رستمی

حامد امیری

محسن صادقي

علي كرمي

 

محمد عطاري

M-ATTARI


ملاصدرا 88-87

افشين كرم پور

محمد هادي نژاد

مسعود مبشري

عبدالله محمدي

بهادر قيصري

مرتضي ملك زاده

حسين ذاكريان

مهداد فرهمند

سيد محسن هاشمي فرد

مسعود ميرصفايي

مهدي مهديان

حميد رضا هاشم زاده

ناصر عابديان

ارسلان موذني

حامد هادي

مهدي عابديني

نويد عابديني

ابوذر عباسي

جواد مهدي زاده

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً